میلاد علی پور

میلاد علی پور English translator, interpreter and teacher

Over ninety percent of the words I wrote here in this online dictionary are the ones nobody had mentioned before. I' m not here to repeat what already exists in Abadis for I' m not interested in imitating or doing something repeatedly. The only reason I work here is; my countrymen could be able to use my new suggestions

Stay classy my fellow Persians

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



the last of us١٢:٠٢ - ١٤٠١/٠٧/٠٥آخرین بازمانده ها درسته. نه آخرین بازمانده. گاهی اوقات حرف تعریف the قبل از اسم قرار می گیره و اون رو جمع می کنه. مثال می زنم. The dead. مردگان Th ... گزارش
18 | 0
artifact١٨:٢٦ - ١٤٠١/٠٦/٢٩محصولگزارش
5 | 0
go through with١٠:٣٤ - ١٤٠١/٠٦/٢٦از پس چیزی بر آمدن، از عهدۀ کاری برآمدنگزارش
16 | 0
glare at٢٢:٣٦ - ١٤٠١/٠٦/١١چپ چپ نگاه کردن، بد نگاه کردنگزارش
5 | 1
disoriented١٧:٢٤ - ١٤٠١/٠٦/٠٥سرگردانگزارش
5 | 0
given half a chance٠٤:٢٤ - ١٤٠١/٠٦/٠٥اگه پاش بیفتهگزارش
2 | 1
not in a good way٠٤:١١ - ١٤٠١/٠٦/٠٥به حالتِ بدی، به شکل ناپسندی، به طرز بدیگزارش
2 | 1
rapturously٠٤:٠٦ - ١٤٠١/٠٦/٠٥با ذوق و شوق، با هیجان، با شوق زیادگزارش
14 | 0
do well to٠٠:٠٢ - ١٤٠١/٠٦/٠٥بهتر است که، باید کهگزارش
16 | 0
or rather٠٢:٥٩ - ١٤٠١/٠٦/٠٤یا بهتر بگویمگزارش
7 | 0
benefactor٠٢:٣٥ - ١٤٠١/٠٦/٠٤پشتیبان، حامیگزارش
18 | 0
bringing up the rear٠٢:٠٧ - ١٤٠١/٠٦/٠٤آخر بودن، آخرین نفر، پشت سر قرار داشتن، پشت سر بودنگزارش
7 | 0
you're all set٠٠:٥٢ - ١٤٠١/٠٦/٠٤معنی دیگۀ آن اینها است. تموم شد، حله، تمومه، ردیفهگزارش
5 | 0
bat one's eyes٠٠:٢٧ - ١٤٠١/٠٦/٠٤جلب توجه کردن با چشم، آمار دادن با چشم، دل و قلوه دادن با چشم، لاس زدن با چشمگزارش
7 | 0
hang up٢٠:٢٧ - ١٤٠١/٠٦/٠٣به معنای چسباندن به دیوار هم هست. مثلا چسباندن، برگه، پوستر، آگهی تبلیغاتی جدا از معنای آویزان کردن، معنای چسباندن به دیوار هم می دهد، البته نوع آن ... گزارش
7 | 0
run errands for٢٠:٠٢ - ١٤٠١/٠٦/٠٣دوندگی کردن برای کسیگزارش
5 | 0
the next thing i knew٠١:١٧ - ١٤٠١/٠٦/٠٣بلافاصله بعدش، پشت بندش یهویی. . . می تواند مربوط به زمانی باشد، که اتفاقی بدون درنگ، بعد از اتفاق دیگری رخ می دهدگزارش
5 | 0
heckling٠١:٠٦ - ١٤٠١/٠٦/٠٣هو کردن، سرو صدا کردن، شلوغ کاری کردن، مزاحم حرف زدن کسی شدنگزارش
2 | 0
information desk٢٣:٢٨ - ١٤٠١/٠٦/٠٢باجۀ پذیرش، میز پذیرشگزارش
7 | 0
riled up٠٣:٥٦ - ١٤٠١/٠٦/٠٢عصبی، خشمگینگزارش
2 | 0
it so happens that٠٣:٥٤ - ١٤٠١/٠٦/٠٢برحسب اتفاقگزارش
5 | 0
picketer٠٣:٥٢ - ١٤٠١/٠٦/٠٢معترض، اعتراض کننده، اعتصاب کننده، معتصبگزارش
5 | 0
i mean٠٣:٢٥ - ١٤٠١/٠٦/٠٢می توان به عنوان کلمۀ ربط هم از آن استفاده کرد، مانند چون که، به این خاطر که، به این دلیل کهگزارش
7 | 0
out of commission٠٢:١٤ - ١٤٠١/٠٦/٠٢از رده خارجگزارش
5 | 0
it just so happens that٠٢:١٠ - ١٤٠١/٠٦/٠٢اتفاقا، بر حسب اتفاق، از قضاگزارش
5 | 0
work it out٠٢:٠٣ - ١٤٠١/٠٦/٠٢حل و فصل کردن، رفع و رجوع کردنگزارش
2 | 0
swerve٠١:٣٥ - ١٤٠١/٠٦/٠٢انحراف، تغییرمسیر ناگهانی در کاربردهایی که نام بُردم، اسم هستند، نه فعلگزارش
0 | 1
go from٠١:١٩ - ١٤٠١/٠٦/٠٢از چیزی به چیز دیگری رسیدن، از چیزی با چیز دیگری روبرو شدنگزارش
7 | 0
seeing as though٢٣:٤٨ - ١٤٠١/٠٦/٠١حالا که، از اونجا که، با توجه به این که، چون که، نظر به اینکهگزارش
