پیشنهادهای متین دهقان زاده جزی (٤٦١)
غرق در اندوه، پایمال کردن، در هم شکستن، منکوب کردن، دست پاچه کردن، سراسر پوشاندن، مستغرق در اندیشه شدن
:مدفوع کرد، معنی دیگر: قورت دادن، تفنگ در کردن، صدای بوق ایجاد کردن، گوزیدن، با عقب کشتی، تصادم کردن، از نفس افتادن، تمام شدن، باد و گاز معده را خال ...
( ایتالیایی و اسپانیایی ) شراب بررسی کلمه اسم ( noun ) حالات: vinos • : تعریف: ( Italian; Spanish ) wine. ( Italian and Spanish ) wine; fermente ...
مخفف: فعل لازم، فعل غیر متعدی، ( مخفف: لاتین vide infra ) به صفحه ی بعد مراجعه شود، به سطرهای بعدی رجوع شود
رجوع شود به: plunk، ( انگلیس - عامیانه ) شراب بد، شراب ارزان Defenitions: cheap wine, inexpensive wine, sack sound of something falling into water, s ...
اون تمرین، واقعاً، حالم رو خوب کرد. - به من، انرژی داد و سر حال شدم.
غافلگیر شدم. - از ناحیه ای که اصلا نمی دیدم، یک دفعه ضربه خوردم. - از پشت خوردم. - کلی شکه شدم. - اصلا فکرش رو نمی کردم.
کفم برید. - به شدت، شگفت زده ( مات و مبهوت ) شدم. - حسابی، تحت تأثیر، قرار گرفتم. - . . .
a facial expression of disapproval, disgust, or anger. : حالتی از چهره که نشان دهنده ی نارضایتی، انزجار یا خشم است.
هنوز دهنش بوی شیر می ده.
خیلی ساده لوح و بی پناهه!
( در حال فرار یا کناره گیری ) با سرافکندگی یا ترس
معنی: سرافکنده، شرمنده، شرمسار، خجل، رسوا، سردرپیش، ننگ اور معانی دیگر: آزرمگین، رونداشتن یا نشدن
به کسی با تعجب نگاه کردن
معنی: دایره نا محدود، مطلق، کامل، قطعی، خالص، مستقل، استبدادی، غیر مشروط، ازاد از قیود فکری، خود رای معانی دیگر: محض، راستینه، بی چون و چرا، تمام عیا ...
خودمانی ) خوراک سبک خوردن
معنی: در حال تعلیق، اندروایی، اویزانی معانی دیگر: بلاتکلیفی، پا در هوایی، نامعلومی، انتظار، هیجان، شورمندی، انگیختگی، شورانگیزی، دلهره، دلواپسی، نگرا ...
معنی:روحیه دادن، تشجیع کردن help a person to feel happy, help a person to feel less depressed or worried be encouraged, feel better! : به یک فرد کمک ...
/ˈt͡ʃɪr/ /t͡ʃɪə/ معنی: تشویق، فریاد و لله افرین، ترغیب، تشویق کردن، بر انگیختن، هلهله کردن، دلخوشی دادن، ترغیب کردن، هورا معانی دیگر: ( با up ) شاد ک ...
( با: up ) بخش کردن، تقسیم کردن، حصه کردن، بخش، ( خودمانی ) ، حصه a four way divvy of the profits تقسیم چهارجانبهی منافع part, portion; profit, divid ...
• bonanza, something which brings rich rewards, sudden occurrence that brings good fortune; windfall, unexpected good fortune, godsend; money ( slang ...
معنی: افزایش، حصول، استفاده، سود، منفعت، فایده، صرفه، نفع، بهره تقویت، غرض، فایده دیدن، بهبودی یافتن، زیاد شدن، فایده بردن، تسخیر کردن، سود بردن، کسب ...
