پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
مفوض کردن ؛ واگذاشتن. تفویض کردن. واگذار کردن. سپردن. تسلیم کردن : چون نصر گذشته شد از شایستگی و به کارآمدگی این مرد، محمود، شغل همه صنایع غزنی خاص ب ...
مفلوج شدن ؛ مبتلا به بیماری فالج شدن : محمد زکریا گوید: بسیار خداوند لقوه را دیدم که مفلوج شد و فالج هم در آن جانب افتاد که روی کژ بود. ( ذخیره خوارز ...
مفلوج گردیدن ( گشتن ) ؛ مفلوج شدن : مفلوج گشته آتش و معلول گشته باد هم خاک با عفونت و هم آب ناگوار. جمال الدین اصفهانی. رخش همام گفت که ما باد صرصر ...
المفلس فی امان اﷲ ؛ مفلس بی تقصیر مصون از تعرض حاکم و وامخواهان باشد، نظیر: از برهنه پوستین چون برکنی. ( امثال و حکم ج 1 ص 272 ) . تا ابله در جهان ا ...
مفلس شدن ؛ افلاس. ( تاج المصادر بیهقی ) . بی چیز شدن. اِکداء. اِلفاج. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مفلس کردن ؛ بی چیز کردن. تهیدست کردن : از حجت حق جوی جواب سخن ایراک مفلس کندت بی شک ، اگر گنج سوءالی. ناصرخسرو.
از چیزی مفلس گشتن ؛آن را از دست دادن. از آن محروم شدن : هرکه بود از نشاط مفلس گشت گرچه از آب دیده قارون گشت. مسعودسعد.
غایب مفقودالخبر ؛ کسی که از محل سکونت خود مدت نسبتاً مدیدی دور شده و خبری از اوبرای کسان و آشنایان وی نمی رسد و این نوع غیبت را اصطلاحاً �غیبت منقطعه ...
غایب مفقودالاثر ؛ در قانون مدنی کسی را گویند که از غیبت او مدت بالنسبه مدیدی گذشته و از او به هیچوجه خبری نباشد. ( ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرو ...
مفقود شدن ؛ گم شدن. ناپدید شدن. از میان رفتن : و از جوانان شهر بسیار مفقود شدند. ( سلجوقنامه ظهیری چ خاور ص 40 ) . اگر به کین تو صد گونه کیمیاسازد ب ...
مفقود کردن ؛ گم کردن. از دست دادن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
- مفقودالبدل ؛ معدوم العوض. ( مجموعه مترادفات ) . بی بدیل : اما بأی حال بهتر از آن است که نقد زندگانی که مفقودالبدل و معدوم العوض است صرف تحصیل سایر ...
حالت مفعولی ؛ ( اصطلاح دستور ) آن است که اسم مفعول یا متمم واقع شود و مفعول یا متمم آن است که معنی فعل را تمام کند. ( دستور پنج استاد ج 1 ص 36 ) .
مثل شفته ؛ پلو که آب آن بسیار باشد و آن عیب است. ( یادداشت مؤلف ) .
شفته ریزی ؛ عمل ریختن دوغاب و سنگ و آهک زیر بنا، یا عمل نهادن گل بر روی تیر و نی سقف و جز آن. شفته ریختن. ( از یادداشت دهخدا ) .
شفته و کوفته ؛ پلو بد و بسیار نرم پخته شده. ( یادداشت مؤلف ) . و رجوع به ترکیب �مثل شفته � شود.
شفته پلو ؛ پلو که بسیار آبدار باشد. ( از یادداشت مؤلف ) . و رجوع به ترکیب �مثل شفته � شود.
شفته ریختن ؛ ریختن گل کم آب بر سقف و جز آن. ( از یادداشت مؤلف ) . ریختن دوغاب آهک با سنگ و سنگریزه زیر پی دیوار و جرز بر آن بنا کردن.
بنت الشفة، بنت شفة ؛ کنایه است از سخن و کلام و گفتار. ( یادداشت مؤلف ) . سخن. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) .
ذات شفة ؛ کلمه. ( از اقرب الموارد ) .
اهل الشفة ؛ آنان که حق دارند خود و چهارپایانشان از آبشخوری آب بیاشامند ولی مزرعه و درخت در شمار اهل الشفة نیست. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
رجل خفیف الشفة ؛ مرد ستیهنده در سؤال. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ) ( از مهذب الاسماء ) .
شفة حسنة ؛ ذکر خیر. ( منتهی الارب ) ( از مهذب الاسماء ) .
شفاعت کن ؛ شفاعت کننده. شفیع. شافع : درستی ده هر دلی کاو شکست شفاعت کن هر گناهی که هست. نظامی. و رجوع به شفاعت کننده شود.
