پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٧٨
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکافتن بیع ؛ اقاله. ( یادداشت مؤلف ) . فسخ کردن. پاره کردن. شکستن بیع.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکافتن قلم ؛ سر آن را به درازا شق کردن : چون بنوشت از هیبت سر قلم شق شد و آن سبب بماند تا روز قیامت هیچ قلم ننویسد تا نشکافند. ( قصص الانبیاء ص 4 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکافتن امری ( مسأله ای و غیره ) ؛ روشن کردن آن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

از هم شکافتن ؛ از هم دریدن. برشکافتن. دریدن : به ثقل و طاق و فضل ِ قوّت در زیر پای پست میکرد و به خرطوم از پشت اسب می انداخت و بدان از هم می شکافت. ( ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

خنجر دل شکاف ؛ تیز. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

خفتان شکاف ؛ که زره را بدرد : سنان سر خشت خفتان شکاف برون رفت از فلکه پشت و ناف. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دل شکاف ؛ شکافنده دل. که دل را بدرد : بزد هر دو را نیزه دل شکاف بدرّیدشان از گلو تا به ناف. اسدی ( از جهانگیری ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکاف کوه ؛ سلع [ س َ / س ِ ]. ( منتهی الارب ) . فالق. لَهِب. لِهب. قُعبة. شقب [ ش َ / ش ِ ]. شعب [ ش َ / ش ِ ]. ( منتهی الارب ) : مغارة؛ شکاف در کوه. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

آهن شکاف ؛ که آهن را بشکافد و سوراخ کند : سپاهی بهم کرد چون کوه قاف همه سنگ فرسای و آهن شکاف. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پهلوشکاف ؛ که پهلوی کسی یا حیوانی را بدرد : به مقراضه ٔتیر پهلوشکاف بسی آهو افکند با نافه ناف. نظامی. چو فردا علم برکشد بر مصاف خورد شربت تیغ پهلوش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکاف قلم ؛ شق. فاق. فرق. جلفة. فتحه. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکاف خوردن ؛ ترک خوردن. ترک برداشتن. ترکیدن. کفیدن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکاف افتادن ؛ رخنه پدید آمدن. دریده شدن. پاره شدن : در لحاف فلک افتاده شکاف پنبه می بارد از این کهنه لحاف. ؟

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مرغ شکاری ؛ جارحه. مرغان شکاری ؛ جوارح. مرغی که شکار کند اعم از باز و جزآن. ( یادداشت مؤلف ) : نیز در بیشه و در دشت همانا نبود باز را از پی مرغان شک ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکاری انگیز ؛ شکارانگیز. شکاری انگیزان. کسان که صیدها را از اطراف به مرکز آرند تا شاه و بزرگی شکار کند. ( از یادداشت مؤلف ) . شکارگردان. آهوگردان. و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شیر شکاری ؛ شیر که به شکار پردازد : نیَم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

سگ شکاری ؛ تازی. ثمثم. کلب صید. کلب معلَّم : کلاب صید؛ سگان شکاری. ( یادداشت مؤلف ) . سگی که برای صید کردن آموخته شده باشد. تازی. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

جانور شکاری ؛ شکره. جارحه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

باز شکاری ؛ باز شکار. باز که صید و شکار کند پرندگان دیگر را : که ملکت شکاری است کو را نگیرد نه شیر درنده نه باز شکاری. دقیقی. همه ساله خندان لب جوی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکارچی باشی ؛ میرشکار. رئیس و گرداننده امور مربوطبه شکار و سرپرست شکارچیان در دستگاههای سلطنتی. رجوع به میرشکار شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- فریدون شکار ؛ لایق شدن برای فریدون پادشاه باستانی ایران : چون به شکار آمد در مرغزار آهوکی دید فریدون شکار. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مردم شکار ؛ تعاقب کننده و گرفتارکننده مردم. ( ناظم الاطباء ) . صیدکننده مردم. گیرنده زندگانی مردم ، چنانکه مرگ.

پیشنهاد
٠

شکار کسی بودن ؛مطیع و رام وی بودن. مسخّر و در اختیار و در قبضه تصرف او بودن. تسلیم وی بودن : به پنجم به کاری که کار تو نیست نَیازی بدان کاو شکار تو ن ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکار زدن ؛ زدن نخجیر با تیر. شکار کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکار ستدن ؛ شکار گرفتن. بیرون آوردن صید از دست دیگری : روز پیکار و روز کردن کار بستدندی ز شیر شرزه شکار. عنصری.

