پیشنهادهای ارسلان دستجردی (١٠١)
معنی : هفته
معنی: زمان همراستا با استفاده اصطلاح زمان در زبان فارسی
معنی : اعتبار همراستا با اصطلاح اعتبار در زبان فارسی عزت، احترام و. . . . .
در ترکی استانبولی معنی: از ابتدا، از اول، از نو
در ترکی معنی : سَر
در ترکی معنی : چشم، دیده
در ترکی استانبولی معنی: عینک
در ترکی استانبولی معنی: عینک آفتابی
در ترکی استانبولی آفتاب, خورشید
ختن. [ خ ُ ت َ] ( اِخ ) بنابر قول یاقوت ختن که گاهی با تشدید تاء نیز می آید نام ولایتی است بزیر کاشغر و در پشت یوزَکَند. به معنی: زیباروی، نام گونه ...
ماه اول از ماه های شمسی نام برج اول از بروج دوازده گانه پس از حوت و پیش از ثور. و پیش احکامیان این برج بیت الشرف آفتاب است و مطابق است با فروردین . ...
قرناق: کنیز ، خدمتکار
گٌلخَنی : کارگر آتشکده در حمام قدیمی، کسب که هیزم یا چون یا پیخال در آتش میریخته برای گرم کردن آب حمام. در گذشته بدترین مکان برای شغل آنجا بوده است ...
عذر خواهان ، بهانه آورندگان
معتذر: بهانه آورنده، عذر خواهنده، پوزش خواه
باغها و گلزارهایی که بنای عظیمی در وسط آن باشد. بوستان، بهشت باغی که بنا به روایات شدّاد ساخته بود و مَثَل و مظهر سرسبزی و خرّمی است، نام دختر گود ...
فاتر : سست و ضعیف
زرد برنج: شله زرد
کَزَر: زردک که به هویج ایرانی مشهور است گ.
درخت قمرالدین نوعی از زرد آلو می باشد که بسیار شیرین است. این بطوطه در وصف انطاکیه ازین زردآلو هم نام می بر، رحلة ابن بطوطه ۱۸۱/۱ در اصفهان آن را ش ...
شکسته زبان: کسی که زبانش بگیرد و کلمات را صحیح و درست ادا نکند
لون. [ ل ُ وِ ] ( اِخ ) ده کوچکی از دهستان کشور بخش پاپی شهرستان خرم آباد واقع در 36000گزی جنوب باختری سپیددشت و 7000گزی باختر ایستگاه کشور. دارای 48 ...
محجوج: کسب که در حجت و خصومت شکست خورده باشد.
هَمّاز : سخن چین، عیب کننده مترادف غَمّاز �هَمّاز� از مادّه �همز� ( بر وزن طنز ) به معنای غیبت کردن و عیب جوئی نمودن است. صد اشعب طماع بباید که د ...
صبیانی: کودکانه، نابخردانه، ناسنجیده، ناپخته اصلاحی که در فارسی میگوییم: بچه شدی یا بچگانه رفتار نکن کودکان، جمع صبی ( اسم ) جمع صبی کودکان اطفال ...
صبیان: کودکان: نابخردان، ناسنجیده اصلاحی که در فارسی میگوییم: بچه شدی یا بچگانه رفتار نکن کودکان، جمع صبی ( اسم ) جمع صبی کودکان اطفال . تثنیه ص ...
صبوة، صبوت: جوان صبوتی: جوانی
طرّاری کردن : تردستی کردن، حیله گری کردن، حقه بازی کردن طرّار : کسیه بر، عیار، حیله گر
طرّاری: تردستی زیرکانه، حیله گری طرّاری : کسیه بری ، دزدی ، گربزی عیاری کیسه بری یا گریزی. /فرهنگ فارسی
اسم دختر عربی که به معنی تاج گوهرنشان یا جواهرنشان
مُرَصَّعْ : تاج گوهرنشان جواهرنشان. گوهرنشان. گوهرنگار. به گوهر آژده. گوهرها نشانده. دانه نشان. محلی به جواهر. گوهرآمود. گوهر درنشانده : کلاه چهارپر ...
