پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
دست بد را شستن ؛ بد را دست شُستن. آماده شدن بدی را : ز تور اندر آمد زیان از نخست کجا با پدر دست بد را بشست. فردوسی. بیامد هر آن کس که نیکی بجست مبا ...
روی به قیر شستن ؛ اندوده شدن روی به قیر. اندودن به قیر. کنایه از تیره و سیاه شدن است : شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر. فر ...
شستن زمین به خون کسی ؛ کنایه از کشتن او. ( یادداشت مؤلف ) : هر آن کس که خشنودی شاه جست زمین را به خون دلیران بشست. فردوسی. تهمتن به قلب اندر آمد ن ...
به خون دست شستن ؛ کنایه از خونریزی و آدمکشی کردن : که گر او نشستی به خون دست خویش نگه داشتی دست و آیین و کیش. فردوسی.
بر خون کسی دست شستن ؛ کشتن او را. ( یادداشت مؤلف ) : چه کرده ست با تو نگویی همی که بر خون او دست شویی همی. فردوسی.
شستشو کردن ؛ غسل کردن. شستن تن : شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده. حافظ
از شست کسی آمدن کاری ؛ از دست او برآمدن : چنین خواست روشن جهان آفرین که او نیست گردد به ایران زمین به فر جهاندار بر دست تو چو آمد چنین کار از شست تو. ...
دو شست ؛ دوبار شصت. یکصدوبیست : در جادویها به افسون ببست برو سالیان انجمن شد دو شست. فردوسی. چو سال منوچهر شدبر دو شست ز گیتی همی بار رفتن ببست. ف ...
شست باز ؛ شست بغل. شست قلاج. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) : هرکه را اندر کمند شست بازی در فکند کرد نامش بر سرین و شانه و رویش نگار. فرخی ( از انجمن آرا ...
شست در شست شدن ؛ ظاهراً کنایه از به هر سو رفتن. به مسافت دور رفتن : ملک سرمست و ساقی باده در دست نوای چنگ می شد شست در شست. نظامی.
شست برکشیدن از ( ز ) آب ؛ یکباره نومید گشتن. دست بشستن. ( یادداشت مؤلف ) . کنایه از صرف نظر کردن از کاری است : چنین گفت از آن پس که هرگز به خواب نبی ...
شست برکشیدن از ( ز ) آب ؛ یکباره نومید گشتن. دست بشستن. ( یادداشت مؤلف ) . کنایه از صرف نظر کردن از کاری است : چنین گفت از آن پس که هرگز به خواب نبی ...
شست ماهی ؛ قلاب ماهیگیری : چو تیغ ناخنی بر لوح مینا چو شست ماهیی در بحر اخضر. انوری.
شست افکندن ؛ یا فکندن یا درفکندن ؛ دام ماهی گیری انداختن. قلاب انداختن به آب گرفتن ماهی را : بس که در بحر طلب چون صبح شست افکنده ام تا در آن شست سبک ...
ضرب شست نشان دادن ؛ کنایه از قدرت نمایی کردن. ( یادداشت مؤلف ) .
شست بستن ؛ تیراندازی کردن. به تیر بستن : هرجا که بلند شست بستی پروازکنان نشانه برخاست. ظهوری ترشیزی ( از آنندراج ) . شست بر هر دل که بندد می کشد در ...
شست گرفتن ؛ نشانه گیری کردن. انگشت در زهگیر کمان نهادن تیراندازی را : غلامان ترکم چو گیرند شست ز تیری رسد لشکری را شکست. نظامی ( از آنندراج ) .
- شستش خبردار شدن ؛ به او الهام شدن. پیش بینی کردن. پی بردن به. ( یادداشت مؤلف ) . از موضوع اطلاع یافتن. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
تیر از شست برگشادن ؛ انداختن تیر. افکندن تیر : شاه کآن تیر برگشاد ز شست ایستاد و کمان گرفت به دست. نظامی.
- شستش خبردار شدن ؛ به او الهام شدن. پیش بینی کردن. پی بردن به. ( یادداشت مؤلف ) . از موضوع اطلاع یافتن. ( از فرهنگ فارسی معین ) .
مزاج شریف ؛ خوی عالی و این کلمه را نیز در پرسش حال می گویند. ( ناظم الاطباء ) .
احوال شریف ؛ تعارف احترام آمیزی است که هنگام دیدار دوست یا آشنایی بدو گویند، و معمولاً خطابی است مهتر را بر کهتر.
حال شریف ؛ احوال شریف. مزاج شریف. رجوع به دو ترکیب فوق در ذیل همین مدخل شود.
مجلس شریف ؛ محکمه قضاوت. ( ناظم الاطباء ) .
شریف و وضیع یا وضیع و شریف ؛ مردم بزرگ قدر و مردم فرومایه و حقیر. ( از ناظم الاطباء ) . خرد و بزرگ. ( یادداشت مؤلف ) : در سرای گشاده ست بر وضیع و شر ...
