پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٤٠٤
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شرب زرفشان ؛ نوعی شرب و ظاهراً زر تار تنک : گرچه چون زنبور خصمت راست شرب زرفشان همچو کرم پیله بر خود جامه اش گردد کفن. نظام قاری ( دیوان البسه ص 31 ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شرب زرکش ؛ نوعی شرب و ظاهراً زر تار : حسودت چه سودش بود شرب زرکش که چون شمع جان داده �والجسم ذائب �. نظام قاری ( دیوان البسه ص 29 ) . شرب زرکش پوشش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- باران شران ؛ به اعتبار پیاپی ریختن و به این معنی به کسر �ش � هم آمده است و عربان ثجاج گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) . بارانی که پیاپی ریزد. ( ناظم ا ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شراع کردن ؛ سایبان و شادروان درست کردن : از سمن و مشک و بید باغ شراعت کند وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند. منوچهری.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شرافت نسب ؛ ارجمندی از حیث خاندان و نسب. ( فرهنگ فارسی معین ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شراع زدن ؛ خیمه زدن. سایه بان بر پا کردن : فرودآمد از اسب شاه بلند شراعی زدند از بر کشتمند. فردوسی. شراعی بزد شاه و بنهاد تخت بر تخت شد هر که بد نی ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

امام حسین ( ع ) در روز عاشورا علی اصغر ( ع ) را به میدان برد و از کوفیان خواست که او را برده و کمی آب به او بدهند گرچه دادن آب و ندادن آن هیچ تاثیری ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شراره کارزار؛ اشتداد جنگ. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شرارت کردن ؛ بدکرداری نمودن. سرکشی کردن. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بیع و شراء ؛خرید و فروش : ازبهر قضا خواستن و خوردن رشوت فتنه همگان بر کتب بیع و شرایند. ناصرخسرو.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شرالدواب ؛ بدترین چارپایان : ان شرالدواب عنداﷲ الصم البکم الذین لایعقلون. ( قرآن 22/8 ) . بر قصر عقل نام تو خیرالطیور گشت در تیه جهل خصم تو شرالدواب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شر و شور ؛ فساد و غوغا. فتنه و بلوی. غائله وشورش : نه او کشته آید به جنگ و نه من برآساید از شر و شور انجمن. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

شور و شر ؛ شر و شور : قولش مقر و مایه نور دل تیغش مکان و معدن شور و شر. ناصرخسرو. در حذر شوریدن شور و شرست رو توکل کن توکل بهتر است. مولوی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شر شب شکستن ؛ در اصطلاح مکاریان ، صبح نزدیک شدن. یعنی زمانی از شب رسیدن که عادتاً دزدان در آن وقت ناگزیر از خفتن شده باشند. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

شر کسی یا چیزی را کندن ؛ زیان و فساد او را از بین بردن.

پیشنهاد
٠

شر کردن و شر به پا کردن ؛ فتنه و فساد کردن : کاشکی شری و فسادی نکند به آنکه با علی تگین یکی شود که به یکدیگر نزدیکند و شری بزرگ بپای کند. ( تاریخ بیه ...

پیشنهاد
٠

به شر شب گرفتار شدن ؛ شب هنگام در تاریکی دراز گرفتار آمدن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شر شب ؛ دراز کشیدن شب بر کاروان و مسافر. سرگردان شدن مسافر.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

خیر و شر کردن ؛ نوعی فال گیری است که خطی چند بی توجه به شمردن آن کشند و سپس عدد اول آن را خیر و دومی را شر نامند اگر عدد به شر ختم شود فال بد و اگر ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالکاهل ؛ بلندجانب. صاحب شوکت.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
-١

شدیداللحن ؛ تند و زننده ، آبدار: یادداشتی شدیداللحن ؛ تند و درشت.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالقسوة ؛ سخت سنگدل.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

شدیدالقوی ؛ سخت نیرو : علمه شدیدالقوی ؛ آموخت او را سخت نیرو و قوی. ( قرآن 5/52 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالعقاب ؛ سخت عقوبت : و اعلموا ان اﷲ شدیدالعقاب ؛ و بدانید که خدا سخت عقوبت است. ( قرآن 196/2 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- شدیدالعمل ؛ سختگیر. دشوارگیر: عین الدوله مردی شدیدالعمل بود. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالعذاب ؛ سخت عذاب :. . . و ان اﷲ شدیدالعذاب ؛ و آنکه خدا سخت عقوبت است. ( قرآن 165/2 ) .