جعد: زلف تابدار جعد. [ ج َ ] ( ع اِ ) موی مرغول. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . پشک. بشک. مرغول. پیچیده. درهم پیچیده. زره. شکن. شکنج ...
نعمت دهنده، مالدار، غنی، ثروتمند منعم . [ م ُ ع ِ ] ( ع ص ) مالدار و نعمت دهنده . ( آنندراج ) . آنکه احسان و نیکویی می کند و نعمت دهنده و کریم و نیکو ...
مَشوب / mashub آلوده شده، آمیخته شده
مبرد. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) سوهان. ( بحرالجواهر ) ( از تاج العروس ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) ( آنندراج ) ( غیاث ) ( اقرب الموارد ) . مسحل. منحت. دهخد ...
خوب روی، زیبا روی و دلربا. زیبا . قشنگ . دلربا. شیرین . فرد ممتاز در حسن و زیبائی از همنوع خواه از مردم و خواه از اشیاء : و من کمرکی ساخته بودم شاهد ...
نمی لَهَند: نمی گذارند، اجازه نمی دهند. نمی لَهَد: نمی گذارد، اجازه نمی دهد. منبع : فیه ما فیه تصحیح حسین حیدرخانی فصل ۲۷ بیست و هفتم
نمی لهند
آیینه داری . [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) عمل آینه دار: آیینه داری در محلّه ٔ کوران . || سرتراشی . گرّایی . سلمانی گری . حجامی . فصادی لغتنامه دهخدا ...
آیینه داری . [ ن َ / ن ِ ] ( حامص مرکب ) عمل آینه دار: آیینه داری در محلّه ٔ کوران . || سرتراشی . گرّایی . سلمانی گری . حجامی . فصادی لغتنامه دهخدا ...
میناگر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) میناکار. کسی که شغل میناکاری دارد. از عالم ( از قبیل ) شیشه گر. ( آنندراج ) . جمله پاکیها از آن دریا برند قطره هایش یک بی ...
چوبک زن . [ ب َ زَ ] ( نف مرکب ) نقاره چی . ( غیاث اللغات ) . طبل نواز. ( فرهنگ رازی ) . نوبت زن . ( فرهنگ خطی ) . طبال و نقاره زن . ( یادداشت مؤلف ...
اثمار جمع ثَمَر = میوه دادن . بارآوردن نبود دور که از فیض بهار عهدت گر ز احجاز چو اشجار برآید اثمار //طبیب اصفهانی
مفرّ = گریز جای، جایی برای گریختن بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی کران را که باشد ظفر؟ // سعدی
هیجا= نبرد، جنگ، میدان جنگ هوابینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ // سعدی بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی کران را که باشد ظفر؟ // سع ...
بستُردن به معنی پاک کردن، زدودن، از بین بردن، محو کردن یا به صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه چشم می توان هر چه سیاهی به دمی بستردن شهریار
مجیر به معنی حامی، دستگیر ، پناه دهنده که باشد آن کِه بِگُفتم؟ خیالِ شَمسُ الدّین که او مَراست خَدیو و مُجیرِ بی دادی مولوی
در اشتیاق تو چندان صنم صنم گفتم که شرمسار ز خود زاهد و برهمن شد نظیری نیشابوری برهمن پیشوای روحانی در آیین برهمایی دکتر شفیعی کدکنی در مورد " برهمن ...
خصم: دشمن، ستیزه جو خصم را به دشمنی یکطرفه گویند تو عَدوِّ او نه یی خَصْمِ خودی چه غَم آتش را که تو هیزُم شُدی؟ مولوی که بد مرد را خصم خود می کنی ...
کبایر یا کبائر یه معنی گناه کبیره عاصیانْ وَاهْلِ کَبایِر را به جَهد وارَهانَم از عِتابِ نَقضِ عَهد مولوی