پیشنهادهای نوشداد کیان مهر (٥٤٤)
خالری. [ ل َ ] ( اِ ) کارهای ملیح. ( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ) .
خالی. ( اِ ) گلیم بزرگ و منقش و پرزدار که در این زمان قالی گویند. ( ناظم الاطباء ) قالی فارسی است!
خالی. ( اِ ) پوشاک. جامه. لباس. ( ناظم الاطباء )
خاموت = پالهنگ .
خالیگ. ( ص ، اِ ) ناظر و کسی که متوجه سفره و میز بزرگان باشد. ( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس )
خاممینه = یاوه و بیهوده.
خاما. ( اِ ) وزنی است وبر دو قسم است خامای صغیر و آن وزنی باشد معادل دو مثقال ، خامای کبیر و آن وزنی باشد معادل سه مثقال.
خاموته
خامه ریگ
خامه = توده ( دهخدا )
قلمه = خامه. ( دهخدا )
خامه. [ م َ / م ِ ] ( اِ ) قلم. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( شرفنامه منیری ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) ( فرهنگ اوبهی ) ( ناظم الاطباء ) ...
برابر پیشنهای این واژ] ی ساختگی انگلیسی! خانچه. [ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) کاروانسرای. خانه و سرای کوچک را گویند. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( فرهنگ ...
خانی. ( اِ ) حوض . ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء )
خانیچه. [ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) حوض کوچک وچشمه کوچک را گویند. ( از برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج )
خاو. ( اِ ) پرز. زغب. کرک. || پرز مخمل. ( از ناظم الاطباء ) ( دهخدا ) .
خاور. [ وَ ] ( اِ ) مورچه است که مور کوچک باشد. ( از آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری
خاوش. [ وُ ] ( اِ ) خیاری است که آنرا بجهت تخم نگاه می دارند. ( از برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج )
خاول. [ وُ ] ( اِ ) مورچه را گویند که از موذیات است. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج )
خایگ. [ ی َ ] ( اِ ) ملخ. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) فرهنگ شعوری ) ( دهخدا )
خایه دیس. [ ی َ / ی ِ ] ( اِ مرکب ) سماروغ را گویند و آن رستنی باشد سفید و شبیه به تخم مرغ و آن بیشتر در جاهای نمناک روید و مردم درویش و فقیر آنرا پز ...
خباره. [ خ َ رَ / رِ ] ( ص ) چست و چالاک و جلد و هوشیار در کارها. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج )
خبجه. [ خ َ ج َ ] ( اِ ) تمر هندی. خرمای هندی. ( از برهان قاطع ) ( از فرهنگ جهانگری ) ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) ( از ناظم الاطباء
جاسوس : نویدپژوه
خبره. [ خ ِ رَ / رِ ] ( اِمص ) سنجش. حساب. ( از ناظم الاطباء ) ( دهخدا ) ( عمید ) .
خبره نامه. [ خ ِ رِ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب ) قطب نما. دایره هندی. ( از ناظم الاطباء ) .
خبکال. [ خ َ / خ ِ ] ( اِ ) نشانه تیر و تفنگ و امثال آنرا گویندکه مانند سوراخی باشد. ( از برهان قاطع ) : چو دیلمان زره پوش شاه ترکانش بتیر و زوبین بر ...
خبوه. [ خ َ وَ / وِ ] ( ص ) محکم. استوار. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ) . خبوک.
خبیده بادام. [ خ َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) سنجد. ( از ناظم الاطباء )
خبیزه. [ خ َ زَ / زِ ] ( اِ ) ( ص ) پیچنده. تابنده. || پیچیده. تافته شده. || بروی هم حلقه شده. ( از ناظم الاطباء ) .
خبیس. [ خ َ] ( ص ) ظریف. خوش طبع. ( از آنندراج ) ( غیاث اللغات )
خبیس. [ خ َ] ( ص ) ظریف. خوش طبع. ( از آنندراج ) ( غیاث اللغات )
خبیوه. [ خ َ وَ ] ( اِ ) جمع حساب. || توده ریگ. ( از برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) . رجوع به �خبیوره � و �خبیره � شود. || سامان کار. ( از ناظم الاطبا ...
خپ. [ خ َ] ( اِ ) خاموشی. ( برهان قاطع ) . صاحب آنندراج و انجمن آرای ناصری و ناظم الاطباء نیز آنرا خاموشی معنی کرده اند و ناظم الاطباء آنرا صفت آورده ...
خپاره. [ خ َ رَ/ رِ ] ( ص ) چست. چالاک. تیزرو. تیزدست. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ) . جلد. تند. سریع در امور
خپاره. [ خ َ رَ/ رِ ] ( ص ) چست. چالاک. تیزرو. تیزدست. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ) . جلد. تند. سریع در امور
خپاره. [ خ َ رَ/ رِ ] ( ص ) چست. چالاک. تیزرو. تیزدست. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ) . جلد. تند. سریع در امور
خپاک. [ خ َ ] ( اِ ) چاردیواری باشد که شبها گوسفند و خر و گاو را در آن کنند. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( انجمن آرای ناصری )
خپچه. [ خ َ / خ ِ چ َ / چ ِ ] ( اِ ) شاخه درخت باریک و راست رسته را گویند. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
خت. [ خ ِ ] ( اِ ) دو. دوندگی. || تابش. جلوه. ( ناظم الاطباء ) .
خت. [ خ ِ ] ( اِ ) دو. دوندگی. || تابش. جلوه. ( ناظم الاطباء ) .
خت. [ خ ِ ] ( اِ ) دو. دوندگی. || تابش. جلوه. ( ناظم الاطباء ) .
ختک. [ خ َ ت َ ] ( اِ ) خرجی و خوراکی که هر روز هر یک از رعایا علی السویه به آدم حاکم و مأمور او می دهند. ( از ناظم الاطباء ) .
ختکه. [ خ ُ ت َ ک َ ] ( اِ ) کوچکترین نوع مرغابی در سواحل بحر خزر است. ( دهخدا ) .
ختنبر. [ خ َ تَم ْ ب َ ] ( ص ) مفلس را گویند که لاف توانگری زند وخود را مالدار وا نماید. ( از برهان قاطع ) ( شرفنامه ٔمنیری ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ...
خجاره. [ خ َ / خ ُ رَ ] ( ص ) اندک. کم. قلیل. ( از برهان قاطع ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ) ( فرهنگ شعوری )
خجاره. [ خ َ / خ ُ رَ ] ( ص ) اندک. کم. قلیل. ( از برهان قاطع ) ( شرفنامه منیری ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ) ( فرهنگ شعوری )
خجاو. [ خ ُ ] ( اِ ) آواز وصدای هر چیز را گویند. ( از برهان قاطع ) ( از فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری )
جک. [ خ َ ج َ ] ( اِ ) نقطه. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ) . لکه داغ. ( ناظم الاطباء ) . نکته. و کته. ( منتهی الارب )
خجو. [ خ ُ ] ( اِ ) پرنده ای است که آنرا چکاوک خوانند و بعربی قبره گویند. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء )