پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٠٤)
بازوی افقی دکل : ( Yard ) [اصطلاح دریانوردی] :میله ای که وسط آن به دکل وصل بوده و بطور افقی قرار گرفته است . هرطرف این میله را یک بازوی دکل می گویند ...
یاو ( Yaw ) [اصطلاح دریانوردی]:چرخش دورانی کشتی حول محور عمودی خود و متمایل شدن سینه کشتی به سمت چپ و راست .
زینک , قلع ( Zink ) [اصطلاح دریانوردی]:قطعاتی از جنس قلع که برای محافظت بدنه کشتیها در مقابل خوردگی در قسمتهای مختلف بدنه زیرآبی نصب میگردد
داستان: در پهلوی داتستان dātestān بوده است. به معنی نامه ی داد که در پارسی در معنی حکایت بکار برده شده است . ( ( یکی نامه بود از گه باستان فراوان ب ...
باستان: دکتر کزازی در مورد واژه ی " باستان" می نویسد : ( ( در پهلوی نیز در همین ریخت به کار می رفته است اما بخش دوم واژه ستان، چنان می نماید که پساون ...
ارزان بی علت گران بی حکمت: هیچ گرانی بی حمت نیست و هیچ ارزانی بی علت . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 94 )
ابلهی گفت و احمقی باور کرد: گوینده و گرونده هر دو ساده لوح و خوش باورند . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 80 )
ابله گفت و کاهل باور کرد: مرد تن آسان حتی گفته ابلهی را بهانه کار نکردن خود کند . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 79 )
اندر خوردن: به معنی شایستن و برازیدن و هماهنگ و همساز بودن ( ( ازو هر چه اندر خورد با خرد دگر بر ره رمز و معنی برد ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، ...
فسانه : فسانه یا افسانه در پهلوی افسانگ afsānag بوده است. نیز در این زبان در ریخت افسان afsān بکار می رفته است . نمونه را هزار افسان کتابی بوده است ب ...
دروغ:دروغ در پهلوی دروج druj و دروز druz بوده است. در زبان پهلوی در معنی دیو نیز به کار برده می شده است . ( ( تو این را دروغ و فسانه مدان! به یکسان ...
یادگار: در پهلوی ایاتگار ayātgār بوده است. ( ( از این نامور نامهٔ شهریار، به گیتی، بمانم یکی یادگار. ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال ال ...
شهریار: به دو شکل شهریار و شتریار šatryār در پهلوی کار برد داشته است. ( ( از این نامور نامهٔ شهریار، به گیتی، بمانم یکی یادگار. ) ) ( نامه ی باس ...
نامه: به معنی کتاب . در پهلوی نامگnāmag بوده است. ( ( از این نامور نامهٔ شهریار، به گیتی، بمانم یکی یادگار. ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر ...
گزند: در پهلوی وزند wazand بوده است. ( ( کسی کو شود زیر نخل بلند همان سایه زو بازدارد گزند ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، ...
بلند: بلنددر پهلوی در همین ریخت بکار برده شده است. ( ( کسی کو شود زیر نخل بلند همان سایه زو بازدارد گزند ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال ...
افکندن: در پهلوی اپکنتن apgantan بوده است. این مصدر در ریخت اوگندن و اوژندن نیز به کار رفته است. ( ( توانم مگر پایگه ساختن بر ِشاخ ِآن سرو سایه فکن ...
پایگه: در پهلوی پایگاس pāygās می توانسته است بود. ( ( توانم مگر پایگه ساختن بر ِشاخ ِآن سرو سایه فکن ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الد ...
برومند:بارور و شکوفان دکتر کزازی در مورد واژه ی " برومند" می نویسد : ( ( برومند ریختی است در پارسی که نزدیک به ریخت پهلوی بارومنتbārōmant مانده است . ...
بَر : به معنی میوه و ریخت کوتاه شده ی" بار "می باشد در پهلوی با همین ریخت بکار رفته است. ( ( سخن هر چه گویم همه گفته اند برِ باغ دانش همه رُفته اند ...
روفتن: دکتر کزازی در مورد واژه ی " روفتن" می نویسد : ( ( روفتن در پهلوی در ریخت روپتن rōptan بکار می رفته است. بُن اکنون آن ، در ریخت روپ rōp در این ...
نفس رعنا: نفسی که خودخواه است دکتر شفیعی کدکنی در مورد " نفس رعنا" می نویسد : ( ( نفس در زبان عربی مونث است با این اعتبار صفتِ رعنا گرفته است و رعناء ...
زهرا کردن: روشن کردن . زهراء :مونث ازهر . به معنی روشن ( ( چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن ) ) ( ت ...
زهره: دکتر شفیعی کدکنی در مورد " زهره" می نویسد : ( ( ستاره ی ناهید یا بیدُخت ( بَغ دُخت : خدای دختر ) در اساطیر قدیم عقیده داشته اند که زهره زنی بو ...
