میلاد علی پور

میلاد علی پور English translator, interpreter and teacher

Over ninety percent of the words I wrote here in this online dictionary are the ones nobody had mentioned before. I' m not here to repeat what already exists in Abadis for I' m not interested in imitating or doing something repeatedly. The only reason I work here is; my countrymen could be able to use my new suggestions

Stay classy my fellow Persians

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



not much of a٠٠:٣٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢٧حریفِ دیگری نبودن، به پای دیگری نرسیدن، در حد واندازه های دیگری ظاهر نشدن، ( از لحاظ مقایسه میانِ دو چیز )گزارش
0 | 1
predawn٠٠:٢٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٧پیش از طلوع خورشید، گرگ و میشِ قبل از درآمدن آفتابگزارش
0 | 1
zoom away٢١:٣٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦عجله داشتن، به سرعت رفتن، گاز وسیله ای را گرفتن، تخت گاز رفتن، به سرعت جایی را ترک کردنگزارش
2 | 0
burned into one٢١:٣٠ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦به راحتی فراموش نشدن، در ذهن حک شدن، ملکه ی ذهن شدنگزارش
2 | 0
feel sorry for yourself٢١:٢٢ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦دلت واسه خودت بسوزه یا واسه خودت متأسف باشگزارش
0 | 1
shade٢٠:٤١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦پردهگزارش
5 | 1
rumble١٩:٣٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦خروش، غوغاگزارش
2 | 0
sharing١٩:١٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦درد و دل، صحبت کردن، حرف زدن، دراختیار گذاشتن ( چه اطلاعات و چه موراد دیگر )گزارش
0 | 1
cloaked١٧:١٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦فرورفته، پنهان، در لفافه، غرق شده درگزارش
0 | 1
be torn between١٧:٠٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٦سر دوراهی گیر کردن، تردید داشتنگزارش
0 | 1
raise one٢١:٥٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٥باورنکردن، ابرو بالا انداختن در اثر نارضایتی یا تعجب. ناراحتی خود را نشان دادنگزارش
2 | 0
more than a few٢١:٥٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٥بسیاری، کُلی، به شدت، تا حد زیادی، خیلی زیادگزارش
2 | 0
rake across١٧:٠٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٥کشیدن با فشار روی چیزی، فرو بُردن، چنگ گرفتنگزارش
2 | 0
sputter٠١:٠٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٥به سختی حرف زدن، ( به دلایلِ عصبی بودن یا غمگین بودن یا هیجان زده بودن، یا شوکه شدن )گزارش
7 | 0
more than that٠٠:٤٦ - ١٤٠٠/٠٦/٢٥از این گذشته، جدای از اینگزارش
5 | 0
splash٢٣:٣٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤حرکت کردن در آب، به نحوی که بخشی از آن به اطراف بپاشد، همچون خودرویی که از داخل چاله ی آبی با سرعت رد می شودگزارش
5 | 0
treasure٢٣:٢٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤عنیمت شماردنگزارش
7 | 0
formulate٢٣:١٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤پایه ریزی کردن، پایه ریختن، برنامه ریختن، برنامه ریزی کردنگزارش
7 | 0
fall in a heap٢٣:٠١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤از پا افتادن، ناک اوت شدن، افتادن و دیگر یارای بلند شدن نداشتنگزارش
0 | 1
rail against٢٢:٤١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤سرزنش کردن، انتقاد کردن، توبیخ کردن، خُرده گرفتن، ایراد گرفتنگزارش
0 | 1
blank look١٨:٠١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤چهره ی بی حالت، بی تفاوتگزارش
0 | 1
down٠١:٣٠ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤از میانِ، از دلِ، از وسطِ، در امتدادِ، در میانِ، از ( برای عبور از مکانها استفاده می شود )گزارش
12 | 0
in step with٠١:٠١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٤هم عقیده، هم رنگ جماعت، مانند بقیهگزارش
7 | 0
at one٢٣:٣٧ - ١٤٠٠/٠٦/٢٣پست، خوار ، فرومایه، تسلیم شدن، به پا افتادنگزارش
2 | 1
practicing religion٢٣:٢٦ - ١٤٠٠/٠٦/٢٣فعالِ مذهبی، فرد مذهبی که تمام مناسک و رفتار های دینی را دقیق و موبه مو اجرا می کندگزارش
7 | 0
squirm٢٣:١٨ - ١٤٠٠/٠٦/٢٣جابجا شدنگزارش
5 | 0
odd jobs٢٢:١٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٣کارهای داخل خانه، کارِ روزمرهگزارش
2 | 0
scarred٢٣:٠٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢زخمیگزارش
5 | 0
for all i know٢٢:٥٩ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢کسی چه می دونه، خدا می دونهگزارش
2 | 1
off guard٢٢:٥٦ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢از حالت تدافعی/دفاعی خارج ساختن/بیرون آوردن، یخ کسی را باز کردنگزارش
9 | 0
loss٢٢:٤٠ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢بلاگزارش
2 | 1
slough off٢٠:٤٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢دور انداختن، از شر کسی/چیزی خلاص شدن، ناامیدی، افسردگیگزارش
2 | 1
overhanging١٩:٥٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢جلو آمدهگزارش
14 | 0
dead on one١٧:٢٤ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢نای کار کردن نداشتن، از پا افتادنگزارش
0 | 1
brush by١٧:١٩ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢به سرعت از کنار کسی رد شدن ( درحالی که کمی با او برخورد کردن، یا تماس داشتن، مانند مالیده شدن لباسهایشان به هم )گزارش
9 | 0
start for١٧:١٥ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢به سمت چیزی/جایی رفتنگزارش
7 | 0
lord over١٦:٥٧ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢ادعای اقتدار داشتن، تسلط داشتن، مسلط بودن، فرمان دادنگزارش
7 | 0
spring about١٦:٥٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢به یکباره به این طرف و آن طرف رفتنگزارش
7 | 0
spring١٦:٥٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢٢به یکباره به این طرف و آن طرف رفتنگزارش
7 | 0
old bird٢٣:١٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢١قدیمی، پایه بالا، باتجربه، کهنه کار، پیشکسوتگزارش
2 | 0
resist٢٣:٠٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢١معنای مبارزه هم می دهد. نه به عنوانِ جنگ طلب، بلکه فردی که بر علیه ستم ایستادگی کرده و با آن مبارزه می کندگزارش
5 | 0
stand up to٢٢:٤٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢١به چیزی رسیدن، درحد کسی/چیزی بودنگزارش
2 | 1
make the rounds٢٠:٢٠ - ١٤٠٠/٠٦/٢١سینه به سینه چرخیدن، نُقل مجلس شدنگزارش
2 | 0
be a match for someone٢٠:١٦ - ١٤٠٠/٠٦/٢١با کسی رقابت کردن، درحدو اندازه ی کسی بودن، یارای مقاومت دربرابر کسی را داشتن، ( بیشتر به برابری قدرت ها و حریف ها اشاره دارد، برعکس be more than a m ... گزارش
2 | 0
be of use١٩:٥٣ - ١٤٠٠/٠٦/٢١سودمند واقع شدن، استفاده ی بهتری داشتنگزارش
5 | 0
triviality٢١:٤٢ - ١٤٠٠/٠٦/٢٠بی اهمیت، چرت و پرتگزارش
2 | 0
trivialities٢١:٤٢ - ١٤٠٠/٠٦/٢٠مسائل و موضوعات بی اهمیت، چرت و پرتگزارش
0 | 0
austere١٨:٥١ - ١٤٠٠/٠٦/٢٠خشک و خالیگزارش
0 | 0
lumber١٨:٤٧ - ١٤٠٠/٠٦/٢٠به آرامی راه رفتن، به آرامی و سنگینی حرکت کردن، همچون حرکت کامیونگزارش
5 | 0
leaf trough١٨:٢٢ - ١٤٠٠/٠٦/٢٠املای این فعل به صورتِ leaf through است و کلمه ی through در این مدخل اشتباه ثبت شده.گزارش
0 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده