پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
شقاق آمدن ؛ سبب جدایی شدن. باعث فراق گشتن : آن فزونی با خضر، آمد شقاق گفت رو تو، مکثری هذا فراق. مولوی.
شقاق سم ؛ قسمی بیماری ستور. ( یادداشت مؤلف ) .
- ارباب شقا ؛ مردمان بدبخت و مستمند و بیچاره و گستاخ و بی ادب. ( ناظم الاطباء ) .
شقاق الشفة ؛ کفتگی لب. ترکیدگی لب. ( یادداشت مؤلف ) : از بیماریهای لب یکی آن است که کفتگی آرد و به تازی شقاق الشفة گویند. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . و ر ...
شق انفس ؛ مشقت نفسها. ( از غیاث ) ( اقرب الموارد ) ( یادداشت مؤلف ) : اندرین آهنگ منگر سست و پست کاندرین ره صبر شق انفس است. مولوی.
شق نقیض ؛ صورت و طور نقیض ، و نقیض رفعالشی باشد چون انسان که اصل است و لاانسان که نقیض آن. ( غیاث ) ( آنندراج ) .
شق قلم ؛ درز و چاک قلم. فاق : رقم از معنی رنگین تبسم دارد دهن تنگ تو شق قلم یاقوت است. نورالدین ظهوری ( از آنندراج ) .
دوشق ؛ دونیمه. دوشقه. دوقسمت : دوشق از بهر آن آمد زبان او که می بخشد یکی مر دوستان را نوش و دیگر دشمنان را سم. کمال الدین اسماعیل.
شفیع خلیط ؛ صاحب ملکی که ملکش متصل به ملک دیگر بود و یا داخل در آن باشد. ( ناظم الاطباء ) .
شفیع جار ؛ صاحب اراضی که در جوار ملک دیگری باشد. ( ناظم الاطباء ) .
شفیع کردن ؛ شفیع انگیختن. شفیع آوردن. واسطه قرار دادن : به تقصیری که از حد بیش کردم خجالت را شفیع خویش کردم. نظامی.
شفیع شدن ؛ واسطه شدن. میانجی گردیدن. درخواست عفو کسی کردن : یمین الدوله محمود را استعظام کرد و شفیع شد تا از سر انتقام برخیزد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص ...
شفیع انگیختن ، شفیع برانگیختن ؛ شفیع قرار دادن. واسطه آوردن : ابوالحسن شفیعان برانگیخت که جز وی کس ندارد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374 ) . و آخر شفیعان ...
شفیع بردن ؛ شفیعآوردن. میانجی کردن : سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری. خاقانی. به لبت شفیع بردم که مرا قبول خود ک ...
شفیع روز قیامت ؛ حضرت رسول ( ص ) است. ( یادداشت مؤلف ) . و رجوع به شفاعت شود.
شفیع آوردن ؛ به شفاعت برگزیدن. شفیع قرار دادن : پیشت آرم ذات یزدان را شفیع کش عطابخش و توانا دیده ام پیشت آرم کعبه حق را شفیع کآسمانش خاک بطحا دیده ا ...
شفیعالعصاة فی العرصاة ؛ از القاب حضرت محمد ( ص ) است. ( ناظم الاطباء ) .
شفیع الوری ؛ از القاب حضرت رسول اکرم ( ص ) است. ( ناظم الاطباء ) : شفیع الوری خواجه بعث و نشر. ( بوستان ) .
شفیع امت ؛ حضرت رسول ( ص ) است. ( یادداشت مؤلف ) .
شفیع الامم ؛ از القاب حضرت محمد ( ص ) است. ( از ناظم الاطباء ) .
بی شفقت ؛ بی رحم و بی مروت و ستمگر و درشت و نامهربان. ( ناظم الاطباء ) : اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد. حافظ.
خواهران شفقت ؛ دختران تارک دنیا. ( یادداشت مؤلف ) . به سکون فاء ( در شعر فارسی ) . ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) : ای قوت جان من ز لطف تو بی ش ...
اظهار شفقت کردن ؛ نوازش نمودن و ترحم کردن و ملاطفت نمودن. ( ناظم الاطباء ) .
شفق گلگون ؛ سرخی که پیش از برآمدن آفتاب ظاهر میگردد و یا پس از غروب آن باقی میماند. سرخی شام و یا بامداد. ( ناظم الاطباء ) .
شفق قطبی ؛ فجر شمالی . ( یادداشت مؤلف ) .
مقابله کردن ؛ جنگ کردن. ستیزه کردن : سیمجوریان از نشابور بیایند و با الپتگین مقابله و مقاتله کنند. ( چهارمقاله ص 23 ) . || راست کردگی کتاب را با کتا ...
مقابله کردن ؛ دو نسخه از کتابی را برای پیدا کردن غلط با هم خواندن. واخوان کردن. کتابی را با کتابی عرض دادن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مقابله روا داشتن ؛ تلافی کردن. عوض کردن : گمان نمی باشد. . . که شتر به سوابق تربیت را به لواحق کفران خویش مقابله روا دارد. ( کلیله ودمنه ) .