پیشنهاد
٠

- دل کسی شکار دیگری شدن ؛ رام و مطیع و فرمانبر وی گردیدن. بدو دل دادن : خداوند پیروز یار تو باد دل زیردستان شکار تو باد. فردوسی. یوز و باز سخن نکته ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شکارجویان ؛ در حال جستجوی شکار : آراسته کرد و رفت پویان چون شیر سیه شکارجویان. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شکارجویان ؛ در حال جستجوی شکار : آراسته کرد و رفت پویان چون شیر سیه شکارجویان. نظامی.

پیشنهاد
٠

شکار خویش کردن کسی را ؛ بازیچه و مطیع خود ساختن : شکار خویش کردت چرخ و نامد به دستت جز پشیمانی شکاری. ناصرخسرو.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

میر شکار ؛ شکارچی باشی. رئیس شکاربانان در دستگاههای سلاطین گذشته. و رجوع به ترکیب شکارچی باشی در زیر ماده شکارچی شود.

پیشنهاد
٠

عزم شکار کردن ؛ رفتن برای شکار و نخجیر کردن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شیر شکار ؛ شیر شکاری. شیر شکارگر. شیر که صید کند جانوری دیگر را : چو بشنیدازو پهلو نامدار به میدان درآمد چو شیر شکار. فردوسی. چو هومان و چو بارمان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکار قمرغه ؛ شکار جرگه. صف جرگه. ( آنندراج ) . صید نخجیر با گرفتن دست همدیگر و تنگ نمودن دایره : ندارد کسی یاد در روزگار بر او شد قمرغه بدینسان شکار. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکار قیل ؛ آنرا گویند که همه جانوران شکاری را یکبارگی برای گرفتن صید سر دهند. ( غیاث ) ( آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکار جرگه ؛ شکار قمرغه. صف جرگه. نوعی از شکار که مردم بسیاری دست یکدیگر گرفته و نخجیر را احاطه نمایند، و در عرف هند هته جوری گویند. ( از آنندراج ) . ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

جای شکار ؛ شکارگاه. نخجیرگاه. محل شکار و صید : همان شهر و دو آب خوشگوارش بنای خسرو و جای شکارش. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شکارپذیر ؛ پذیرای شکار شدن. قابل شکار شدن. که تواند که صید شود : که اگر در اجل بود تأخیر وین شکاری بود شکارپذیر. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شک و ریب ؛ از اتباع : کلید گنج سعادت قبول اهل دل است مباد آنکه درین نکته شک و ریب کند. حافظ.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به شکار رفتن ؛ برای صید حیوانات رفتن : مثال داد تا. . . حشم بازگشتند که ایشان را مثال نبود به شکار رفتن. ( تاریخ بیهقی ) . بشکار شیر رفتی تا ختن. ( ت ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شک داشتن ؛ مردد بودن. در شک بودن. دودل بودن : در این هیچ شک ندارم و ریب ندارم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 315 ) . یکی اندر یکی را او ندارد هیچ یک یک شک ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شک افتادن ؛شک و تردید پیش آمدن : به میخوارگی تا نیفتد شکی کدویش بود جزء لاینفکی. ملاطغرا ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

در شک انداختن ؛به شک انداختن. دچار شک و دودلی ساختن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شک آوردن ؛ تردید کردن. شک کردن. دودلی نمودن :. . . پیروی کنم و سر نزنم و اخلاص ورزم و شک نیارم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 317 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بی شک ؛ بدون تردید. بدون شک. بطور قطع و یقین. یقیناً : حور بهشتی گرش ببیند بی شک حفره زند تا زمین بیارد آهون. رودکی. هر کس به شبی صد ره عمرش نه همی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

در شک افتادن ؛ استرابة. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به شک افتادن ؛ ارتیاب. تردید نمودن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به شک شدن ؛ امتراء. ( مهذب الاسماء ) .

پیشنهاد
٠

به شک انداختن ؛ دچار تردید و دودلی کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بنوالشقیقة ؛ اخوان نعمان بن منذر. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بنوالشقیقة ؛ اخوان نعمان بن منذر. ( ناظم الاطباء ) .