پیشنهادهای محمود اقبالی (٣,٤١٩)
این ادعا را مرحله به مرحله بررسی کنیم و با استناد به منابع معتبر تاریخی و جغرافیایی توضیح دهیم. - - - 1. بررسی اصل ادعا ادعا این است که: شهری ...
موضوع �تیکان تپه� و این ادعا ۱. نام رسمی و تاریخی نام رسمی این شهر تکاب است ( در استان آذربایجان غربی ) . در منابع جغرافیایی قدیم اسلامی مثل حدودال ...
این همهٔ ادعاهایی رو قدم به قدم با منابعِ معتبر رد می کنم و جاهایی که واقعیت تاریخی/زبانی متفاوت است روشن می کنم. ۱ ) �فارسی / دری / پارسی� — چه چی ...
مرحله به مرحله و با منابع معتبر تاریخی و زبان شناسی توضیح می دهم تا ببینیم ریشه ی واژه ی �اشکان� چیست و آیا واقعاً ترکی است یا نه. - - - ۱. �اش ...
این متن در واقع نمونه ای از تحریف و بازی با شباهت های سطحی واژگان ترکی و فارسی است. بیایید علمی و با منابع بررسی کنیم: - - - ۱. ریشه واژه ی "آچ" ...
یک ادعای جعلی و نادرست است که به طور عمده در برخی منابع مدرن و شبکه های اجتماعی با انگیزه هویتی یا پان ترکی مطرح می شود. بیایید تحلیل مستند و دقیق دا ...
در پاسخ به ادعای مطرح شده مبنی بر اینکه نام �تارکان� ( Tarkan ) در واقع همان �Tarqan� است که در اساطیر ترکیه به عنوان یکی از شخصیت های قهرمان توران ش ...
از واقعیت های تاریخی با تحریف و داستان سازی است. من مورد به مورد با منابع معتبر بررسی می کنم: - - - ۱. ریشه و نام ساوه / ساوا نام شهر ساوه ( ام ...
ایقاب. ( ع مص ) ( از �وق ب � ) گرسنه شدن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( آنندراج ) . || در وقبه درکردن چیزی را. ( منتهی ...
ایقاد. ( ع مص ) ( از �وق د� ) آتش افروختن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ، ص 24 ) ( از اقرب الم ...
ایقاظ. [ اَ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ یقظ. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : همچو آن اصحاب کهف از راه جود می چرم ز ایقاظ نی بل هم رقود. مولوی. ایقاظ. ( ع مص ...
( والهة ) والهة. [ ل ِ هََ ] ( ع ص ) تأنیث واله. رجوع به واله شود. منبع. لغت نامه دهخدا
ایقاع. ( ع مص ) ( از �وق ع � ) بجنگ درانداختن کسی را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( غیاث ) . || انداختن کسی را در آنچه بد آید. ( ...
( وألة ) وألة. [ وَءْ ل َ ] ( ع اِ ) سرگین گوسفند و شتر فراهم آمده درهم چسبیده یا کمیز و سرگین شتر فقط. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) . واله. [ ل َ ...
( آخرالدواء ) ( خِ رُ دُّ ) [ ع . ] ( اِمر. ) آخرین دارو، آخرین علاج . منبع. فرهنگ معین
صلا. [ ص َ ] ( ع مص ) افروختن آتش به آتش. ( منتهی الارب ) . برافروختن آتش را گویند بجهت سرمای سخت. ( برهان ) . || گرم کردن به آتش. ( مصادر زوزنی ) . ...
صلاح دید. [ ص َ ] ( مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) تجویز. مصلحت دیدن. صلاح جستن. صوابدید. رجوع به صلاح و صلاح دانستن و صلاح اندیشیدن شود. منبع. لغت نام ...
غزل. [ غ َ ] ( ع مص ) رشتن . مغزول ، نعت از آن است. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( مصادر زوزنی ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . ریسمان رشتن. ...
