پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٠٤)
آنقدر بایست تا علف زیر پایت سبز شود: بر انتظار تو نتیجه ای نیست . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 58 )
آن روی ورق را نخوانده است: فقط یک طرف کار را می بیند و از آنرو غلط حکم می کند . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 57 )
آنچه در دیگ است به کمچه می آید: عاقبت این راز آشکار خواهد شد . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 50 )
آنجا رو که بخوانند نه آنجا که برانند : نظیر: ناخوانده به خانه ی خدا نتوان رفت. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 45 )
آنجا رفت که عرب نی انداخت : دیگر برای او بازگشت نیست بار دیگر مقام رفته را به دست نکند. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 45 )
آمدم ثواب کنم کباب شدم: درعوض عمل یا نیتی نیک دچار معامله ی زشت یا اتفاق سوء گشتم. . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 44 )
آمد بسرم از آنچه می ترسیدم: نظیر: فغان از هر چه ترسیدم رسیدم . از هر چه بدم آمد سرم آمد. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 44 )
آفتاب به گل اندودن: حقیقتی روشن را با موانع یا دلایل ضعیف پوشیدن. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 37 )
آسیا به نوبت: ید حق تقدم و تأخر زمانی ارباب حاجت رعایت شود. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 35 )
آرزو به جوانان عیب نیست: در برنا طول امل مذموم نباشد. گاهی به مزاح و طنز به پیران نیز گویند. . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 29 )
آرد خود را بیختم آرد بیز را آویختم : دیگر هوا و هوس در من نمانده است. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 29 )
راندن: دکتر کزازی در مورد واژه ی " راندن" می نویسد : ( ( - در پهلوی در ریخت رونیتن rawenitan بکار می رفته است . به راستی ریخت ِ گذاری" رفتن "است : رو ...
همنورد: دکتر کزازی در مورد واژه ی " همنورد" می نویسد : ( ( همنوردبه معنی همراه و هم پوی است و نورد بُن ِاکنون از "نوردیدن" یا " نوشتن "به معنی راه سپ ...
زار: به معنی گریان و اندوهگین ، در ریخت زریگومنت zarīgōmant در پهلوی به کار رفته است . برابر ریخت شناسی آن در پارسی " زارمند " است. ( ( هر آنکس که ...
پدر: دکتر کزازی در مورد واژه ی "پدر " می نویسد : ( ( پدر در پهلوی پتر pitar بوده است این واژه را با father در انگلیسی vater در آلمانی pere در فرانسوی ...
دشمن: دکتر کزازی در مورد واژه ی "دشمن " می نویسد : ( ( دشمن در پهلوی دشمِن dušmen و دژمن duhmen بوده است . ستاک واژه ، من به معنی اندیشه است و همان ا ...
دل: دکتر کزازی در مورد واژه ی "دل " می نویسد : ( ( ریخت دل در پهلوی و پارسی یکی است. دل را به گمان من با درد از دید ریشه شناسی پیوند است و دل ریختی ف ...
گناه: گناه در پهلوی وناس winās و وناه wināh بوده است. ( ( گرت زین بد آید ، گناه من است ؛ چنین است و این دین و راه من است ) ) ( نامه ی باستان ، جل ...
گرفتن: در پهلوی به همین شکل و همچنین به شکل گرپتن griptan کار برد داشته است. ( ( اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد نبیّ و وصی گیر جای ) ) ( نامه ی ...
خروس: دکتر کزازی در مورد واژه ی " خروس" می نویسد : ( ( خروس در پهلوی خروسxrōs بوده است. ریختی از آن خروش ، در خروشیدن کاربرد یافته است در پهلوی خروست ...
افراختن: در پهلوی اپراستن aprāstan بوده است. ( ( چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کز ...
بادبان: در پهلوی واتپان wātpān بوده است. ( ( چو هفتاد کشتی برو ساخته همه بادبانها برافراخته ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ...
کِشتی: در پهلوی کشتیگ kaštīg بوده است. دکتر کزازی در مورد واژه ی " کِشتی" می نویسد : ( ( می تواند که ستاک در "کشتی" کش باشد که در "کشیدن" نیز دیده م ...
هفتاد: در پهلوی هپتاد haptād بوده است. هفتاد از شمارهای سپند و آیینی است و در بیت زیر به کنایه ی ایما از بسیار به کار رفته است . ( ( چو هفتاد کشتی ...
تند باد: در پهلوی تندوات tundwāt بوده است. ( ( حکیم این جهان را چو دریا نِهاد برانگیخته موج ازو تندباد ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال ا ...
انگیختن: در پهلوی هنگختن hangēxtan بوده است. ( ( حکیم این جهان را چو دریا نِهاد برانگیخته موج ازو تندباد ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال ...
حکیم : حکیم کنایه ای است ایما از آفریدگار که دانایانْ دانا است. ( ( حکیم این جهان را چو دریا نِهاد برانگیخته موج ازو تندباد ) ) ( نامه ی باستان ، ...
آواز: دکتر کزازی در مورد واژه ی " آواز" می نویسد : ( ( آواز با همین ریخت در پهلوی به کار می رفته است . ستاک واژه ، همان است که در ریخت واژ در " واژه ...
گواهی: در پهلوی گوگاییه gugāyīh بوده است. ( ( گواهی دهم ؛کاین سخن راز اوست تو گویی دو گوشم بر آواز اوست ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال ...
شارسان: دکتر کزازی در مورد واژه ی " شارسان" می نویسد : ( ( شارسان ریختی است از شهرستان که از شهر/ ستان ( = پساوند جای ) ساخته شده است شهر در پهلوی در ...
پیغمبر: پیغمبردر پهلوی پیگامبر paygāmbar بوده است. ( ( به گفتار ِ پیغمبرت راه جوی ، دل از تیرگیها ، بدین آب ، شوی ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ...
کردگار: در پهلوی کردتگار kartgār بوده است. ( ( بُوی در دو گیتی ز بد رستگار ، نکوکار گردی بَرِ کَردگار، ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال ...
رها: دکتر کزازی در مورد واژه ی "رها " می نویسد : ( ( رها در پهلوی در ریخت رهاگ rahāg بکار می رفته است . رها صفتی است پساوندی و در ریخت فاعلی که از دی ...
مستمند:بینوا ، تیره روز و نالان دکتر کزازی در مورد واژه ی " مستمند" می نویسد : ( ( مستمند در پهلوی در ریخت مستومند mustōmand بکار می رفته است. از دو ...
تا: در پهلوی تاگ tāg بوده است. ( ( دلت گر نخواهی که باشد نِژند، همان تا نگردی تن ِ مستمند، . ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزاز ...
نِژند:اندوهناک و پژمان دکتر کزازی در مورد واژه ی " نِژند" می نویسد : ( ( نِژند به معنی اندوهناک و پژمان است، می انگارم که " ن " در آن پیشاوند است ؛س ...
رستگاری: در پهلوی رستگاریه rastgārīh و نیز رستاریه rastārīh بوده است. رستگاری ساخته شده از ( رَست - گا - ری ) ( ( ترا دانش و دین رهاند درست در رستگ ...
در: در با همین ریخت در پهلوی به کار می رفته است نیز در ریخت دربندdarband به معنی دروازه این واژه ، در پارسی باستان ، دوورduvar در اوستایی، دور duar و ...
رهانیدن: رهانیدن ریخت " گذرا " ی ( = متعدی ) "رستن " است . ) ) ( ( ترا دانش ِدین رهاند درست؛ در ِ رستگاری ببایدْت جُست. ) ) ( نامه ی باستان ، جلد ...
دین: در پهلوی دن dēn بوده است. ؛ دین یکی از پنج گوهر نهفته در آدمی است که در پارسی در معنی کیش و آیین بکار می رود ) ) ( ( ترا دانش ِدین رهاند درست؛ ...
دانش: در پهلوی دانشن dānišn بوده است. ( ( ترا دانش ِدین رهاند درست؛ در ِ رستگاری ببایدْت جُست. ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزا ...
تسو: یک پول سیاه ( ( مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ص 384 )
رَبوه :کوه بلندی است در سه فرسخی شهر دمشق و مضمون مصرع دوم به صورت ضرب المثل به کار می رود. ( ( غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در ...
صید ِبناز:شکار دلربا ، در بیت زیر جلوه های غیب ( ( منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید ِبناز ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استع ...
مستطیل:گسترده ، نور آفتاب مستطیل: نور گسترده ی آفتاب ( ( خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعل ...
یورتگه :خیمه ، منزلگاه ( ( از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول 1363، ص 382 )
رخت بردن:پناه بردن ، خود را به جایی رسانیدن ( ( زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ...
آدم هزار پیشه کم مایه می شود: آنکه به شغل های گوناگون دست زند از نتیجه ی جملگی باز ماند. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 26 )
آدم نفهم هزار من زور دارد : نادان چون حزم و پیش بینی ندارد تمام قوای حاضر خود را به یک بار به کار برد نظیر خرهم خیلی زور دارد. ( دهخدا، امثال و حکم ، ...
آدم نترس سر سلامت به گور نمی برد: آدم متهور و هنگامه طلب غالباً مجروح و گاهی نیز مقتول شود. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 25 )