شریف و وضیع یا وضیع و شریف ؛ مردم بزرگ قدر و مردم فرومایه و حقیر. ( از ناظم الاطباء ) . خرد و بزرگ. ( یادداشت مؤلف ) : در سرای گشاده ست بر وضیع و شر ...
شریف الوجود ؛ عزیزالوجود و کسی که دارای شرافت و بزرگی باشد. ( از ناظم الاطباء ) .
شریف کش ؛ قاتل افراد شریف و نجیب و بزرگوارتر. نابودکننده مرد بزرگوار : ای چرخ شریف کش که دونی جان را دیت از دهات جویم. خاقانی.
شریعت اسلام ؛ شریعت محمدی. دین اسلام. ( یادداشت مؤلف ) .
شریعت محمدی ؛ شریعت اسلام. دین اسلام. دین محمدی. ( یادداشت مؤلف ) .
- شریان صدغ ؛ شریان صدغ دو باشد یکی از سوی راست و یکی از سوی چپ. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . رجوع به همان متن شود.
شریان وریدی ؛ از این شریان هوا از ریه به قلب می رسد. . . و آن کوچکترین شرایین است. ( از بحر الجواهر ) . رجوع به همان متن شود.
شریان یافوخ ؛ شریان که به ملاج یعنی قسمت نرم جلو سر کودک متصل است. این شریان را ببرندو بریدن او به سبب سختی پوست سر دشخوار باشد و بریدن او ماده آب و ...
نفس شره آلود ؛ نفس آلوده پرخوری و شکم پرستی. ( از ناظم الاطباء ) . || میل و رغبت. ( ناظم الاطباء ) . || اشتها. ( ناظم الاطباء ) : آن یکی می خورد نان ...
شریان بازی ؛ ( در آنندراج بی آنکه توضیح داده شود آمده است و در فرهنگهای موجود به معنی و شرح آن دست نیافتیم ) : اطفال کرشمه را به عهدت شریان بازی کرشم ...
به شره ؛ حریصانه. آزمندانه : خود رابه شره در کارهای مخوف اندازد. ( گلستان سعدی ) .
- کلاس شروع ؛در سابق بر کلاس تهیه اطلاق می شد و پیش از کلاس اول کودکان ، را برای تعلیم آماده می کردند.
شروه خوان ؛ آنکه به آهنگ شروه خواند : از زبان دانیش در طرف چمن افکنده شور بلبلان پهلوی گو قمریان شروه خوان. ظهوری ( از بهار عجم ) .
شروع افتادن ؛ شروع شدن. آغاز گشتن : اگر در محامد اخلاق و مآثر اعراق این پادشاه. . . خوض و شروع افتد. ( سندبادنامه ص 18 ) .
شرمسار ساختن ؛ شرمسار کردن. شرمنده کردن. خجل کردن : ز بس که بر سر من تافت آفتاب رضاش مرا چو روی شفق شرمسار می سازد. خاقانی.
شکستن شرم ؛ از میان رفتن حیا. جسورو گستاخ شدن : شرم مجلسها شکست از شیوه های مضحکت خلق را چون زعفران از بس که خندانیده ای. شفیع اثر ( از آنندراج ) .
شرم مرد ؛ عورت مرد. حوثر. ( یادداشت مؤلف ) . طرحب. طرطب. قبلس. ( منتهی الارب ) . آلت رجولیت. نره. ( فرهنگ فارسی معین ) .
شرم زن ؛ آلت انوثیت. فرج. ( فرهنگ فارسی معین ) .
شرم کشیدن ؛ خجالت کشیدن. شرم داشتن : توبه گستاخی است شرم از روی رحمت می کشم معصیتهای پریشان را فراهم می کنم. ناصر علی ( از آنندراج ) .
شرم نهادن ؛ شرم را کنار گذاشتن. از خجالت و کم رویی دست برداشتن : چند بی برگ و نوا صبر کنی شرم بنه عاقلان حامل اندیشه نباشند به رای. انوری ( از آنندر ...
شرم و حیا ؛ انفعال و شرمندگی.
شرم ساخته ؛ شرمی که به تکلف باشد و در واقع نباشد و قریب به این معنی شرم حضور و شرم حضوری بود که گذشت. ( آنندراج ) : شرمی که بود ساخته مطلوب نباشد شهب ...
شرم شیر ؛ شیر به حیا مشهور است و گرگ به وقاحت مذکور. ( از عقد العلی ) : شرم شیران راست نی سگ را بدان که نگیرد صید از همسایگان. مولوی ( از امثال و حک ...
شرم حضوری ؛ شرم حضور. رودروایستی. خجلت کشیدن در حضور بزرگی. ( فرهنگ فارسی معین ) . رجوع به ترکیب شرم حضور شود.
شرم خاستن ؛ شرم و حیا دست دادن. خجالت کشیدن. خجلت زده شدن : مرا از بزرگان همی شرم خاست که گویند گنج و سپاهت کجاست ؟ فردوسی.