پیشنهاد
٠

شدیدالحنزوانه ؛ کنایه است از تکبر و عظمت. ( از اقرب الموارد ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شدیدأدید ؛ از اتباع. ( مهذب الاسماء ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شدیدالشکیمة ؛ سخت لگام. سختگیر و متعصّب : شدیدالشکیمة فی الدین وثیق العزیمة فی اطاعة اﷲ رب العالمین. ( تاریخ یهقی ص 300 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

دلشده ؛ مشوش. مضطرب. پریشان. نگران. بهت زده. ترسان : پر اندیشه شد سوی آتشکده چنان چون بود مردم دلشده. فردوسی. خوارزمشاه چون لشکر سلطانی بدید اول بش ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

پیش شدن ؛ پذیره شدن. به استقبال رفتن. پیشواز رفتن. مقابل کسی رفتن احترام را : همه لشکر برنشستند و پیش شدند با کوکبه بزرگ. ( تاریخ بیهقی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

بشدن شکم ؛ به اسهال و پیچاک و شکم روش مبتلی گشتن : یک روز علی بن موسی الرضا ( ع ) انگور بخورد و خوش آمدش. . . و آن شب شکمش بشد. ( ترجمه طبری بلعمی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به سر شدن ؛ با سر رفتن. مقابل با پا رفتن به نشانه نهایت تعظیم و احترام : هرچند کس به سر نشود پیش هیچ کس پیشش به سر شوید و مگویید کاین خطاست. فرخی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- مفحم کردن ؛ مالیدن به حجت. مالاندن کسی را. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفحم شدن ؛ درماندن از سخن. واماندن در حجت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : گه مناظره با کوه اگر سخن رانی زاعتراض تو مفحم شود معید صدا. کمال الدین اس ...

پیشنهاد
٠

المفتی الماجن ؛ کسی که حیله ها به مردم آموزد و گویند آنکه از راه جهل فتوی دهد. ( از تعریفات جرجانی ) . آنکه از حرام ساختن حلال پروا نداشته باشد و حیل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتی آفرینش ؛ کنایه از نبی اکرم ( ص ) : پس کهتر، بر مصاهرةالقلوب ، که مفتی آفرینش علیه الصلوة و السلام فرموده است و مزاوجةالارواح بالمحبة چهار گواه د ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتون گشتن ( گردیدن ) ؛ فریفته شدن : مرا همیشه. . . مغرور بودن. . . و مفتون گشتن به جاه دنیا معلوم بود. ( کلیله و دمنه ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتون شدن ؛ فریفته شدن : ای فلک زود گرد وای بر آن کوبه توای فتنه جوی مفتون شد. ناصرخسرو. ای شده مفتون به قولهای فلاطون حال جهان باز چون شده ست دگرگ ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتون گردیدن ( گشتن ) ؛ شیفته شدن : کیست که. . . با زنان مجالست دارد و مفتون نگردد. ( کلیله و دمنه ) . ای گشته فلک بر مه منجوق تو عاشق وی گشته ظفر ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتون گردیدن ( گشتن ) ؛ شیفته شدن : کیست که. . . با زنان مجالست دارد و مفتون نگردد. ( کلیله و دمنه ) . ای گشته فلک بر مه منجوق تو عاشق وی گشته ظفر ب ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتون شده ؛ شیفته گردیده : جانا به خدا بخش دلم را که گریز است مقبول تو را از دل مفتون شده من. عطار.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتون شدن ؛ شیفته شدن. عاشق گشتن : خرد که عاشق و مفتون شود بدو مردم شده ست بر تو ز رسم تو واله و مفتون. امیرمعزی. ای بر لب شیرین تو عابد شده عاشق و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتول زر ؛ سیمی از زر. رشته ای ازطلا : شدم زرد و لاغر ز بس در نظر غلط می کنندم به مفتول زر. میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

زلف مفتول ؛ زلف تابدار. موی پیچیده. موی مجعد و پرشکن : کمند عشق نه بس بود و زلف مفتولت که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول. سعدی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتول کردن ؛ تافتن. تاب دادن. تابیدن. ( یادداشت به خطمرحوم دهخدا ) : کلک مفتول کرد و زلف تو را برشکستن به هم چوسیسنبر. مسعودسعد.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

جعد مفتول ؛ زلف مفتول : جعد مفتول جان گسل باشد زلف مرغول غول دل باشد. سنائی ( حدیقةالحقیقة چ مدرس رضوی ص 357 ) . و رجوع به ترکیب زلف مفتول شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتوح عنوة، مفتوح العنوة، مفتوحة عنوة ؛ گشوده شده به قهر و زور.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتضح کردن ؛ رسوا کردن. بدنام کردن. بی آبرو کردن.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفتضح شدن ؛ رسوا شدن. بدنام شدن. بی آبرو شدن.