پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٩٣
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ششگان ؛ عدد توزیعی. شش تا.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش گان شش گان ؛ سداس. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش روی ؛ شش جهت. شش وجه : وآن پادشاه ده سر و شش روی و هفت چشم با چارخصلتان به یکی خانه اندرند. ناصرخسرو.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شش کرانگی ؛ حالت و چگونگی شش کرانه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش کرانه ؛ مسدس. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به مدخل شش پهلو و شش ضلعی شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش حد ؛ شش جهت. شش طرف. شش سو. جهات سته : ز تو یک تیغ هندی بر گرفتن ز شش حد جهان لشکر گرفتن. نظامی. رجوع به مدخل شش جهت شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش حرف ؛ ظاهراً کلمه ای که شش حرف داشته باشد : بربست به نام خویش شش حرف گرد کمر زمانه شش طرف. نظامی. رجوع به مدخل شش حرفی شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش روز کون ؛ شش گاه خلقت عالم. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به مدخل شش روز شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش اندام ؛ سر و تنه و دو دست و دو پای. ( یادداشت مؤلف ) : مر همه را شاه شش اندام سر. سوزنی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش پایه ؛ که شش تا پایه داشته باشد. که پایه های آن شش عدد باشد : بساطی گوهرین در وی بگستر بیار آن کرسی شش پایه زر. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش تیغه ؛ نوعی چاقو که دارای شش تیغ می باشد. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش اسبه ؛ که شش اسب داشته باشد. که با شش اسب حرکت کند: همچون کالسکه شش اسبه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شش اشکوبه ؛ شش طبقه. ساختمان دارای اشکوبهای ششگانه : ساختمان شش اشکوبه. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دو شش ؛ دوازده : چو شد سال آن نامور بر دو شش دلاور گوی گشت خورشیدفش. فردوسی. - || ( اصطلاح نرد ) در جهت بالا و روی قرار گرفتن رویه های شش هر دو طا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته گفتگو ؛ گفتگوی صاف و بلاغت آمیز. ( آنندراج ) . مکالمه صاف و بی غش. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته و رُفته ؛ در تداول عامیانه ، پاک و پاکیزه. ( از فرهنگ فارسی معین ) . رجوع به ترکیب شسته رفته شود.

پیشنهاد
٠

شسته مغز از خرد ؛ که عقل و خرد از وی دور شده باشد : بدو گفت کای شسته مغز از خرد به پرگوهران این کی اندر خورد. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شسته و روفته ؛ شسته و رفته. شسته رفته. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب �شسته رفته � و �شسته و رفته � شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته رفته ؛ شسته و رفته. پاک و پاکیزه. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته رفتگی ؛ پاک و پاکیزگی : بدین شسته رفتگی. ( یادداشت مؤلف ) . رجوع به ترکیب �شسته و رفته � و �شسته رفته � شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته شدن ؛ پاک شدن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته کرباس ؛ ظاهراً کرباسی که برای آب رفتن پیش از دوختن آن را می شویند : شسته کرباس که پرداخته درمی پیچند کاغذی دان که ز قرطاس بپیچد طومار. نظام قار ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته دست ؛ دست شسته. دست پاک شده : دست از طمع بشویم پاک آنگهی آن شسته دست بر سرکیوان کنم . ناصرخسرو.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

روی شسته ؛ پاکیزه روی : دگر روز کاین روی شسته ترنج چو ریحانیان سر برون زد ز کنج. نظامی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته رو ؛ شسته عذار. ( آنندراج ) : خرمنی گل ولی به قامت سرو شسته رویی ولی به خون تذرو. نظامی. شسته رویان چو روی گل شستند چون سمن بر پرند گل رستند. ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته عذار ؛ کنایه از صاف و ساده روی. ( آنندراج ) : آن را که ز کیفیت دیدار خبر یافت هر شسته عذاری به نظر عالم آبست. صائب تبریزی ( از آنندراج ) .

پیشنهاد
٠

دست شسته بخون ؛ سخت جنگجو. کشنده دشمن : سپاهی برآمد ز زابل برون چو شیران همه دست شسته بخون. فردوسی.

پیشنهاد
٠

زبان از دروغ شستن ؛ دروغ را ترک کردن. از دروغگویی احتراز نمودن : دگر کو بشوید زبان از دروغ نجوید به کژی ز گیتی فروغ. فردوسی.

پیشنهاد
٠

دل از جان شستن ؛ دست از جان برداشتن. مصمم به مرگ شدن. ( یادداشت مؤلف ) : غنیمت بر او بخش کاو جنگ جست به مردی دل از جان شیرین بشست. فردوسی.

پیشنهاد
٠

دست شستن از کسی یا چیزی ؛ از او به یکبارگی منصرف شدن. فروگذاشتن آن. ( یادداشت مؤلف ) : ایمن بزی اکنون که بشستم دست از تو به اشنان و کنشتو. شهید بلخ ...

