پیشنهادهای نوشداد کیان مهر (٥٤٩)
بیدخش = ترگویه زیرواژه ای "دوچشم" منظور مقامی است که حکم دو چشم تیز بین را برای شاه داشته است. برابر فارسی صدراعظم است. ولی این که آیا بی اول را بای ...
فراخ چم = فراخ سینه ، پهن بر.
پیچیده چَم = دارای سینه های فراخ و گوشتی.
هَسَر زیوی = تمایل جانداران به زندگی پیرامون یخ و سرما
شقه در معنای تکیه ، عربی نیست! به اوستایی "شَته" می شده است. شقه ی گوشت
خالری. [ ل َ ] ( اِ ) کارهای ملیح. ( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ) .
خالی. ( اِ ) گلیم بزرگ و منقش و پرزدار که در این زمان قالی گویند. ( ناظم الاطباء ) قالی فارسی است!
خالی. ( اِ ) پوشاک. جامه. لباس. ( ناظم الاطباء )
خاموت = پالهنگ .
خالیگ. ( ص ، اِ ) ناظر و کسی که متوجه سفره و میز بزرگان باشد. ( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس )
خاممینه = یاوه و بیهوده.
خاما. ( اِ ) وزنی است وبر دو قسم است خامای صغیر و آن وزنی باشد معادل دو مثقال ، خامای کبیر و آن وزنی باشد معادل سه مثقال.
خاموته
خامه ریگ
خامه = توده ( دهخدا )
قلمه = خامه. ( دهخدا )
خامه. [ م َ / م ِ ] ( اِ ) قلم. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( شرفنامه منیری ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ) ( فرهنگ اوبهی ) ( ناظم الاطباء ) ...
برابر پیشنهای این واژ] ی ساختگی انگلیسی! خانچه. [ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) کاروانسرای. خانه و سرای کوچک را گویند. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( فرهنگ ...
خانی. ( اِ ) حوض . ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء )
خانیچه. [ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) حوض کوچک وچشمه کوچک را گویند. ( از برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج )
خاو. ( اِ ) پرز. زغب. کرک. || پرز مخمل. ( از ناظم الاطباء ) ( دهخدا ) .
خاور. [ وَ ] ( اِ ) مورچه است که مور کوچک باشد. ( از آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری
خاوش. [ وُ ] ( اِ ) خیاری است که آنرا بجهت تخم نگاه می دارند. ( از برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج )
خاول. [ وُ ] ( اِ ) مورچه را گویند که از موذیات است. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( آنندراج )
خایگ. [ ی َ ] ( اِ ) ملخ. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) فرهنگ شعوری ) ( دهخدا )
خایه دیس. [ ی َ / ی ِ ] ( اِ مرکب ) سماروغ را گویند و آن رستنی باشد سفید و شبیه به تخم مرغ و آن بیشتر در جاهای نمناک روید و مردم درویش و فقیر آنرا پز ...
خباره. [ خ َ رَ / رِ ] ( ص ) چست و چالاک و جلد و هوشیار در کارها. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج )
خبجه. [ خ َ ج َ ] ( اِ ) تمر هندی. خرمای هندی. ( از برهان قاطع ) ( از فرهنگ جهانگری ) ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) ( از ناظم الاطباء
جاسوس : نویدپژوه
خبره. [ خ ِ رَ / رِ ] ( اِمص ) سنجش. حساب. ( از ناظم الاطباء ) ( دهخدا ) ( عمید ) .
خبره نامه. [ خ ِ رِ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب ) قطب نما. دایره هندی. ( از ناظم الاطباء ) .
خبکال. [ خ َ / خ ِ ] ( اِ ) نشانه تیر و تفنگ و امثال آنرا گویندکه مانند سوراخی باشد. ( از برهان قاطع ) : چو دیلمان زره پوش شاه ترکانش بتیر و زوبین بر ...
خبوه. [ خ َ وَ / وِ ] ( ص ) محکم. استوار. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( شرفنامه منیری ) . خبوک.
خبیده بادام. [ خ َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) سنجد. ( از ناظم الاطباء )
خبیزه. [ خ َ زَ / زِ ] ( اِ ) ( ص ) پیچنده. تابنده. || پیچیده. تافته شده. || بروی هم حلقه شده. ( از ناظم الاطباء ) .
خبیس. [ خ َ] ( ص ) ظریف. خوش طبع. ( از آنندراج ) ( غیاث اللغات )
خبیس. [ خ َ] ( ص ) ظریف. خوش طبع. ( از آنندراج ) ( غیاث اللغات )
خبیوه. [ خ َ وَ ] ( اِ ) جمع حساب. || توده ریگ. ( از برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) . رجوع به �خبیوره � و �خبیره � شود. || سامان کار. ( از ناظم الاطبا ...
خپ. [ خ َ] ( اِ ) خاموشی. ( برهان قاطع ) . صاحب آنندراج و انجمن آرای ناصری و ناظم الاطباء نیز آنرا خاموشی معنی کرده اند و ناظم الاطباء آنرا صفت آورده ...
خپاره. [ خ َ رَ/ رِ ] ( ص ) چست. چالاک. تیزرو. تیزدست. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ) . جلد. تند. سریع در امور
خپاره. [ خ َ رَ/ رِ ] ( ص ) چست. چالاک. تیزرو. تیزدست. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ) . جلد. تند. سریع در امور
خپاره. [ خ َ رَ/ رِ ] ( ص ) چست. چالاک. تیزرو. تیزدست. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ شعوری ) . جلد. تند. سریع در امور
خپاک. [ خ َ ] ( اِ ) چاردیواری باشد که شبها گوسفند و خر و گاو را در آن کنند. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( انجمن آرای ناصری )
خپچه. [ خ َ / خ ِ چ َ / چ ِ ] ( اِ ) شاخه درخت باریک و راست رسته را گویند. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
خت. [ خ ِ ] ( اِ ) دو. دوندگی. || تابش. جلوه. ( ناظم الاطباء ) .
خت. [ خ ِ ] ( اِ ) دو. دوندگی. || تابش. جلوه. ( ناظم الاطباء ) .
خت. [ خ ِ ] ( اِ ) دو. دوندگی. || تابش. جلوه. ( ناظم الاطباء ) .
ختک. [ خ َ ت َ ] ( اِ ) خرجی و خوراکی که هر روز هر یک از رعایا علی السویه به آدم حاکم و مأمور او می دهند. ( از ناظم الاطباء ) .
ختکه. [ خ ُ ت َ ک َ ] ( اِ ) کوچکترین نوع مرغابی در سواحل بحر خزر است. ( دهخدا ) .
ختنبر. [ خ َ تَم ْ ب َ ] ( ص ) مفلس را گویند که لاف توانگری زند وخود را مالدار وا نماید. ( از برهان قاطع ) ( شرفنامه ٔمنیری ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ...