پیشنهادهای علی باقری (٣٨,٩٢٨)
دعوةالمأوی ؛ بهشت ساخته جای. جنةالمأوی. ( دهار ) .
دعوت اذان ؛ خواندن به نماز : تلاوت کتاب عزیز و دراست قرآن مجید و دعوت اذان و شعار ایمان ظاهر گردانید. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 348 ) .
- دعوت حق را اجابت کردن ، دعوت حق را لبیک گفتن ؛ جان به جان آفرین تسلیم کردن. مردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دعوتهای شاه عبدالعظیمی ؛ به مهمانی خواندن ، به زبان نه به دل. همانند و به معنی تعارف شاه عبدالعظیمی است. تعارف و دعوتی که از روی زبان باشد نه از دل. ...
دعوت ساختن ؛ مهمانی برپا کردن : عجب آن بود که در آن دو سه روز که گذشته شد دعوتی ساخت سخت نیکو. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 529 ) . حقیقت آن است که قاید آن ...
دعای مأثور ( مأثوره ) ؛دعایی که از آن حضرت صلی اﷲ علیه و آله و سلم و صحابه گرامی منقول است. ( از آنندراج ) . || خواندن کلمات مأثور از آن حضرت و ا ...
دعاثنا ؛ صورت عامیانه دعا و ثنا. خواهش و درود.
دعاثنا کردن ؛ خواهش و درود کردن.
دعای قدح ؛ نام دعایی است ، و گویند به معنی نماز استسقا است. ( از غیاث ) ( از آنندراج ) . دعا که گرد قدح می نویسند در استسقا : بغیر حرف می از میکشان چ ...
دعای گندم ؛ نام دعایی است مأثور از ائمه که بر گندم خوانند و قسمت کنند. ( آنندراج ) .
دعای بی وقتی کسی بودن ؛ حرز جواد کسی بودن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . و رجوع به حرز جواد شود.
دعای پگاه ؛ دعای مخصوص سحرگاه. ( آنندراج ) : نارفته بجا آمدنت خواست دل از حق مقرون اثر باد دعاهای پگاهم. واله هروی ( از آنندراج ) .
- دعای جوشن ؛ دعای معروف که روز جنگ برای حفظ خود خوانند و چون جوشن وقایه نفس خود دانند. ( از غیاث ) ( آنندراج ) . ورجوع به جوشن صغیر و جوشن کبیر شود ...
باید برایت دعا گرفت [ به عتاب ]؛ تو دیوانه ای. نظیر: باید برایت سر کتاب باز کرد. ( امثال و حکم ) .
دعا کتاب ؛ کتاب دعا. کتاب ادعیه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دعای باران ؛ نماز استسقا. ( غیاث ) ( آنندراج ) : مینا به پای ساغر چون سر نهد بسجده چیزی دگر نخواهد غیر از دعای باران. ملا طغرا ( از آنندراج ) .
دعای مستجاب ؛ دعای اجابت شده و پذیرفته شده. دعای برآمده : سحابستی قدح گویی و می قطره ٔسحابستی طرب گویی که اندر دل دعای مستجابستی. ( منسوب به رودکی ...
صیغه دعا ؛ ( اصطلاح دستور زبان فارسی ) فعلی است که از سوم شخص مفرد مضارع گرفته میشود و میان علامت مضارع ( که دال آخر باشد ) و حرف قبل از آن الفی درآو ...
دعای خیر، دعاء خیر ؛ خیر کسی رادر دعا خواستن. ( فرهنگ فارسی معین ) . ضد نفرین. دعای خوب : لایسأم الانسان من دعاء الخیر. ( قرآن 49/41 ) ؛ انسان از دع ...
دعای بد ؛ نفرین. ( ناظم الاطباء ) . لعن : و پیغمبر بر وی [ کسری اپرویز ] دعای بد کرد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 24 ) . از تو نیکان را جز بد نرسید که ...
- به دو دست دعا نگه داشتن ؛ نگهداری کردن با تضرع به درگاه خداوند : دلا سلوک چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد. حافظ.
جماعت دعا ؛ نماز عمومی و نماز جماعت. ( ناظم الاطباء ) .
خیر دعا ؛ نیایش و دعای برکت. ( ناظم الاطباء ) .
دست به دعا برداشتن ؛ تضرع و زاری به خدا کردن : زن کفشگر. . . دست به دعا برداشت. ( کلیله و دمنه ) .
بددعائی ؛ دعای بد کردن : [ کلانتر ] نگذارد که از اقویا بر ضعفا جبر و تعدی واقع شده ، موجب بد دعائی گردد. ( تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص 48 ) .
