پیشنهادهای علی باقری (٣٨,٩٢٨)
دزدیدن دل ؛ دل ربودن : به مژده دل ز من بدزدیدی ای به لب قاضی و به مژگان دزد مزد خواهی که دل ز من بردی این شگفتی که دید دزد به مزد. ابوسلیک گرگانی.
چرخ عمر کسی دزدیدن ؛ کاستن و گرفتن زندگی او : از تو هموار همی دزدد عمرت را چرخ بیدادگر و گشتن هموارش. ناصرخسرو.
دزدیدن چشم ؛ چشم دزدیدن ، برطرف کردن نگاه از کسی یا از چیزی. خودداری کردن از نگاه. دزدیده نگاه نکردن : چشم دزدیدم ز نور حضرتش تا نپنداری که عمدا دیده ...
چاه نکنده منار دزدیدن ؛ پیش از آب موزه کشیدن. ( امثال و حکم ) .
دزد کردن ؛ دزدی کردن : جادوی چشم و هندوی خالت می کند آشکار و پنهان دزد. قاسم ارسلان ( از آنندراج ) .
دزد و سِزّ ؛ دزد و دزد قهار ( در تداول عوام �سز� در مقام شدت دزدی و سارقی و کجی بکار رود ) .
دزد شمع ؛ ریشه که از گل شمع گرفتن بماند و آن هر طرف شمع که می افتدمی گدازد. ( آنندراج ) .
دزدمزد ؛ گویا منظور مزد دزدی است : ز دزدان مرا بس شده دزدمزد که نارند بر من همی بانگ دزد. نظامی.
دزد و حیز ؛ در تداول عامه بر مردم نادرست و ناپاک و هرزه اطلاق میشود.
دزد خانه ؛ دزدی که هم خانه باشد. دزد خانگی. ( آنندراج ) : در سینه هر چه بود سپردم به دست عشق آری همین علاج بود دزد خانه را. سلیم ( از آنندراج ) .
دزد شب ؛ آنکه در شب به دزدی پردازد، و دربیت ذیل از مولوی کنایه است از خیالات فاسد یا ابلیس و عوامل او : خواب مرده لقمه مرده یار شد خواجه خفت ودزدِ شب ...
دزدجو ؛ دزدجوینده. تعقیب کننده دزد : دزدان ، چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند. نظامی.
دزد حنا ؛ سفیدی که در دست و پا بعد از بستن حنا ماند. ( غیاث ) . سفیدی که در دستها ماند بعد از بستن حنا و آن بسبب نقوش و خطوط دست بود، و این از اهل زب ...
دزد خانگی ؛ سارق از مردم خود خانه. دزدی که هم در خانه باشد. دزد خانه. ( آنندراج ) . کسی که از اهل خانه و از افراد خانواده باشد و به دزدی در همان خانه ...
دزد بمزد ؛ دزد که در برابر دزدی و عمل سرقت مزد گیرد : مزد خواهی که دل ز من بردی ای شگفتی که دید دزد بمزد! ابوسلیک گرگانی.
دزد ترازو ؛ آنکه سنگ کم داشته باشد و بدان سبب گویااز جنس چیزی می دزدد. ( آنندراج ) : بدعمل را دائم از نقصان مردم راحت است سنگ کم دزد ترازو را نگین دو ...
دزد بردن ؛ دزدیده شدن چیزی. بردن دزد چیزی را. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
دزدبرده ؛ متاع مسروق. ( آنندراج ) : اگر دزدبرده برآرد نفیر برد دست او شحنه دزدگیر. نظامی ( از آنندراج ) .
دزد مال گران می خورد ؛ غالباً آنکه مال او را دزدیده اند مال مسروق خود را بیش از آنکه هست می گوید. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . غالباً صاحب مال مسروق در ...
دزد افتادن ؛ ریختن دزد در جایی بقصد غارت و تاراج. ( آنندراج ) : غم زمانه ز ما بیدلان ندارد رنگ بسان دزد که در خانه گداافتد. ابوطالب کلیم ( از آنندرا ...
دزد به دزد که میرسد چماق خود را می دزدد؛ همکاران را نگاه داشتن حرمت یکدیگر لازمه ادب باشد. ( امثال و حکم ) .
دزد دزد را می شناسد و نولی ولی را. ( امثال و حکم ) . دزد دزد را می شناسد، همکار همکار را. ( فرهنگ عوام ) .
دزد باش و مرد باش ؛ مروت و جوانمردی در دزدی نیز ستوده است. ( امثال و حکم ) .
اهل دریوزه ؛ گدا : گفت در دین اهل دریوزه بیست پا را بس است یک موزه. سعدی.
زنبیل دریوزه ؛ زنبیل گدایی : شکم تا سرآگنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ. سعدی.
