پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
مقدار ثابت ؛ ( اصطلاح ریاضی ) مقداری که کمیت آن تغییر نپذیرد مانند عدد 2 و 3 و 4 و 5 و امثال آن.
زیبق ( جیوه ) مقتول ؛ سیماب کشته. جیوه کشته. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . جیوه ای که آن را با ماده دیگر مخلوط کنند تا از حرکت و لرزش بیفتد.
مقتل الرجل بین فکیه . ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ؛ یعنی سبب قتل انسان میان دو فک اوست و آن زبان وی است. ( از اقرب الموارد ) .
مقترن کردن ؛ قرین کردن. برابر نهادن. متقابل کردن : نبیدی که نشناسی از آفتاب چو با آفتابش کنی مقترن. ابوالمؤید رونقی بخارایی.
مقترن گشتن ؛ قرین شدن. پیوند یافتن : آغاز و انجام متوافق شد و بدایت به نهایت مقترن گشت. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 66 ) .
مقبول طلعت ؛ خوش سیما. خوب رخ : ملک گفت : شنیدم که بازرگانی پسری داشت مقبل طالع، مقبول طلعت ، عالی همت. . . ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 59 ) . در نواحی ...
- مقبول عامه ؛ چیزی که همه مردم آن را بپسندند و بپذیرند و هر چیز مسلم. ( ناظم الاطباء ) .
مقبول گردانیدن ؛ مطبوع ساختن. خوشایند گردانیدن : بل که شعر را در بعضی بحور مستثقل الاصل مقبول ومستعذب گرداند. ( المعجم چ دانشگاه ص 47 ) .
مقبول شدن ؛ مورد پسند واقع شدن : قدرآن دادی که طغرای قبولش درکشی کآنکه مقبول تو شد توقیع رضوان تازه کرد. خاقانی.
مقبول خدمت ؛ آنکه خدمت او مورد پسند است. پسندیده خدمت : ابلیس در اوان جوانی مقبول خدمت بود. ( مقامات حمیدی چ اصفهان ص 15 ) .
مقبول آمدن ؛ مورد پسند واقع شدن. مطبوع گردیدن : در این وقت. . . مثال بی مثال. . . از درگاه معلی خدایگانی. . . به بنده مخلص رسانیدند و به قدر امکان خد ...
مقبول شدن ؛ پذیرفته شدن. مورد قبول واقع شدن : چه جرم کرده ام ای جان و دل به حضرت تو که طاعت من بیدل نمی شود مقبول. حافظ.
مقبول گردیدن ؛ مورد قبول واقع شدن. پذیرفته شدن : این دفتر را از جهت خزانه کتب معمور عمرها اﷲ نبشت و به خدمت پیش آورد. ان شأاﷲ پسندیده آید و مقبول گر ...
مقبول داشتن ؛ پذیرفتن. قبول کردن : چون این خبر به ناصرالدین رسانیدند مقبول نداشت و ارجاف انگاشت. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 49 ) . خلف این نصیحت ...
مقبول افتادن ؛ پذیرفته شدن. مورد قبول واقع شدن : امیر گفت : عذر تو مسموع و مقبول افتاد. ( جوامع الحکایات عوفی ) .
مقبوض به عقد فاسد ؛ ( اصطلاح فقه و حقوق ) یعنی مال موضوع عقد فاسد که از دست مالک آن خارج شده و به دست طرف عقد افتاده است. این امر موجب مسؤولیت قابض ...
مقبوض به سوم ؛ ( اصطلاح فقه ) مثل اینکه شخص مشتری در حین مذاکره خرید مبیع را از بایع بگیرد و در آن دقت کند تا اگر پسندید بخرد. ( ترمینولوژی حقوق تأل ...
مقبوض به عقد غیرنافذ ؛ ( اصطلاح فقه و حقوق ) یعنی مال موضوع عقد غیرنافذ ( مانند بیع مکره ) که از دست مالک آن خارج شده و به دست طرف عقد افتاده باشد، چ ...
مقبض الرحی ؛ دسته آس. ( مهذب الاسماء ) .
- مقبض المفتاح ؛ دسته کلید. ( مهذب الاسماء ) .
مقاومت ناپذیر ؛ که در برابر او پایداری نتوان کرد. آنکه یا آنچه در برابر او ایستادگی ممکن نباشد.
مقاومت رفتن ؛ ایستادگی به عمل آمدن. پایداری کردن : از هر دو جانب مقاومت رفت. ( کلیله ودمنه ) .
مقاومت مصالح ؛ ( اصطلاح مهندسی ) فنی است که بوسیله آن مقاومت و نیروی داخلی کلیه اجسام را اندازه می گیرند ( معمولاً در مورد مصالح ساختمانی به کار می ر ...