به دعا آمدن ؛ شروع کردن در دعا. ( آنندراج ) . - || برای دعا آمدن : به دعا آمده ام هم به دعا دست برآر. حافظ.
سوراخ دعا گم کردن ؛ مردی در استنجا بجای اللهم اجعلنی من التوابین و من المتطهرین دعای استنشاق اللهم أرحنی رائحة الجنة میخواند، شنونده ای او راچنین گف ...
دشوارمعنی ؛ که معنی و مفهوم آن سخت باشد: کلامی یا شعری دشوارمعنی.
زمین دشوار ؛ ناهموار. صعب. مقابل هموار : آشکوخد بر زمین هموارتر همچنان چون بر زمین دشوارتر. رودکی.
راه ( ره ) دشوار ؛ راه صعب. صعب العبور. راه درشت. سخت گذار : ز رفتن سراسر سپه گشت کند از آن راه بیراه و دشوار و تند. فردوسی. کنون من به دستوری شهری ...
دشوار گفتن ؛ سخت گفتن. درشت گفتن : با مردم سهل گوی دشوار مگوی با آنکه در صلح زند جنگ مجوی. سعدی.
دشوارگُنج ؛ که سخت بگنجد. که دشوار گنجانیده شود : از آن چو فانه بسر برخورد عدوت که هست بهر دلی در دشوارگنج چون فانه. رضی الدین نیشابوری.
دشوارگوار ؛ عسرالانهضام. عسرالهضم. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . سخت گوارنده.
دشوارزخم ؛ آنکه سخت زخم زند. ( یادداشت مؤلف ) .
دشنه زدن ؛ بکار بردن دشنه : به بازوی پر خون درون بیدسرخ بزد دشنه زین غم هزاران هزار. ناصرخسرو.
دشنه شکار ؛ کسی که به دشنه شکار می کند و آن مستفاد از این بیت حضرت شیخ است : کردند زره پوست بر اندام شهیدان مژگان کسی دشنه شکار است ببینید. سعدی ( ا ...
دشنه صبح ؛ کنایه از روشنی صبح است ، و آنرا عمود صبح هم میگویند. ( برهان ) : من آن روم سالار تازی هشم که چون دشنه صبح مردم کشم. نظامی ( از آنندراج ) .
دشنه کارد ؛ خنجر. ( ناظم الاطباء ) .
فرا دشنام شدن ؛ دشنام و ناسزا گفتن آغازیدن : بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. ( تاریخ بیهقی ) .
دشنام ساختن ؛ مهیا کردن ناسزا و فحش : چو مهمان به خوان تو آید ز دور تو دشنام سازی بهنگام سور. فردوسی.
دشنام گشتن نام کسی ؛ زشت نام شدن وی : چو گویند چوبینه بدنام گشت همه نام بهرام دشنام گشت. فردوسی.
زبان از کسی پر ز دشنام کردن ؛ سخنان ناسزا بر زبان آوردن : یکی سوی طلحند پیغام کرد زبان را ز گو پر ز دشنام کرد. فردوسی.
دشنام به زبان گرداندن ؛ ناسزا گفتن : بیهوده و دشنام مگردان به زبان بر کاین هر دو ز تو بار برآراست و ببار است. ناصرخسرو.
دشنام رفتن بر زبان کسی ؛ زبان به ناسزا گشودن او : من که بوریحانم و مر او را هفت سال خدمت کردم نشنودم که بر زبان او هیچ دشنام رفت. ( تاریخ بیهقی چ ادی ...
به دشنام لب آراستن ؛ گشودن لب به ناسزا گفتن : به دشنام لبها بیاراستند جهانی همه مرگ او خواستند. فردوسی.
به دشنام لب گشادن ( بازگشادن ) ؛ ناسزا گفتن. ناسزا بر زبان راندن : گر این بی خرد سر بپیچد ز داد به دشنام او لب نباید گشاد. فردوسی. به دشنام بگشاد ل ...
به دشنام برشمردن کسی را ؛ او را با سخن زشت ناسزا گفتن : به دشنام چندی مرا برشمرد به پیش سپه آبرویم ببرد. فردوسی.
به دشنام زبان گشادن ؛ ناسزا گفتن : چو برخواند آن نامه را پهلوان به دشنام بگشاد گویا زبان. فردوسی.
دشمنکام گشتن ؛ دشمن کام شدن. به آرزوی دشمن شدن. بر مراد دشمنان گشتن : ولی دانم که دشمنکام گشته ست به گیتی در بمن بدنام گشته ست. نظامی. هر که در راه ...
دشمنکام شدن ؛ به آرزوی دشمن شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : اولین شخص گفت با بهرام کای شده دشمن تو دشمنکام. نظامی.