لقمه دریوزه ؛ لقمه گدایی : درویش نیک سیرت فرخنده رای را نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش. سعدی. بی نان وقف و لقمه دریوزه زاهد است. ( گلستان سعدی ) . ...
نه مشکی دریده نه دوغی ریخته . ( امثال و حکم ) . توضیح : اتفاق خاصی نیفتاده ما هم ضرب المثل شبیه این را در ترکی داریم نه یاقدی یاقیش نه گؤوردی قمیش ...
دریدن دل یا مغز ؛ کنایه از سخت ترسیدن : بدرد دل و مغزشان از نهیب بلندی ندانند باز از نشیب. فردوسی. از آواز کوسش همی روز جنگ بدرد دل شیر وچرم پلنگ. ...
دریدن گوش ؛ پاره شدن پرده آن : ز لشکر برآمد بر آن سان خروش که شیر ژیان را بدرید گوش. فردوسی. زمین پر ز جوش وهوا پرخروش هزبر ژیان را بدرید گوش. فرد ...
فرودریدن ؛ واژگون شدن. منهدم گشتن : انهیار، تهور، تهیر؛ فرودریدن بنا. ( از منتهی الارب ) . هدم ؛ آنچه از کرانه چاه فرودریده درچاه افتاده باشد. ( منته ...
دریدن جگر از بیم ؛ زهره ترک شدن : بپیچید ضحاک بیدادگر بدریدش از بیم گفتی جگر. فردوسی.
گلوی یا نای دریدن ؛ بسی به آواز بلند خواندن یا گفتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
ناموس کسی را دریدن ؛ هتک ناموس او کردن ؛ هرطَ؛ طعن کردن و دریدن ناموس کسی را. هرمطة؛ دریدن ناموس کسی را و زشت گردانیدن. ( از منتهی الارب ) . ب - در ...
فرودریدن ؛ شکافتن. پاره کردن : ای روزرفتگان جگر شب فرودرید آن آفتاب از آن جگر شب برآورید. خاقانی.
حلق خود دریدن ؛ بسیار و سخت فریاد کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : یک مؤذن داشت بس آواز بد شب همه شب می دریدی حلق خود. مولوی.
دریدن هنگامه ؛ برهم زدن بساط و جمعیت : هنگام صبوح موکب صبح هنگامه دریده اختران را. خاقانی.
درهم دریدن ؛ بکلی متلاشی کردن : بگفت این و شمشیر کین برکشید سرا پای او پاک درهم درید. فردوسی.
پرده کسی دریدن ؛ هتک حرمت او کردن : مدر پرده کس به هنگام جنگ که باشد ترا نیز در پرده ننگ. سعدی.
پرده ناموس کسی را دریدن ؛ حرمت او را بردن. هتک حرمت او کردن : پرده ٔناموس بندگان را به گناه فاحش ندارد. ( گلستان سعدی ) . - پوست بر تن کسی دریدن ؛ ...
جیب دریدن ؛ گریبان چاک زدن : به مرگ سروران سربریده زمین جیب آسمان دامن دریده. نظامی.
از هم یا ز هم دریدن ؛ متفرق و جداکردن اجزاء چیزی را : تقاضی می کند دایم سگ نفس درونم را ز هم خواهد دریدن. ناصرخسرو ( ص 366 ) . شه از هم درید آن خور ...
بردریدن پرده راز ؛ راز را آشکار ساختن. فاش ساختن راز : بیامد بگفت آنچه دید و شنید همه پرده رازها بردرید. فردوسی.
بردریدن ؛ دریدن. از هم جدا کردن و شکافتن با آلتی برنده یا به فشار : فرودآمد و خنجری برکشید سراسر بر اژدها بردرید. فردوسی. صف دشمنان سربسر بردرد ز گ ...
ای دریغا ؛ افسوس. ای فسوس : ای دریغا طبع خاقانی که واماند از سخن کوسخندان مهین تا برسخن بگریستی. خاقانی. ای دریغا گر بدی پیه و پیاز په پیازی کردمی ...
دریغ و درد ؛ دریغا. دردا. واحسرتا. یاحسرتا. افسوس. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . دریغا و دردا. ( آنندراج ) : دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیای ...
دریغ که ؛ کاش. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی. حافظ.
دریغ من ؛ وای من. یا ویلتاه. واحسرتا. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ که دل تبست و تباه است و تن تباه و تبست. آغاجی. غصه ...
- آه و دریغ ؛ آه و افسوس : دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن ز من دلفروز. سعدی.
ای دریغ ؛ وا اسفا. دریغا. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . افسوس. حسرتا. اسفاً علی. یا اسفی. ( دهار ) : ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم فش ای دریغ آن گو هنگام ...
دست دریغ بهم سودن ؛ دست تأسف و تحسر بهم مالیدن : بهم برهمی سود دست دریغ شنیدندترکان آهخته تیغ. سعدی.