پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
بیت شرف الکواکب ؛ بیت صعود آن است یعنی خانه قوت آن کوکب. مثلاً حمل آفتاب را و ثور قمر را و سرطان مشتری را. ( منتهی الارب ) : یعنی دو قرص خورشید از حو ...
شرف ذنب ؛ در سه درجه قوس است. ( ناظم الاطباء ) .
شرف آفتاب ؛ یا شرف خورشید یا شمس ، بودن خورشید است در نوزدهم درجه برج حمل. ( از غیاث اللغات ) ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) : شرف شم ...
شرف نهادن کسی را بر دیگری ؛ آن کس را از وی برتر داشتن : عجم را شرف بر عرب نهادم هرچند دانستم که اندر آن بزه بزرگ است. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 171 ) .
مهر شرف نفاذ ؛ مهر اضافی کوچکی بود ( از مهرهای سلطنتی دوره صفویه ) که با مهر یک باهم بکار می رفت یحتمل این مهر بشکل بیضی به ابعاد 1/4*2/2 سانتی متر و ...
بیت الشرف ( در علم احکام نجوم ) ؛ برجی که در آن یکی را از هفت ستاره سیاره سعادت و شرف حاصل شده چنانچه شرف آفتاب در برج حمل است و شرف مشتری در سرطان. ...
شرف نفاذ یافتن ؛ افتخار نفاذ یافتن. صادر شدن : بابتی که فرمان همایون شرف نفاذ یافت. ( تذکرةالملوک ص 24 ) .
- شرف کردن ؛ افتخار کردن. آبرو کسب کردن : گرچه به خاندانش سلاطین شرف کنند این بانوی جهان شرف خاندان اوست. خاقانی. جمال من ازو نوری به کف کرد که مه ...
شرف ملازمت ؛ افتخار بواسطه ملازمت در خدمت و فرمانبرداری. ( ناظم الاطباء ) .
شرف نفاذ؛ دارای افتخار نفاذ. افتخار رواج دارنده : جای او که می ایستد آن است که در صف قورچیان یراق ، در پهلوی قورچی صدق که مهردار مهر �شرف نفاذ� نیز ب ...
شرف صدور یافتن ؛ افتخار صدور به دست آوردن : اگر امراء و ارکان. . . متقاعد نگردند به خدمت بندگان قبله عالمیان عرض و بدانچه امر اقدس شرف صدور باید از آ ...
شرف خدمت ؛ افتخار بواسطه خدمتگزاری و طاعت. ( ناظم الاطباء ) .
شرف صدور ارزانی داشتن ؛ افتخار صادر شدن بخشیدن.
شرف تحسین ؛ افتخار بواسطه پسندیده شدن و تحسین نمودن. ( ناظم الاطباء ) .
شرف افزودن ؛ فزونی یافتن افتخار و عظمت کسی. آبرو و حرمت بسیار بدست آوردن : بحر ارجیش فزود از قدم من زآنسانک برج برجیس ز یونس شرف افزود شرف . خاقانی ...
شرف الزمان ؛ موجب بزرگی عصر و روزگار. ( فرهنگ فارسی معین ) .
دعاوی شرعیة ؛ ادعاها و اختلافات شرعی : دستور آن بود که قاضی اصفهان بغیر از جمعه در خانه ٔخود به تشخیص دعاوی شرعیه مردم. . . می رسید. ( تذکرةالملوک ص ...
علی شرف ؛ بر طرف و کناره چیزی. ( ناظم الاطباء ) .
شرع باب به طریق ؛ گشودن در به راه نافذ. لازم و متعدی است. ( از اقرب الموارد ) . در خانه بر راه گشادن. ( آنندراج ) .
شرع و عرف ؛ قضاوت شرعی و حکومت پادشاهی. ( ناظم الاطباء ) .
شرع و عقل ؛ دین و فلسفه ، کلما حکم به الشرع حکم به العقل. ( یادداشت مؤلف ) . || مثل و مانند. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) . مانند و مثل چیزی. یقال ...
- شرع منزل ؛ گشوده شدن آن بسوی راه نافذ. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . متصل شدن باب راه. ( ناظم الاطباء ) .
شرع کردن با کسی ؛ ترافع و داوری کردن. ( یادداشت مؤلف ) : محمود کاشانی پیش اصفهبد رسول فرستاد که سلطان با تو شرع می کند با سلطان به شرع باید والا آنچ ...
شرع مصطفی ؛ کنایه از دین محمدی. دین اسلام : توسن دلی و رایض تو قول لااله اعمی وشی و قائد تو شرع مصطفی. خاقانی. دندانهای تاج بقا شرع مصطفی است عقل آ ...