بکف کردن: به کف آوردن ، بدست آوردن ( ( به کف کن حشمت و نعمت ز بهر نام و ننگ ، ایدر چو آمد حشمت و نعمت، ز غربت قصد ماوا کن ) ) ( تازیانه های سلوک، ...
حرف شهادت:" لا إله إلّا اللّه" نیست خدایی مگر خدا ( ( سر حرف شهادت لا از آن معنی نهاد ایزد چو حرف لا اله گفتن به الا الله مبدا کن ) ) ( تازیانه ها ...
علم رویا: علم تعبیر خواب ( ( ازین زندان اگر خواهی که چون یوسف برون آیی به دانش جان بپرور نیک و سَر در علم رؤیا کن ) ) ( تازیانه های سلوک، نقد و تح ...
آهسته برو همیشه برو: نظیر : کم بخور همیشه بخور . یعنی با قناعت و صرفه جویی معطل نخواهی ماند . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 73 )
آه سرد از دل کشیدن: بی اندازه حسرت خوردن . دچار تاسف شدید شدن بحسرت دمی کودکان را بدید یکی آه سرد از جگر برکشید ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 73 )
آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نزنه: عبارتی است که در تنبیه بلزوم پوشیدن چیزی خاصه از اطفال گویند . و کلمه ی آهسته را آسته تلفظ کنند . ( دهخدا، امث ...
آه در جگر نداشتن: از مال دنیا هیچ نداشتن . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 72 )
آه در بساط نداشتن: بی نهایت بی چیز بودن .
آه از نهاد بر آمدن: بواسطه ی آگاهی ناگهانی بضرر و تلفی نهایت غمین یا پشیمان شدن . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 70 )
آواز ه خوان ماهی قورباغه است: نظیر بیله دیگ بیله چغندر. ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 70 )
سمن: دکتر شفیعی کدکنی در مورد " سمن" می نویسد : ( ( گلی است سپید که در ادبیات به کوتاه عمری مشهور است . ) ) ( ( کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار ...
دامن بر افشاندن: صرف نظر کردن ، اعراض
شاهان شریعت: دکتر شفیعی کدکنی در مورد " شاهان شریعت" می نویسد : ( ( شاهان شریعت کنایه از لذایذ روحانی و معنوی است و شاه در این تعبیر به معنی داماد ا ...
صَرفِ زَمَن: تصرفات زمان ، حوادث روزگار ، صرف الدهر یاصروف الدهر. ( ( چنگ در فتراک صاحب دولتی زن ، تا مگر برتر آیی زین سرشت گوهر و صَرف زَمَن ) ) ...
گامزن: سالک و مرد راه ( ( هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد؟ درد باید پرده سوز و مرد باید گامزن ) ) ( تازیانه های سلوک، نقد و تحلیل قصاید سنائی ...
رنگ گفتار: گفتار آراسته و رنگین . یعنی سخن فریبنده و دور از حقیقت . دکتر شفیعی کدکنی در مورد "رنگ گفتار " می نویسد : ( ( رنگین دیدن گفتار ، نوعی حسا ...
برهمن: پیشوای روحانی در آیین برهمایی دکتر شفیعی کدکنی در مورد " برهمن" می نویسد : ( ( چون در معابد اینان مجسمه های وجود داشته مسلمانان آنان را بت پرس ...
دست زدن: کنایه از شادی و نشاط کردن و کف زدن ( ( چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن! ) ) ( تازیانه های ...
نطع: دکتر شفیعی کدکنی در مورد "نطع " می نویسد : ( ( هر نوع گستردنی چرمی و مجازاً بساط و فرش - گویا بساطی را که برای رقص می گسترده اند، به ویژه نطع م ...
برگ چیزی یا کاری داشتن : سامان و آمادگی کاری یا چیزی داشتن . ( ( برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیاران نداری جان چو نامردان مکن ) ) معنی ب ...
بی برگی: فقر و درویشی برگ چیزی یا کاری داشتن : سامان و آمادگی کاری یا چیزی داشتن . ( ( برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیاران نداری جان چو ن ...
چونت فتاد:چرا این طور شدی؟ عقلت کجاست؟ ( ( چون رهیدی و خدایت راه داد سوی زندان می روی چونت فتاد؟ ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ ...
یَردی رَفسُه :یعنی سرکشی و تمردش او را نابود کرده است. ( ( ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد اس ...
ذَلّت تَفْسُه:نفس او را ذلیل شده است. ( ( ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه ) ) ( مثنوی مولوی ، دفتر 3 ، محمد استعلامی ، چاپ اول ...
آنقدر شور بود که خان هم فهمید: با آنکه مرد ابله هست و کمتر بد را از نیک فرق می کند کراهت او از امر دلیل فرط زشتی و بدی امر است. ( دهخدا، امثال و حکم ...
آنقدر چریدی کو دنبه ات: با اینکه دعوی کنی در فلان خدمت یا سفر سود بسیار برده ای غنا در تو مشهود نیست. نظیر: دیشب همه شب کمچه زدی کو حلوا. ( دهخدا، ام ...