مجذوم. [ م َ ] ( ع ص ) مبتلا به مرض جذام. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . کسی که آن را بیماری جذام باشد و آن علتی است که خون فاسد شده اعضای ...
مجذوب. [ م َ ] ( ع ص ) کشیده شده. ( آنندراج ) . کشیده شده و جذب شده. ( ناظم الاطباء ) . کشیده. درکشیده. بکشیده. آهنجیده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ...
مجذور. [ م َ ] ( ع ص ) حاصل ضرب جذر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . حاصل ضرب عددی در خودش. ( از اقرب الموارد ) . در اصطلاح حساب ، مضروبی که به ضر ...
( سابقة ) سابقة. [ ب ِ ق َ ] ( ع ص ، اِ ) تأنیث سابق. ج ، سوابق و سابقات. رجوع به سابق شود. || ( اِمص ) پیشدستی. ( دهار ) . پیشی. گویند: له سابقة فی ...
سابق. [ ب ِ ] ( ع ص ) پیش. پیشین. پیشینه. قبل. قبلی. گذشته. درگذشته. اوّل. مقدّم. جلو. ضدّ لاحق. ج ، سابقون ، سابقین ، سبّاق : همی گوید بوالفضل. . . ...
ترکیب. [ ت َ ] ( ع مص ) چیزی اندر چیزی اندر جای نشاندن. ( تاج المصادر بیهقی ) . چیزی در جایی نشاندن. ( زوزنی ) . چیزی اندر چیزی نشاندن. ( ترجمان جرجا ...
حداقل. [ ح دْ دِ اَق َل ل ] ( ترکیب وصفی ، اِ مرکب ، ق مرکب ) دست کم . رجوع بحد بمعنی اندازه شود منبع. لغت نامه دهخدا
شرکا. [ ش ُ رَ ] ( ع اِ ) شرکاء. شریکها و انبازها و همدستان. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به شرکاء و شریک شود. منبع. لغت نامه دهخدا
شرکاء. [ ش ُ رَ ] ( ع اِ ) شرکا. ج ِ شَریک. ( ترجمان القرآن جرجانی چ دبیرسیاقی ص 61 ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( از اقرب الموارد ...
نظمیه. [ ن َ می ی َ / ی ِ ] ( از ع ، اِ ) سابقاً به اداره شهربانی گفته می شد و فرهنگستان کلمه شهربانی را به جای آن وضع کرد. رجوع به شهربانی شود. من ...
نظم. [ ن َ ] ( ع اِ ) شعر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . کلام موزون. مقابل نثر. ( المنجد ) ( از غیاث اللغات ) ( از اقرب الموارد ) . ...
ایلات. ( ع مص ) کم کردن حق. ( منتهی الارب ) . ایلات. ( اِ ) ج ِ ایل. عنوان مجموع عشایر و قبایل مختلف و مجزا که بطور مستقل و یا لااقل اسماً تابع حکوم ...
طباخ. [ طَ ] ( ع اِمص ) استواری. || توانائی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . قوت. ( مهذب الاسماء ) || فربهی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ...
( مدرجة ) مدرجة. [م َ رَ ج َ ] ( ع اِ ) راه و جای رفتن. ( دستورالاخوان ) . جای رفتن و گذشتن. ( منتهی الارب ) . مَدرَج. دَرَج. مذهب. مسلک. ( متن اللغة ...
مدرج. [ م َ رَ ] ( ع اِ ) جای رفتن و گذشتن. ( منتهی الارب ) . راه. ( منتهی الارب ) . طریق. ( از اقرب الموارد ) . || مدرج النمل ؛ مَدَب . راه مورچه. و ...
پلاتین. [ پْلا / پ ِ ] ( فرانسوی ، اِ ) زر سفید. طلای سفید. رجوع به پلاطین شود. منبع. لغت نامه دهخدا
اختصاص. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) خاص کردن به. تخصیص. خاص گردانیدن بچیزی. ویژه کردن به. انفراد. اغتزاز : و اختصه بالطرایق الرضیة. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 29 ...