پیشنهاد
٠

دست از جان شستن ؛ دیگر امیدی به بقای آن نداشتن. ( یادداشت مؤلف ) . فداکاری و بی پروایی کردن : اگر خوارزمشاه آن ثبات نکردی و دست از جان نشستی خللی اف ...

پیشنهاد
٠

شستن دفتر یا اوراق ؛ محو کردن نوشته های آن. ( یادداشت مؤلف ) : دفتر از گفته های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم. ( گلستان سعدی ) . برو سعدیا دست ...

پیشنهاد
٠

دست از چیزی فروشستن ؛ دست شستن از آن. منصرف شدن از آن. صرف نظر کردن : پای طلب کرم فروشد دست از صفت وفا فروشوی. خاقانی. اگر عاشقی سر بشوی از مرض چو ...

پیشنهاد
٠

رخ دوستی را شستن ؛ مصفا و بی آلایش کردن دوستی. به دوستی و محبت گراییدن : به فرزند پیوند جوید همی رخ دوستی را بشوید همی. فردوسی.

پیشنهاد
٠

روان را از چیزی شستن ؛ منصرف و روی گردان شدن از آن چیز. پاک کردن روح و دل از آن : چو بشنید گو آن پیام درشت روان را ز مهر برادر بشست. فردوسی.

پیشنهاد
٠

از اندیشه بد شستن کسی را ؛ دور کردن اندیشه بد از او. زایل کردن فکر بد از وی : چو هنگام باشد بگویم ترا ز اندیشه بد بشویم ترا. فردوسی.

پیشنهاد
٠

خواب از ( ز ) چشم کسی فروشستن ؛ بیدار ساختن وی را. بی خواب کردن او را. خواب از دیدگان وی بردن : دمی رفت تا چشمه آفتاب ز چشم خلایق فروشست خواب. سعدی ...

پیشنهاد
٠

خواب از ( ز ) چشم کسی فروشستن ؛ بیدار ساختن وی را. بی خواب کردن او را. خواب از دیدگان وی بردن : دمی رفت تا چشمه آفتاب ز چشم خلایق فروشست خواب. سعدی ...

پیشنهاد
٠

شستن دل از چیزی ؛ پاک کردن او از آن چیز. زایل کردن آن چیز از دل. ( یادداشت مؤلف ) : به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی. فردوسی. - ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شسته شدن ؛ غسل میت یافتن. ( آنندراج ) : به حمام ار شدی آن قدر نشناس نمودی چشم پر آبی ز هر طاس همانا پیش او چون رفت بگریست که خواهی شسته شد تعجیل از چ ...

پیشنهاد
٠

شرم از دیده شستن ؛ شرم و حیا را کنار گذاشتن : یکایک ز دیده بشستند شرم سواران به درگاه رفتند گرم. فردوسی.

پیشنهاد
٠

سر شستن از مرض ؛ بهبود یافتن از آن. ترک عاشقی گفتن : اگر عاشقی سر بشوی از مرض چو سعدی فروشوی دست از غرض. سعدی ( بوستان ) .

پیشنهاد
٠

سر کسی را از گرد شستن ؛ وی را از کار خرد به پایگاه بلند برکشیدن : بسی کردشان نیز فرخ امید بسی دادشان مهتری را نوید که گر اژدها را کنم زیر خاک بشویم ش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شستن دل ؛ پاک و طاهرگردانیدن آن. ( یادداشت مؤلف ) : سر نامه کرد آفرین از نخست بدان کس که دل را به دانش بشست. فردوسی.

پیشنهاد
٠

دیده یا دل و دیده شستن از شرم ؛ شرم و حیا را از خود دور کردن : ز سلم و ز تور اندرآمد نخست دل و دیده از شرم ایشان بشست. فردوسی. ز شرم پدر دیدگان را ...

پیشنهاد
٠

دیده ( یا نرگس ) از خواب شستن ؛ بیدار ماندن. به خواب نرفتن : دمی نرگس از خواب مستی بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی. سعدی ( بوستان ) .

پیشنهاد
٠

دیده ( یا نرگس ) از خواب شستن ؛ بیدار ماندن. به خواب نرفتن : دمی نرگس از خواب مستی بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دست فروشستن ؛ دست شستن. صرف نظر کردن. چشم پوشیدن : غرور جوانی چو از سر نشست ز گستاخ کاری فروشوی دست. نظامی. مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت ...

پیشنهاد
٠

دل را از کین شستن ؛ عداوت پیشینه را فراموش کردن. ( یادداشت مؤلف ) : تو باید که دل را بشویی ز کین ندانی جدا مرز ایران و چین. فردوسی. مگر کاو دل سام ...

پیشنهاد
٠

شستن و کنار گذاشتن کسی را ؛ بی رویی سخت به روی او آوردن. ( یادداشت مؤلف ) . جواب دندان شکن به او دادن. ( از فرهنگ فارسی معین ) .