( کشور ) ایران
اون ( معلوم ) شد،
خیلی خوب از آب در آمدن
( adverb ) با کمال تعجب، به طور ( طرز ) شگفت آور، به طور ( طرز ) منتظره، بر خلاف انتظار، به طور ( طرز ) شگفت انگیز in a way that causes surprise; u ...
ته و توی این قضیه رو در می آرم.
چیزی درست کردن - چیزی سر هم کردن
/ˈmɜːrtl̩/ /ˈmɜːtl̩/ معنی: مورد سبز، گل تلفونی معانی دیگر: ( گیاه شناسی ) ، مورد ( گیاهان جنس myrtus از خانواده ی myrtle که همیشه سبز بوده و سته های ...
crape /kreɪp/ /kreɪp/ معنی: کرپ، نوار ابریشمی سیاه، سیاه پوشانیدن معانی دیگر: ( پارچه ) کرپ دوشین، کرپ ( پارچه ی چروک دار ) ، پارچه ی سیاه ( که معمول ...
کرپ: پارچه ای سبک و نازک با سطحی چروکیده. یا یک پنکیک نازک.
معنی: حمله، هیجان، بیهوشی، بند، غش، تشنج، قسمتی از شعر یا سرود، مقتضی، سازگار، فرا خور، تندرست، در خور، مستعد، شایسته، مناسب، شایسته بودن، مجهز کردن، ...
بیش از حد واکنش نشان دادن، بی خود واکنش نشان دادن، بیخود احساساتی شدن، فزون واکنش کردن respond more emotionally or forcibly than is justified. : بیش ...
از حد گذشتن، ( درمورد چیزی ) ، بیش از حد، واکنش نشان دادن
memo /ˈmemoʊ/ /ˈmeməʊ/ معنی: یادداشت، تذکاریه، نامه غیر رسمی معانی دیگر: مخفف: memorandum، یاداشت a written message, especially in business. memoran ...
معنی: تابش، پرتو، وضوح، سو، مشعل، نور، چراغ، فانوس، کبریت، برق چشم، سرگرمکنندهغیرجدی، لحاظ، اتش، اتش زنه، اهسته، سبک وزن، بیغم و غصه، وارسته، کم قیمت ...
convince /kənˈvɪns/ /kənˈvɪns/ معنی: قانع کردن، متقاعد کردن معانی دیگر: ( با استدلال ) معتقد کردن، ( با دلیل و برهان ) قبولاندن، پذیراندن، پذیرفتار ک ...
معنی: کوتاهی، نا توانی، ورشکستگی، شکست، بد شانسی، قصور، خرابی، عدم موفقیت، واماندگی، درمانگی معانی دیگر: کاستی، کمبود، نقصان، فقدان، ضعف، از دست دادن ...
همهٔ ضکلات ها، تمام شدند!
معنی: بطریقی، هر جور، بیک نوعی، هر جور هست معانی دیگر: هر طوری شده، به طریقی، یک جوری، به نحوی، به گونه ای، از طریقی، به دلیلی in some ways, ; by som ...
تف سربالا، کاری که به زیان انجام دهنده ی آن تمام شود، ( به دست خود به خود ) صدمه زدن، ( سلاح بومیان استرالیا - چوب سرکجی که به طرف هدف می افکنند و در ...
یک نام تجاری، یک برند، یک مکان، یک نام خانوادگی ( بسیار کمیاب )
استرایکر، مهاجم، یک خودروی زرهی هشت چرخ که توسط ارتش استفاده می شود و قابلیت های دفاعی مشابه تانک دارد، اما با تحرک بیشتر و نیازهای لجستیکی کمتر، ا ...
سیچوِبْشِن: معنی: جا، وضع، حالت، موقعیت، وضعیت، حال، شغل، موقع معانی دیگر: ایستار، جایمندی، چگونی، گذارد، بودش، مسئله، دشواری، بحران، وضع بد، کار، مح ...
سرعت کسی را کم کردن
سرعت کسی را کم کردن.