make something up

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• اختراع کردن، از خود درآوردن
• جبران کردن ( کار یا زمان از دست رفته )
• آرایش کردن ( صورت )
• ترکیب کردن، تشکیل دادن
• تصمیم گرفتن، مصمم شدن
مثال:
He made up an excuse for being late.
...
[مشاهده متن کامل]

او یک بهانه برای دیر آمدنش از خود درآورد.
Don't believe her; she's making it up.
باورش نکن؛ داره از خودش درمیاره.
We drove fast to make up for lost time.
سریع راندیم تا زمان از دست رفته را جبران کنیم.
She took an hour to make up her face.
او یک ساعت وقت گذاشت تا صورتش را آرایش کند.
I can't make up my mind which one to choose.
نمی توانم تصمیم بگیرم کدام را انتخاب کنم.

Invent sth, often sth that you pre tend is true
من درآوردی
ساختن آفریدن
جبران کردن
سر هم کردن ( به دروغ )
به انجام رساندن. کامل کردن
تامین کردن
چیز جدید ساختن ( احیا کردن. به خصوص در مورد وسایل دست دوم. )
از خود در اوردگی. کسی که از ته میسوزد و میانه شکنی میکند
از خود چیزی دراوردن
داستان سرهم کردن
داستان دروغین ساختن
بهانه آوردن
ساختن - ترکیب کردن make up