پیشنهادهای حسن توان (١٢٣)
شیوه زندگی، قرار همزیستی ( داریوش آشوری )
ایجاد فرصت برای فهم چیزی
با کمال میل حاضر به انجام کاری بودن
ایجاد فرصت برای فهم چیزی مثال The book gives the reader a window on war. این کتاب، فرصت لازم برای فهم جنگ را به خواننده می دهد.
هر چه از اهمیت . . . بگوییم، کم گفتیم. هر چه از اهمیت. . . بگوییم، اغراق نکرده ایم. difficult to overstate= hard to overstate
جدلی
پیوستن ( به کسی، چیزی یا گروهی ) ، حمایت کردن
بسیار مقبول، بسیار پسندیده، بسیار ستابش شده
به خاطرِ، به سودِ، برای ( فرهنگ معاصر )
حتی اگر دلیلی غیر از. . . وجود نداشته باشد.
( در یونان باستان ) مجلس شهروندان ( داریوش آشوری )
سنتی، سنت گرا
سازگاری داشتن با
روال نگری ( صالح نجفی )
به جریان غالب/اصلی تبدیل شدن
کشتن یا شکنجه با شوک الکتریکی
مامور عقیدتی - سیاسی ( فرهنگ هزاره )
کمترین چیزی که می شود گفت این است که. . . بدون اغراق ( فرهنگ هزاره، دکتر حق شناس )
بی اهمیت، بی معنا، تهی مثال My life was an empty shell without love.
اغراق نیست اگر گفته شود. . . هر چه درباره اهمیت. . . گفته شود اغراق نیست
درک عمیق مثال . She has a strong sense of justice that drives her to advocate for the underprivileged
نیروی محرکه، نیروی پیش برنده مثال
نه تا پیش از. . .
روح زمانه، مقتضای زمانه ( فرهنگ معاصر هزاره )
شبیه بودن به. . .
شیفتگی، دلبستگی شدید
شخص پرستی
شخص پرستی ( داریوش آشوری )
آیین شخص پرستی، تبلیغات شخص پرستانه
از چیزی حمایت کردن
خاص، غیرعادی
قدرت خرد، خرده قدرت
این کلمه، یک معنای کم تر شناخته شده هم دارد. به معنی: عالی، باشکوه منبع: https://www. merriam - webster. com/dictionary/brave
پایدار، باثبات مانند: بازدارندگی پایدار stabilizing deterrence
آتش کم رمق
جلوگیری کردن از، حمایت کردن ( در برابر )
دستاورد
تابع شدن، زیر سلطه قرار گرفتن
اتحاد مصلحتی
بازی با حاصل جمع مثبت، بازی برد - برد
دل بخواه، گزینشی
کوچک انگاری
( به آرامی ) تبدیل شدن
قدرت بُرنده ( اصطلاح روابط بین الملل ) نوعی از قدرت سخت که بر تهدید زبانی و زورگویی، استوار است.
معرفت شناسی، شناخت شناسی، نظریه شناخت
در یک تعریف وسیع
امیدوار کننده؛ مانند: چشم انداز امیدوار کننده A reasonable prospect
قاعده مند
توان محاسبه و پردازش
این کلمه به صورت فعل هم به کار می رود. به معنای: کسی را ناراحت کردن، باعث رنجش کسی شدن مثال: It galls him to take orders from a less experienced col ...