مضمون. [ م َ ] ( ع ص ) مال مضمون ؛ مال ضمانت شده و پذیرفتار گشته. ( ناظم الاطباء ) : تا لوح آسمان چک ارزاق خلق شد تو خلق رابه مردی مضمون آن چکی. سوز ...
متفکر. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ ] ( ع ص ) اندیشنده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . اندیشه کننده و فکرکننده و تأمل کننده و باتدبیر ...
معظم. [ م ُ ظَ ] ( ع ص ، اِ ) بزرگ. کلان. عمده. ( ناظم الاطباء ) . بزرگ داشته. بزرگ. عظیم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : و شعرا هرچه یافته اند از ص ...
رواق. [ رِ / رُ ] ( ع اِ ) خانه ای که به خرگاه ماند و یا سایبان. ( منتهی الارب ) . خانه شبیه فسطاط . ( از اقرب الموارد ) . سقف مقدم خانه. ( مهذب الاس ...
حق. [ ح َق ق ] ( ع مص ) راست کردن سخن. || درست کردن وعده. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) . || درست کردن و درست دانستن. یقین نمودن. ( منتهی الارب ) . || ثاب ...
ذکر. [ ذَ ک َ ] ( ع ص ) نر. فحل. مرد. نرینه. صاحب برهان گوید: به لغت زند و پازند نیز ذکر به معنی نر باشد: الظلیم ، ذکر النعام ، ظلیم شترمرغ نرینه است ...
احوال. [ اَح ْ ] ( ع اِ ) ج ِ حَول و حال و حویل. احوال. [ اِح ْ ] ( ع اِ ) ج ِ حال. چیزها که آدمی بر آن است. حالات. اوضاع. حالات و کیفیات مزاج بیمار ...
سبحل. [ س ِ ب َ ] ( ع اِ ) سوسمار. ( منتهی الارب ) . سوسمار ضخیم. ( از اقرب الموارد ) . || ( ص ، اِ ) شتر بزرگ. || خیک ضخیم. ( منتهی الارب ) ( از اقر ...
سبحلل. [ س َ ب َل َ ] ( ع اِ ) دختر. ( منتهی الارب ) . سِبَحْل. ( اقرب الموارد ) . || خیک ضخیم. ( منتهی الارب ) . سبحل. [ س ِ ب َ ]. ( اقرب الموارد ) ...
( سبحلة ) سبحلة. [ س َ ح َ ل َ ] ( ع مص ) سبحان اﷲ گفتن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . منبع. لغت نامه دهخدا
معتدله. [ م ُ ت َ دِ ل َ ] ( ع ص ) مؤنث معتدل. رجوع به معتدل شود. - منطقه معتدله ؛ ناحیه ای از کره زمین که آب و هوایی متوسط ( نه گرم و نه سرد ) دا ...
معتدلات. [ م ُ ت َ دِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ معتدله. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . رجوع به معتدله شود. - ایام معتدلات ؛ روزهای خوش و طیب. ( منتهی الا ...
( منطقة ) منطقة. [ م ِ طَ ق َ ] ( ع اِ ) کمربند و آنچه بدان میان را بندند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . میان بند. ( آنندراج ) . کمربند. مِنطَق ...
مخالف. [ م ُ ل ِ ] ( ع ص ) دشمن. خصم. ( ناظم الاطباء ) . خلاف کننده. ( آنندراج ) : عطات باد چو باران و دل موافق خوید نهیب آتش و جان مخالفان پده باد. ...
ناظر. [ ظِ ] ( ع ص ، اِ ) نظرکننده. ( فرهنگ نظام ) . نگرنده. ( مهذب الاسماء ) . نگرنده. نگاه کننده. ( ناظم الاطباء ) . نگران. که می نگرد. تماشاگر : ت ...