مقابله کردن ؛ عوض کردن. تلافی کردن : بازرگان ملاطفت پیرزن را به شکر و مواعید خوب مقابله کرد. ( سندبادنامه ص 307 ) . بازرگان گمان برد که این مرد در با ...
مقابله به مثل کردن ؛ تلافی کردن. بدی یا نیکی کسی را بعینه عوض دادن.
مقابله کردن ؛ روباروی شدن و روباروی ایستادن. ( ناظم الاطباء ) . - || برابر کردن و مواجه نمودن. ( ناظم الاطباء ) . در مقابل گذاشتن : ضمیر پاک تو با ...
در مقابله ؛ در برابر. در مقابل : آن ملاعین گرم درآمدند و نیک نیرو کردند خاصه در مقابله امیر. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 117 ) . زن گفت ای ظالم. . . بنگر ...
مقابل شدن ؛ برابر و مساوی شدن. ( ناظم الاطباء ) . همسطح شدن : و چون شهر و حصار در خرابی و ویرانی با یکدیگر مقابل شد. . . روز دیگر. . . خلایق را که از ...
مقابل شدن ؛ دو برابر شدن. ( ناظم الاطباء ) .
مقابل کردن ؛ روبه رو کردن. روبه رو قرار دادن.
مقابل کردن ؛ دربرابر هم نهادن. مقابله کردن. تطبیق کردن : وصیت کرد که در اینجا خمی در زیر خاک است نسخه ای از تورات در آنجا نهاده است برفتند و بازکردند ...
باد مقابل ؛ باد موافق : باز جهان بحر دیگر است و مدور شخص تو کشتی است ، عمر باد مقابل. ناصرخسرو. باد مقابل چو راند کشتی را راست هم برساندش اگرچه دیر ...
مقابل شدن ؛ روباروی شدن. مواجه شدن. ( ناظم الاطباء ) . - || دوچار شدن و بهم رسیدن و ناگهان به هم رسیدن. ( ناظم الاطباء ) .
مفید معنایی بودن ؛ افاده کردن آن معنی. رسانیدن آن معنی : پسوند �گر� در کلماتی ، از قبیل �دادگر� و �ستمگر� مفید معنی مبالغه است.
مفهوم وصف ؛ ( اصطلاح اصول ) میان اصولیان بحث است که آیا تعلیق حکمی بر وصفی دلالت دارد بر انتفای آن حکم در موقع انتفای آن وصف یا نه و در حقیقت آن وصف ...
مفهوم غایت ؛ ( اصطلاح اصول ) میان اصولیان دراینکه مفهوم غایت حجت است یا نه اختلاف است. محققان گویند مفهوم غایت اقوی از مفهوم شرط است و مراد از غایت د ...
مفهوم مخالف ؛ آنچه از کلام به طریق التزام فهمیده شود و گفته شده است مفهوم مخالف آن است که حکم ثابت در مسکوت برخلاف حکم ثابت در منطوق باشد. ( از تعریف ...
مفهوم موافق ؛ آنچه از کلام به طریق مطابقت فهمیده شود. ( از تعریفات جرجانی ) . مفهومی است که از حیث نفی و اثبات موافق بامنطوق خود باشد. در اصطلاح دیگر ...
مفهوم حصر ؛ ( اصطلاح اصول ) در اصطلاح اصولیان ، مراد این است که وصفی بر موصوف خاصی مقدم شده باشد، مثل �الامیر زید� و �شجاع عمرو� که از آن مفهوم حصر م ...
مفهوم کردن ؛ فهمیدن. دریافتن : همه عالم گر این صورت ببینند کس این معنی نخواهد کردمفهوم. سعدی ( کلیات چ مصفا ص 533 ) .
مفهوم گشتن ( گردیدن ) ؛ فهمیده شدن. دریافته شدن. دریافته شدن. دانسته شدن : حجت آن است که روزی کمری می بندد ورنه مفهوم نگشتی که میانی دارد. سعدی. به ...
مفهوم گشتن ( گردیدن ) ؛ فهمیده شدن. دریافته شدن. دریافته شدن. دانسته شدن : حجت آن است که روزی کمری می بندد ورنه مفهوم نگشتی که میانی دارد. سعدی. به ...
مفهوم شدن ؛ فهمیده شدن. دانسته شدن : شرایط آن از این معنی که یاد کرده شد مفهوم می شود. ( اوصاف الاشراف ص 21 ) .
مفوضةالمهر ؛ زوجه ای را که در نکاح دائم تعیین مقدار مهرش را به اختیار شوهر یا زوجه یا ثالث گذاشته باشند مفوضةالمهر گویند. ( ترمینولوژی حقوق تألیف جع ...
مفوض گردانیدن ؛ مفوض کردن : بر خدای عز و جل توکل کرد و امور و مهمات خویش بدان مفوض گردانید. ( تاریخ قم ص 8 ) . رجوع به ترکیب قبل شود.