مقاومت الکتریکی ؛ ( اصطلاح فیزیک ) کمیتی است متناسب با مقدار گرمایی که بر اثر عبور جریان برق درسیم ایجاد می شود و واحد آن اهم و علامتش W است.
مقاومت پیوستن ؛ مقاومت کردن. پایداری کردن. ایستادگی کردن : کیست که با قضای آسمانی مقاومت یارد پیوست. ( کلیله و دمنه ) .
مقاوله نامه ؛ پیمانی که میان نمایندگان دو دولت درباره امری منعقد گردد و به تصویب قوه مقننه یا هیئت دولت احتیاجی ندارد.
مقامات موسیقی ؛ پرده های موسیقی. ( ناظم الاطباء ) .
مقامات عالی ؛ مناصب و مشاغل عالی و خطیر مانند وزارت و جز آن.
مقامات رضوان ؛ کنایه از هشت بهشت است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) : وگر باد خلقش وزد بر جهنم زبانی مقامات رضوان نماید. خاقانی.
اهل مقامات ؛ مردم صاحب قدر و مقام ودرجات عالی. ( ناظم الاطباء ) .
مقام فنا ؛ مقام اتحاداست که فرمود حضرت حق مرا زبانی داد از لطف صمدانی و دلی داد از نور ربانی و چشمی از منبع یزدانی تا اگر گویم به مدد او گویم و به قو ...
مقام محمود؛ درجه اعلای از حسنات. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) . گویند مقام محمود، مجالست است در حال شهود. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجا ...
مقام سری ؛ عبارت از نفس رحمانی است یعنی ظهور وجود حقانی در مراتب تعینات. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
مقام جمع ؛ عبارت از مرتبت و احدیت است. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
- مقام بی رنگی ؛ مقام توحید است و وحدت. ( از فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
مقام بی نشانی ؛ مراد مرتبت ذات مطلق است. ( فرهنگ اصطلاحات عرفانی تألیف سجادی ) .
تغییر مقام ؛ از مقامی به مقامی دیگر رفتن.
- مقام به مقام ؛ پرده به پرده و آواز به آواز. ( ناظم الاطباء ) .
صاحب مقام ؛ دارای هنر در نواختن پرده های موسیقی. ( ناظم الاطباء ) .
سدره مقام ؛ بلندمرتبه. رفیعجایگاه. آنکه علو درجه او به سدرةالمنتهی رسد : مقالید شهر و قلعه به خدام آستان سدره مقام سپرد. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج ...
صاحب مقام ؛ دارای بزرگواری و جاه و جلال. ( ناظم الاطباء ) : بندگی از خودشناسی شد تمام نیست مرد بی ادب صاحب مقام. عطار.
به مقام افتادن ( اوفتادن ) ؛ به جای خود نشستن. ( کلیات شمس چ فروزانفر ج 7، فرهنگ نوادر لغات ) : عقل بر آن عقل ساز، ناز همی کرد ناز شکر کزان گشت باز ت ...
مقام محمود ؛ جای پسندیده. مکان شایسته : او را طلب دار و به مقامی محمود در خانه خود جای ده و به همه معانی تفقد او نمای. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ...
مقام گرفتن ؛ اقامت کردن : سپارد به جهن آن زمین را تمام نسازد درنگ و نگیرد مقام. فردوسی. || ( اِ ) جای ایستادن و جای اقامت . ( منتهی الارب ) . جای ا ...
مقام کردن ؛ اقامت کردن. توقف کردن. ماندن. منزل کردن. ساکن شدن : به روز هیچ نیارم به خانه کرد مقام از آنکه خانه پر از اسپغول جانور است. بهرامی ( از ی ...
شقایق بری ؛ نوعی از شقایق است شبیه نبات خشخاش. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .
شقایق بستانی ؛ نوعی از شقایق که در بوستان روید و برگ آن از برگ شقایق بری کوچکتر باشد. ( از تحفه حکیم مؤمن ) .
شقایق پوش ؛ کنایه از سرخرنگ. کنایه از رنگارنگ : زمین نطع شقایق پوش گشته شقایق مهد مرزنگوش گشته. نظامی.
شقاق و نفاق ، نفاق و شقاق ؛ دشمنی و خصومت. مخالفت و ضدیت. دوتیرگی و اختلاف. ( از یادداشت مؤلف ) : عهد و میثاق ایشان را نفاق و شقاق داند. ( سندبادنام ...
شقایق ارمنستانی ؛ یکی از گونه های شقایق نعمانی است. ( فرهنگ فارسی معین ) . و رجوع به شقائق النعمان شود.