پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
زیلا : شاید در اینجا از اتباع باشد . ولی اسم یک شهر هم است . معنی دقیق آن برای من روشن نشد . اسم دخترانه هم هست . ( ( تموم بر و بچه ها و زن و زیلای ...
کَنگ :ﺑﻴﺦ ﻭ ﺑﻦ ﺧﻮﺷﻪ ﺧﺮﻣﺎ و هیزم . به نظر کونگ بوده یعنی ته و قسمت پایین " معلومه ، با تفنگ بووام در کردم . نشونه هم بلدم بزنم . تفنگ بووام خوبه . تف ...
کِر ر شدن : پنهان شدن . مخفی شدن . " این را می تونم خاطر جمعتون کنم که محمد اینطرفا نیومده . بچه که نیس که خون بکنه بعد بایاد تو خونش کِر بشه . " ( ...
سه گره: سگرمه ، گره ابرو، خطهای پیشانی، چین ( اسم ) ۱ - پیشانی جبهه . ۲ - خطوط پیشانی, " اما حالا که این خبر را شنیده بود سه گره های صورتش تو هم رف ...
" من خودم تنگسیرم چطور میام به خاطر حکومت رو یه تنگسیر دیگه تفنگ بکشم ؟ " ( صادق چوبک ، تنگسیر ) .
" . . ننم جومه سیاه برام به تن کنه اگه دسّ از پا خطا کنم . مگه من لقمه حرومم؟. . " ( صادق چوبک , تنگسیر ) .
". . فوری تفنگچی های حکومتی را شناخت . یغور و شتابزده و گرد آلود بودند . " ( صادق چوبک ، تنگسیر )
"بزهای دیگر دنبال او براه افتادند و زیر لوکه خالی شد و شهرو و بچه هایش و چند تا مرغ و خروس هاج و واج آن زیر ماندند . " ( تنگسیر ، صادق چوبک ص 108 )
کلمه ( أبرد، أبرد ) تاخیر انداختن تا خنک شدن هوا و کاسته شدن شدت گرما است .
کلمه ( صخاب ) درباره کسی استعمال می شود که فریادی گوش خراش داشته باشد.
کلمه ( بشر ) - بکسره بأ و سکون شین - بمعنای بشاش بودن چهره است .
کلمه ( فلتات ) جمع ( فلته ) است که بمعنای لغزش است .
کلمه ( انشاح ) از ماده ( نشوح ) است و ( انشاح ) یعنی اعراض کرد .
کلمه ( رواد ) جمع ( رائد ) است و رائد بمعنای آن کسی است که پیشاپیش کاروان می رود تا برای کاروانیان منزل و برای حیوانات آنان چراگاهی پیدا کند و کارهائ ...
کلمه ( ذواق ) بمعنای هر طعام چشیدنی است .
کلمه ( اشداق ) جمع ( شدق ) - بکسره شین - است که بمعنای زاویه دهان ازطرف داخل است . و یا به عبارتی باطن گونه های است ، و اینکه در روایت آمده سخن را با ...
کلمه ( صب ) بمعنای سرازیری راه و یا زمین سرازیر است .
( ذریع المشیه ) بکسی گفته می شود که بسرعت ر اه برود.
( قلع ) بمعنای راه رفتن بقوت است .
( تکفوء ) در راه رفتن بمعنای راه رفتن با تمایل است ( مثل کسیکه از کوه پائین می آید ) .
کلمه ( فسحه ) بمعنای وسعت است .
( خمصان ) بمعنای لاغر بودن باطن پا است.
( اخمص ) آن محلی است از کف پا که بزمین نمی چسبد .
( خمصان الاخمصین ) در وصف کسی می آید که کف پایش تخت نباشد و هنگام ایستادن همه آن به زمین نچسبد .
( سبط القصب ) در وصف کسی استعمال می شود که استخوانهای بدنش مستقیم و بدون کجی و برآمدی باشد .