حکام شرع ؛ متصدیان و متولیان احکام شرعی. پیشوایان دین و شریعت : مجملاً لازمه منصب مطلق صدارت ، تعیین حکام شرع و مباشرین اوقاف و. . . با اوست. . . و ح ...
- شرع شریف ؛ شریعت اسلام. ( یادداشت به خط دهخدا ) .
اهل شرع ؛ مجتهد و قاضی و فقیه و مفتی و وکیل. ( ناظم الاطباء ) .
پیمان نامه ، قرارداد
بشرطی که ؛ موافق قراردادی که. ( ناظم الاطباء ) .
شرطة الخمیس ؛ نامی که امیرالمؤمنین علی ( ع ) به یکی از چهار طبقه شیعه خویش داد و آنان را شرطة الخمیس از آن گویند که آنحضرت فرمود: چنانکه پیامبری از ...
شرط عادی ؛ مانند نطفه در رحم برای تحقق ولادت. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
شرط شرعی ؛ مانند داشتن طهارت برای نماز گزاردن زیرا این شرط را شرع و دستور خدا مقرر کرده است. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
به شرط چاقو خریدن ، بشرط کارد خریدن ، خربزه و هندوانه را ؛ بشرط بریدن خریدن. رسم است که خربزه یا هندوانه را از جهت امتحان پختگی آن بشرط کارد میخرند و ...
بشرطها و شروطها ؛ در تداول مردم بجای این جمله جوابی بکار رود: در صورتی که موافق شرایط باشد. در حالیکه مطابق همه قرارها و قواعد باشد.
در شرط بودن ؛ درست بودن. مطابق مواد و قیود چیزی بودن : هلاک ایشان بسبب استشعاری که ترا می باشد در شرط نیست. تباه کردن صورتها و آفریده ها در شرع و در ...
بشرط کارد خریدن ، خربزه و هندوانه را ؛ بشرط بریدن خریدن. رسم است که خربزه یا هندوانه را از جهت امتحان پختگی آن بشرط کارد میخرند و قاشی از وی تراشیده ...
شرط عقل ؛ حکم عقل. آنچه با عقل منطبق باشد. آنچه عقل حکم کند : رزق هر چند بیگمان برسد شرط عقل است جستن از درها. سعدی. شرط عقل است صبر تیرانداز که چو ...
شرط لغوی ؛ مانند: �ان دخلت الدار� در عبارت �انت طالق ان دخلت الدار� اهل لغت این ترکیب را وضع کرده اند تا نشان دهند جمله ای که �اِن � بر آن داخل گردید ...
صاحب شرط ؛ همان والی شرط است. رجوع به والی شرط شود
والی شرط ؛ فرمانروا و حاکم شرطه ها : پس عمر یزیدبن بسطام را فرمان دادکه والی شرط او بود تا منادی کرد. . . و یزید بسطام که والی شرط بود کشته شد. ( تار ...
شرط شکستن ؛ نقض عهد و پیمان کردن : هرگاه بشکنم شرطی از شرایط این بیعت را. . . لازم باد بر من زیارت خانه خدا که در میان مکه است سی بار. ( تاریخ بیهقی ...
شرشر شاشیدن ؛ شاشیدن بحالت ایستاده و بی انقطاع. رجوع به شرشره شود.
امیر شرط ؛ فرمانده و رئیس شرطه ها:
آب شرشر ؛ شرشره : ای قلب سوزناک ! مگر خود جهنمی ! ای چشم اشکبار! مگر آب شرشری ! ؟ ( فرهنگ عامیانه جمال زاده ) .
شرشر باران آمدن ؛ باران متصل پیاپی به تندی باریدن.
شرشر خون از سر شکسته سرازیر شدن ؛ بسیار خون آمدن از جای شکستگی.
شیر شرزه و شرزه شیر ؛ شیر خشمناک و غرنده و نیرومند. رجوع به شواهد شرزه شود.
شرر در پیرهن ؛ کنایه از مضطرب و بیقرار. ( بهار عجم ) : فلک با داغ مهر و درد جانکاه شرر در پیرهن از اختر شاه. صائب.
بشرزه ؛ درندگی. خشمناکی و جنگندگی : و معدن شیران است [ کامیفروز ] چنانکه هیچ جای مانندآن شیران نباشد بشرزه و چیرگی. ( فارسنامه ابن البلخی صص 124 - 12 ...
شرحه شرحه ؛ پارچه پارچه. ( غیاث اللغات ) . پاره پاره. قطعه قطعه. پارچه پارچه. ( ناظم الاطباء ) . ریش ریش : سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح ...