پیشنهادهای علی باقری (٣٨,٩٢٨)
سرای دگر ؛ آخرت. آن جهان. مقابل این سرای : این سرائیست که البته خلل خواهد کرد خنک آن قوم که در بند سرای دگرند. سعدی. خبرش ده که هیچ دولت و جاه به س ...
نماز دگر ؛ نماز دیگر، صلاة عصر : نماز پیشین و دگر جمع بکند. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ) . - || هنگام عصر. عصر. وقت عصر : برفت روز و تو چون طفل خرمی آر ...
یک اندر دگر ؛ بهمدیگر. یکی در دیگری. اولی با دومی : فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد. فردوسی.
دگر کس ؛ غیر. غیری. کس دیگر : زیرا که دگر کسان بدانند آن چیز که تو همی بدانی. ناصرخسرو. غلطم من که چراغی همه کس را میرد لیک خورشید مرا مرد و دگر کس ...
دگر نماز ؛ نماز عصر. ( ناظم الاطباء ) . نماز دگر. نماز دیگر. و رجوع به نماز دگر در همین ترکیبات و رجوع به نماز دیگر در ردیف خود شود.
دگری ؛ دیگری. غیر. کسی جز اولی. آن یک. کس دیگر: بیم آنست که جای تو بگیرد دگری آگهت کردم و گفتم سخن بازپسین. فرخی. چون با دگری من بگشایم تو ببندی ور ...
دگرسان شدن ؛ عوض شدن. به گونه دیگر شدن : ز فرّ ماه فروردین جهان چون خلد رضوان شد همه حالش دگرگون شد همه رسمش دگرسان شد. معزی. گر بپسندیش دگرسان شود ...
دگرسان گشتن ؛ دگرسان شدن. دگرگون شدن : مشیات خالق نگردددگوگون قضیات سابق نگردد دگرسان. عبدالوسع جبلی.
دگر شب ؛ شب دیگر. شب بعد از آن شب که از آن سخن داشته اند : دگر شب نمایش کند پیشتر ترا روشنائی دهد بیشتر. فردوسی. دگر شب چو برزد سر از کوه ماه به زن ...
دگرره ؛ بار دیگر. دوباره : دگرره سر ازین اندیشه برکرد که از خامی چه کوبم آهن سرد. نظامی.
دگر سال ؛ سال دیگر. سال بعد. سال پس از سالی که از آن سخن رفته است : مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود. منوچهری.
دگرسان ؛ دیگرسان. بسان دیگر. به گونه دیگر : اولش کردم تسلیم به حق باز تسلیم دگرسان چه کنم. خاقانی.
دگر روز ؛ دیگر روز. روز دیگر. روز بعد. فردا. روز بعد آن. روز بعد از روزی که از آن سخن داشته اند : دگرروز گشتاسب با موبدان ردان و بزرگان و اسپهبدان. ...
دگر تا ؛ تای دیگر. دوم : یاقوتی جولاهه بمرد و دو پسر ماند یک تا بچه غر ماند و دگر تا بچه نر ماند. سوزنی.
آن دگر ؛ چیزی جز آنچه هست : هر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت. رودکی. تاجوران تاجورش خوانده اند وآن دگران آن دگرش خوانده اند. نظ ...
حیات دگر ؛ حیات دوم. زندگانی نو : تو خود حیات دگر بودی ای زمان وصال دلم امید ندانست و در وفای تو بست. حافظ.
بربسته دگر باشد و بررسته دگر ؛ فطری و طبیعی را بر مصنع و بر ساخته برتری باشد. ( امثال و حکم دهخدا ) .
دکه آدم گری ؛ دکان بهم رسیدن آدمی که عبارت از انسان است. ( آنندراج ) : با وجود هرزه گردیها که کردم نیست حیف بر سر بازار دوران دکه آدم گری. فوقی ( از ...
دکل پسند ؛ آنکه دکل را پسندد. رجوع به دکل و نیز به دکل باز در همین ترکیبات شود. || ( اِ ) درخت تنه بزرگ عموماً، و نخل خرمای بزرگ تنه خصوصاً. ( لغت م ...
دکل باز ؛ که امردان پرسال را دوست گیرد. آنکه با غلامان بیش سال و بزرگ جثه بازد. غلام باره که غلامان بزرگ دوست گیرد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . غلام با ...
دکل بازی ؛ عمل دکل باز. رجوع به دکل باز شود.
دکتر کلیسا ؛ عنوانی است که کلیسای کاتولیک رومی به بعضی از فضلای پیرو آن کلیسا اعطا کرده است. از شرایط نیل به این عنوان خدمات عمده به پیشرفت اصول عقای ...
اموات احمر؛ کنایه از مقتولان و شهیدان. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . رجوع به میت شود.
دکان زدن ؛ بپای کردن مصطبه. سکو ساختن : دو صف سروبن دید و آبی و نار زده نغز دکانی از هر کنار. اسدی.
به دکان آمدن ؛ آماده فروش شدن. به بازار آمدن عرضه و فروش را : شد توت سپید و انگور رسید وآن توت سیاه آمد به دکان. بهار.
پنج دکان شرع ؛ کنایه از اصول دین و مذهب. رجوع به پنج دکان شرع در ردیف خود شود.