کلمه ( رحب الراحه ) بمعنای کسی است که کف دستش وسیع باشد .
کلمه ( شتن ) ( با دو فتحه ) بمعنای درشتی کف دستها و ساختمان پاها است .
کلمه ( زند ) محل اتصال قلمه دست به کف دست است ( آنجا که نبض می زند ) .
وکلمه ( سره ) بمعنای ناف است .
کلمه ( لبه ) - بضمه لام و تشدید بأ - در زبان عربی آن نقطه ای است از سینه که قلاده در آنجا قرار می گیرد.
( کرادیس ) جمع ( کردوس ) است که بمعنای مفصل و محل اتصال دو استخوان است .
( منکب ) محل اتصال استخوان شانه و بازو است .
کلمه ( دمیه ) - بضم دال - بمعنای آهو است .
( مشربه ) بمعنای موئی است که از وسط سینه تا روی شکم انسان می روید .
( مفلج ) از ماده ( فلجه ) ( با دو فتحه ) بکسی اطلاق می شود که فاصله ما بین دو قدمش یا بین دو دستش و یا بین دندانهایش زیاد باشد .
( اشنب ) به کسی گفته می شود که دندانهایش سفید باشد.
( ضلیع الفم ) بکسی گویند که دهانی فراخ داشته باشد و این در مردان از محاسن شمرده می شود .
( سهل الخد ) بکسی گویند که گونه ای صاف و کشیده داشته باشد و در آن گوشت زیادی نباشد .
( کث اللحیه ) کسی را می گویند که محاسنش پر پشت و بلند نباشد .
لمه ( اشم ) بمعنای کسی است که بینی او دارای شمم باشد، یعنی قصبه بینیش برآمدگی داشته باشد.
کلمه ( ازج ) وقتی در مورد ابروان استعمال می شود بمعنای باریک و طولانی بودن آنست .
کلمه ( مشذب ) بمعنای بلند قامتی است که در عین حال لاغر اندام باشد و گوشتی بر بدن نداشته باشد . کلمه ی شوذب از این واژه گرفته شده و در ایران اسم پسران ...
کلمه ( مربوع ) بمعنای کسی است که اندامی متوسط داشته باشد، نه کوتاه قد و نه بلند بالا.
( طعم ) و ( طعام ) به معنای خوردن است ، و تنها در خوردنی ها بکار می رود، نه خوردنیها و آشامیدنیها، و در لسان اهل مدینه به معنای گندم است ، گاهی هم ای ...
( کفاره ) عبارتست از عملی که بوجهی از وجوه ، زشتی معصیت را بپوشاند، و اصل این کلمه از کفر است که به معنای پوشاندن است ، خدای تعالی می فرماید: ( نکفر ...
( یمین ) و به معنای سوگند است . راغب در مفردات گفته است : ( یمینی ) که به معنای قسم است استعاره است از یمین به معنای دست ، به اعتبار کارهائی که شخصی ...
محله با واژه ی حلال همریشه می باشد . حلال از ماده ی ( حل ) گرفته شده حل در اصل به معنای گشودن گره است و به همین معنا است آیه شریفه ( و احلل عقده من ل ...
راغب در مفردات گفته است : ( حرام ) به معنای چیزی است که از آن منع شده باشد، چه این منع به تسخیر الهی باشد، و چه به منع قهری ، و چه به منع عقلی یا منع ...
( الناس ) به معنای نوع انسان است نه انسان خاص ، جامعی است که در صدق آن نه خصوصیات تکوینی از قبیل نر و مادگی دخالت دارد، و نه امتیازات غیر تکوینی ، ما ...
عصمت از نظر ریشه لغوی چیزی است نظیر دست بند که زنان در دست می اندازند، و از دست ، آن موضعی را که عصمت ( دست بند ) بر آن قرار می گیرد معصم گویند، و بع ...