پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
- شرع منزل ؛ گشوده شدن آن بسوی راه نافذ. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) . متصل شدن باب راه. ( ناظم الاطباء ) .
شرع کردن با کسی ؛ ترافع و داوری کردن. ( یادداشت مؤلف ) : محمود کاشانی پیش اصفهبد رسول فرستاد که سلطان با تو شرع می کند با سلطان به شرع باید والا آنچ ...
شرع مصطفی ؛ کنایه از دین محمدی. دین اسلام : توسن دلی و رایض تو قول لااله اعمی وشی و قائد تو شرع مصطفی. خاقانی. دندانهای تاج بقا شرع مصطفی است عقل آ ...
حکام شرع ؛ متصدیان و متولیان احکام شرعی. پیشوایان دین و شریعت : مجملاً لازمه منصب مطلق صدارت ، تعیین حکام شرع و مباشرین اوقاف و. . . با اوست. . . و ح ...
- شرع شریف ؛ شریعت اسلام. ( یادداشت به خط دهخدا ) .
اهل شرع ؛ مجتهد و قاضی و فقیه و مفتی و وکیل. ( ناظم الاطباء ) .
بشرطی که ؛ موافق قراردادی که. ( ناظم الاطباء ) .
پیمان نامه ، قرارداد
شرطة الخمیس ؛ نامی که امیرالمؤمنین علی ( ع ) به یکی از چهار طبقه شیعه خویش داد و آنان را شرطة الخمیس از آن گویند که آنحضرت فرمود: چنانکه پیامبری از ...
شرط عادی ؛ مانند نطفه در رحم برای تحقق ولادت. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
شرط شرعی ؛ مانند داشتن طهارت برای نماز گزاردن زیرا این شرط را شرع و دستور خدا مقرر کرده است. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
به شرط چاقو خریدن ، بشرط کارد خریدن ، خربزه و هندوانه را ؛ بشرط بریدن خریدن. رسم است که خربزه یا هندوانه را از جهت امتحان پختگی آن بشرط کارد میخرند و ...
بشرطها و شروطها ؛ در تداول مردم بجای این جمله جوابی بکار رود: در صورتی که موافق شرایط باشد. در حالیکه مطابق همه قرارها و قواعد باشد.
در شرط بودن ؛ درست بودن. مطابق مواد و قیود چیزی بودن : هلاک ایشان بسبب استشعاری که ترا می باشد در شرط نیست. تباه کردن صورتها و آفریده ها در شرع و در ...
بشرط کارد خریدن ، خربزه و هندوانه را ؛ بشرط بریدن خریدن. رسم است که خربزه یا هندوانه را از جهت امتحان پختگی آن بشرط کارد میخرند و قاشی از وی تراشیده ...
شرط عقل ؛ حکم عقل. آنچه با عقل منطبق باشد. آنچه عقل حکم کند : رزق هر چند بیگمان برسد شرط عقل است جستن از درها. سعدی. شرط عقل است صبر تیرانداز که چو ...
شرط لغوی ؛ مانند: �ان دخلت الدار� در عبارت �انت طالق ان دخلت الدار� اهل لغت این ترکیب را وضع کرده اند تا نشان دهند جمله ای که �اِن � بر آن داخل گردید ...
صاحب شرط ؛ همان والی شرط است. رجوع به والی شرط شود
والی شرط ؛ فرمانروا و حاکم شرطه ها : پس عمر یزیدبن بسطام را فرمان دادکه والی شرط او بود تا منادی کرد. . . و یزید بسطام که والی شرط بود کشته شد. ( تار ...
شرط شکستن ؛ نقض عهد و پیمان کردن : هرگاه بشکنم شرطی از شرایط این بیعت را. . . لازم باد بر من زیارت خانه خدا که در میان مکه است سی بار. ( تاریخ بیهقی ...
شرشر شاشیدن ؛ شاشیدن بحالت ایستاده و بی انقطاع. رجوع به شرشره شود.
امیر شرط ؛ فرمانده و رئیس شرطه ها:
آب شرشر ؛ شرشره : ای قلب سوزناک ! مگر خود جهنمی ! ای چشم اشکبار! مگر آب شرشری ! ؟ ( فرهنگ عامیانه جمال زاده ) .
شرشر باران آمدن ؛ باران متصل پیاپی به تندی باریدن.
شرشر خون از سر شکسته سرازیر شدن ؛ بسیار خون آمدن از جای شکستگی.
شیر شرزه و شرزه شیر ؛ شیر خشمناک و غرنده و نیرومند. رجوع به شواهد شرزه شود.
شرر در پیرهن ؛ کنایه از مضطرب و بیقرار. ( بهار عجم ) : فلک با داغ مهر و درد جانکاه شرر در پیرهن از اختر شاه. صائب.
بشرزه ؛ درندگی. خشمناکی و جنگندگی : و معدن شیران است [ کامیفروز ] چنانکه هیچ جای مانندآن شیران نباشد بشرزه و چیرگی. ( فارسنامه ابن البلخی صص 124 - 12 ...
شرحه شرحه ؛ پارچه پارچه. ( غیاث اللغات ) . پاره پاره. قطعه قطعه. پارچه پارچه. ( ناظم الاطباء ) . ریش ریش : سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح ...
شرح و بسط ؛ توضیح و تفصیل : چون عزیمت در این کار پیوست آنچه ممکن شد برای تفهیم متعلم. . . در شرح و بسط تقدم افتاد. ( کلیله و دمنه ) . نامه را مهر خو ...
- شرح مزجی ؛ چون مطلبی را چنان توضیح و تفسیر کنندو به شرح بازگویند که جدا کردن آن توضیح از مطلب متن جز با نشانه های قراردادی ممکن نباشد آن را شرح مزج ...
شرح صدر به چیزی یا بخاطر چیزی ؛ کنایه از شادمان ودلخوش شدن بدان. ( از اقرب الموارد ) . || ربودن دوشیزگی باکره را یا ستان آرمیدن با باکره. ( از منتهی ...
بشرح ؛ مشروحاً. بتفصیل. مفصلاً : صاحب بریدی نامزد میشود از معتمدان ما تا او را تمکین تمام باشد تا حالها را بشرح تر بازمینماید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص ...
شرح صدر به چیزی یا بخاطر چیزی ؛ کنایه از شادمان ودلخوش شدن بدان. ( از اقرب الموارد ) . || ربودن دوشیزگی باکره را یا ستان آرمیدن با باکره. ( از منتهی ...
شرح صدر ؛ گشادگی دل. وسعت آن. کنایه از آماده شدن برای قبول قول حق. قوله تعالی : فمن یرد اﷲ ان یشرح صدره للاسلام. ( قرآن 125/6 ) . ( از تاج العروس ) .
شرج السماء ؛ راه کهکشان. ( مهذب الاسماء ) .
رنگ شربتی ؛ نوعی از رنگ شبیه به رنگ شربت. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) .
عقیق شربتی ؛ عقیق که به رنگ شربت بود. ( آنندراج ) .
شربت زهر ؛ زهر مذاب : که بسا مخلصا که شربت زهر نوش کرد از برای همدردی. خاقانی. شربت زهر ار تو دهی تلخ نیست کوه احد ار تو نهی نیست بار. سعدی.
تخم شربتی ؛ تخمی است شبیه تخم ریحان و به رنگ و خاصیت آن. ( از آنندراج ) ( از غیاث اللغات ) .
- شربت کردن ؛ شربت ساختن. شربت دادن : عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند. مولوی.
شربت گرم آب ؛ مسهل بود و دوای قی را نیز گویند : امتحان را کار فرما ای کیا شربت گرم آب ده بهر نما. مولوی ( مثنوی چ کلاله خاور ص 70 ) .
شربت دادن ؛ زهر دادن : هم در شب بفرمود تا قاورد را شربت دادند و هر دو پسرش را میل کشیدند. ( راحةالصدور راوندی ) .
شربت آلات ؛ انواع شربتها که از آب میوه ها پخته باشند. ( ناظم الاطباء ) .
شربت ساختن ؛ درست کردن شربت. آماده کردن شربت : بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر میگداخت. مولوی.
شرب مسکرات ؛ آشامیدن مایعات مسکر.
شرب مدام ؛ شرابخواری پیوسته و شب و روز بدون انفصال. ( ناظم الاطباء ) : ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما. حافظ.
- شرب الهیم ؛ آشامیدن تشنه : فشاربون شرب الهیم. ( قرآن 55/56 ) . بهمتی که همی داشت کشت در ساعت حریف هامان برکف نهاده شرب الهیم. سوزنی.
شرب شراب ؛ نوشیدن شراب. ( ناظم الاطباء ) .
شرب زرکشیده ؛ شرب زرکش : دامن کشان همی رفت در شرب زرکشیده صد ماهرو ز عشقش جیب قصب دریده. حافظ.