هفت دکان ؛ کنایه از هفت کشور در هفت اقلیم باشد. ( آنندراج ) : از این دو عقاقیر صحرای دلها در این هفت دکان گیائی نیابی. خاقانی.
دکان گشادن ؛ پهن کردن بساط : چوخلق جمله به بازار جهل میرفتند همی ز بیم نیارم گشاد دکان را. ناصرخسرو. - || آغازیدن به ارائه متاعی یا چیزی : چو بر ل ...
دکان نهادن ؛ گشادن دکان. متاع عرضه کردن : بر طرف لب تو جان عیسی از نیل و بقم دکان نهاده. خاقانی. تا ظهوری در سخن دکان نهد رخصت شاه دکن می بایدم. ظ ...
دکان واکردن ؛ گشادن دکان. دکان باز کردن. ( آنندراج ) : مهره گل گردد از گرد کسادی آفتاب هر کجا حسن گلوسوز تو دکان واکند. صائب ( از آنندراج ) .
دکان گردیدن ؛ کنایه از گرمی بازار و پرمایه بودن دکان. ( غیاث ) . رونق بازار و رواج یافتن متاع. ( از آنندراج ) : گشت سودای توام مایه سرگردانی آری از گ ...
دکان گرفتن ؛ کنایه از رونق بازار. ( آنندراج ) .
دکان گرم ساختن ؛ کنایه از رونق دادن بازار. ( از آنندراج ) : نهان شد شمع در فانوس و بی تاب است پروانه به تقریبی دکان خویش خوبان گرم می سازند. غنی ( ا ...
دکان طبیب ؛ محل طبابت وی. دکه ای که پزشک در آنجا به درمان بیماران پردازد : درد فراق را به دکان طبیب عشق بیرون ز صبر چیست مداوا، من آن کنم. خاقانی.
دکان گرد آوردن ؛ کنایه از رونق روز بازار و رواج یافتن متاع. ( آنندراج ) .
دکان گرد آوردن ؛ کنایه از رونق روز بازار و رواج یافتن متاع. ( آنندراج ) .
دکان گرداندن ؛ کنایه از رونق بخشیدن بازار و رواج دادن آن. ( از آنندراج ) : عیش را بازارگرم از گردش ساغر بود همچو ساقی کس نگرداند دکان زندگی. اشرف ( ...
دکان به دولاب گشتن ؛ به مال دیگران خرید و فروخت کردن. ( آنندراج ) : خانه آبادبه معموری سیلاب کند تاجری را که به دولاب دکان می گردد. صائب ( از آنندرا ...
دکان چیدن ؛ اشیاء را جداجدا چیدن تا هر کس هرچه خواهد فراگیرد. ( از آنندراج ) : ز سودایت نواگر گشته ام با این پریشانی دکان آرزو چیدم تماشا کن چها دارم ...
دکانی رابستن ؛ کسبی را تعطیل کردن. متاعی را از رواج انداختن. ترک آن کار کردن : بغیر از زیان نیست در خودفروشی اگر سود خواهی ببند این دکان را. صائب.
دکان کسی بربستن ؛ کسب او را از رونق انداختن : شهد لبهای تو دکان طبیبان بربست دست در دامن تیغ نگهت مرهم زد. نظیری ( از آنندراج ) .
دکان کسی را تخته کردن ؛ مقابل دکان گشادن. ( از آنندراج ) . دست او را از شغلی یا نفعی یا امری کوتاه کردن. ( فرهنگ عوام ) : زلف بتان ز شانه دکان تخته م ...
دکان بستن ؛ مقابل دکان گشادن و باز کردن. ( آنندراج ) : کمر بناز چو آن پرحجاب می بندد دکان جلوه گری آفتاب می بندد. تأثیر ( از آنندراج ) . ز ناتوانی ...
دکان پهلوی دکان کسی باز کردن ؛ در اصطلاح عامه ، با کسی در کسب یا در هر کار دیگری رقابت کردن. ( از فرهنگ عوام ) .
دکان در رو افتادن ؛ بر هم زدن دکان و بر هم شدن. ( آنندراج ) : ای سرشک دمبدم سهل است گر مفلس شدن داد خواهد گشت فرصت چون دکان در رو فتاد. مسیح کاشی ( ...
دکان برتر گرفتن ؛ نظیر: تخته بر سر استاد زدن. ( امثال و حکم ) . روی دست برخاستن : بود شاگرد خرد یکچند لیک اکنون چو باد همتش زُاستاد برتر شد دکان برتر ...
دکان برچیدن ؛ بر هم زدن دکان : ضرر و نفع چون دکان برچید یأس اندرحقیقت است امید. حکیم حاذق ( از آنندراج ) .
آن دکان برچیده شد ؛ انتظار نفع پیشین حالا بی جاست. ( از امثال و حکم ) .
دکان بالاتر گرفتن از کسی ؛ رواج و رونق بیشتر از کار آن کس به کار خود دادن. روی دست برخاستن : لعل او در دلبری استاد بود خط دکان زُاستاد بالاتر گرفت. ...
دکان برانداختن ؛ بر هم زدن و از میان بردن دکان. جمع کردن دکان : تا یافت محک شب از سپیدی صراف فلک دکان برانداخت. خاقانی.