نیم شفاف ؛ اجسامی میان کدرو شفاف ، مانند شیشه مات یا کاغذ آلوده بروغن که نور از آنها تا اندازه ای عبور مینماید لیکن نمیتوان ازورای آنها اجسام را تشخی ...
شفاعت خواستن ؛ التماس کردن. ( آنندراج ) . استشفاع. استماحة. مَیْح. ( منتهی الارب ) : استشفاع ؛ شفاعت کردن خواستن. ( تاج المصادر بیهقی ) .
شفا کردن ؛ شفا دادن. شفا بخشیدن : چه شود گر دل بیمار مرا شاه جهان از شراب لب جانبخش شفایی بکند. اسیری لاهیجی ( از آنندراج ) .
دارالشفاء ؛ بیمارستان. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به دارالشفاء در حرف دال شود.
شفاجُرُف ؛ کناره وادی و آبگیر وتالاب. ( ناظم الاطباء ) . لب وادی. ( یادداشت مؤلف ) . لب و کناره وادی و آبگیر، چه ، شفا بمعنی کناره و طرف و جُرُف به ...
شفاپذیر ؛ بهبودپذیر. قابل علاج. معالجه پذیر. صحت پذیر. ( از یادداشت مؤلف ) .
- شفاجوی ؛ که در جستجوی شفا و بهبود است. که در طلب علاج و شفای درد و مرض باشد : عقل شفاجوی و طبیبش تویی ماه سفرسازو غریبش تویی. نظامی. و رجوع به ما ...
شفا خواستن ؛ شفا جستن. ( از یادداشت مؤلف ) . استشفاء. ( المصادر زوزنی ) ( منتهی الارب ) .
شغب نمودن ؛ شغب کردن. شور و حال کردن. شور انگیختن : به می و مطرب و خوش نغمه شغب بیش نمای که ز انصاف تو اقطار جهان بی شغب است. انوری.
شغب ساختن ؛ فتنه برانگیختن. غوغا کردن. جنگ کردن : چهل روز لشکر شغب ساختند کز آن دژ کلوخی نینداختند. نظامی.
بی شغب ؛ بی فتنه و آشوب : به می و مطرب و خوش نغمه شغب بیش نمای که ز انصاف تو اقطار جهان بی شغب است. انوری.
زنگی شغب ؛ با فریاد زنگیان : گر عالم رومی وش زنگی شغب است او را داغ حبشی بر رخ نهمار کند عدلش. خاقانی.
شغب کردن ؛ ناله و فریاد کردن : نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیر بچه گُرْسنه دیدی که ندارد شغبی ؟ منوچهری. شیر طبعم نکند همچو دگر گُرْسنگان بر در خان ...
شور و شغب ؛ فریاد و فغان. ( از یادداشت مؤلف ) : این شراب صرف درکش مردوار پس دو عالم پر کن از شور و شغب. عطار. بتا تا چشم چون نرگس گشادی همه آفاق پ ...
پرشغب ؛پر شور و غوغا : گر نه شبستی رخش کی شودی بی نقاب ور نه میستی سرش کی شودی پرشغب. خاقانی.
ذات شغب ؛ زنی که امتناع کند مر مهربانیهای شوهر خود را. ( ناظم الاطباء ) . - || زنی که در وقت آبستنی میل به هر چیز از مأکولات نماید. ( ناظم الاطباء ...
به شغب آمدن ؛ به ناله و نوا آمدن. شور و غلغله آغازیدن : آمد به چمن مرغ صراحی به شغب جان تازه کن از مرغ صراحی به طرب. خاقانی.
شعیر رومی ؛ خندروس است. ( ذخیره خوارزمشاهی ) ( تحفه حکیم مؤمن ) .
شعیر هندی ؛ هلیله. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به هلیله شود.
غزال شعبان ؛ نام حیوان کوچکی است. ( از ناظم الاطباء ) .
شعب الفرس ؛ اطراف اسب و هر چیز از آن که بند باشد مانند: سر کتف و جز آن. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از آنندراج ) .
شعایر اسلام ؛ هر آن چیز که اسلام بدان استواراست. ( ناظم الاطباء ) .
شعایر مذهبی ؛ مراسم و آیین های مذهبی.
شعایر ملی ؛ آیین و رسوم ملی. آداب و عادات که افراد یک ملت بدان پابندند.
شعاع افکندن ؛ نور و روشنایی انداختن : آتش این مشعله تابدار بر تو شعاع افکند انجام کار. امیرخسرو دهلوی ( از آنندراج ) .
شعاع گرفتن ؛ استضائة. استنارة. کسب نور و روشنایی : خور ز رنگ تیغ گوهردار او گیرد شعاع گرچه هر گوهر به کان رنگ از شعاع خور گرفت. امیرمعزی ( از آنندرا ...