2 | 0
public exposure١٨:٣١ - ١٤٠١/٠٦/٠١در مفاهیم حقوقی، عنوان جُرمی در ایالات متحدۀ امریکاست که در آن فرد مرتکب، بخشی از بدن خود - به ویژه آلت جنسی - را که معمولا مغایر با عرف جامعه است در ... گزارش
12 | 0
tawdry١٨:٢٠ - ١٤٠١/٠٦/٠١ناخوشایندگزارش
2 | 0
associate١٦:٣٣ - ١٤٠١/٠٦/٠١همکارگزارش
5 | 0
in as many days١٩:١٩ - ١٤٠١/٠٥/٣٠در این دو روز این عبارت، خواننده را وادار می کند، که یک روز به روزهای اشاره شده، اضافه کند. مثلا اگه قبلا در داستانی به سه روز اشاره کرده بود، و بعد ... گزارش
5 | 0
undergoing٠١:٠٧ - ١٤٠١/٠٥/٢٨دستخوش چیزی شدن/بودنگزارش
5 | 0
come right down to it٠٠:٥١ - ١٤٠١/٠٥/٢٨همۀ جوانب را در نظر گرفتن، همۀ جزئیات را مدنظر قرار دادنگزارش
5 | 0
sunny٢٢:٠٩ - ١٤٠١/٠٥/٢٧سرزندهگزارش
2 | 0
without missing a beat٢٢:٠٨ - ١٤٠١/٠٥/٢٧1 بدون تردید، بدون شک، بدون اینکه شک به دل راه دهد 2 در یک چشم به هم زدن، بلافاصله، بی درنگگزارش
5 | 0
turf war٢٠:٥٢ - ١٤٠١/٠٥/٢٧جنگ قلمرو، جنگ محله ای، جنگ بر سر محدوده، جنگ دستاورد گاهی اوقات گروههای اوباش و خلافکار، برای اینکه محلۀ خود را گسترش دهند، با گروههای مجاور وارد ج ... گزارش
5 | 0
swing open١٣:٢٥ - ١٤٠١/٠٥/٢٧با شدت باز شدن، سریع باز شدن، زود باز شدن یا کامل باز شدنگزارش
2 | 0
rise above٠١:٥١ - ١٤٠١/٠٥/٢٧از پس چیزی/کاری/کسی/وضعیتی برآمدنگزارش
7 | 0
that is something٠١:٢٨ - ١٤٠١/٠٥/٢٧این شد یه چیزی، اینش خوبه، خوب شد این هست، باز جای شکرش باقیه، دست کم/لااقل این رو داره اصطلاحی است که وقتی می خواهیم از ویژگی مثبتِ یک موضوع/پدیدۀ ... گزارش
5 | 0
having a hard time٠٠:٤٧ - ١٤٠١/٠٥/٢٧مشکل بود که، سخت می توانست که، سخت بود که، معمولا بعد از این عبارت فعلی ing دار می آید که این عبارت به نوعی آن فعل را منفی می کند. یعنی نمی توانست ... گزارش
0 | 1
anyhow٠٠:١٣ - ١٤٠١/٠٥/٢٧حالا. به هرحال ( نه به معنای اکنون، بلکه به معنای عبارتی که گاهی کسی نمی خواهد دربارۀ چیزی صحبت کند، یا می خوهد بحث را تغییر دهد )گزارش
5 | 0
know for a fact١٨:٤٢ - ١٤٠١/٠٥/٢٦به درستی دانستن، شک نداشتن، قطع به یقین خبر داشتنگزارش
2 | 0
periodically١٧:٣٠ - ١٤٠١/٠٥/٢٦گاه و بیگاهگزارش
2 | 0
jaw dropping٢١:٠٦ - ١٤٠١/٠٥/٢٥شوکه کننده، شوک برانگیزگزارش
2 | 0
jaw dropped٢١:٠٥ - ١٤٠١/٠٥/٢٥کف کردن، کف کسی بُریدن، بر ق از سر کسی پریدن، سه فاز کسی پریدن، دهن کسی باز ماندن. انگشت به دهن ماندن این اصطلاح مربوط به وقتی است که کسی به شدت شوک ... گزارش
9 | 0
dirt farmer٢٠:٤٧ - ١٤٠١/٠٥/٢٥کشاورز دست تنهاگزارش
7 | 0
just so you know٢٠:٤١ - ١٤٠١/٠٥/٢٥بگم که بدونی، گفتم که بدونی، گفته باشمگزارش
9 | 0
come back anytime٢٠:٣٨ - ١٤٠١/٠٥/٢٥قدمت سر چشم، هر وقت برگردی، قدمت سر چشمه. باز هم بیا پیش ما، باز هم بهمون سر بزن. عبارت هایی که معمولا توسط فروشنده ها یا مغازه دار ها یا افرادی که ... گزارش
14 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



azerbaijan١٨:٤٢ - ١٣٩٩/٠٣/٠٧
• Nagorno-Karabakh is an Armenian enclave inside Azerbaijan.
آرتساخِ/قره باغِ - کوهستانی ( ارمنی ها به آن آرتساخ می گویند ) یک درون بومِ ارمنی در داخل ( خاکِ ) آذربایجان است
78 | 0
even though٠٢:٠٩ - ١٣٩٨/١٠/٠٦
• always listen to your heart because even though it's on your left side, it's always right.
همیشه به ندای قلبت گوش کن، درسته که سمتِ چپه، اما همیشه راسته.
113 | 1
sodomy٢٣:٤٣ - ١٣٩٨/٠٩/١٦
• Sexual intercourse and sodomy with a person under 16 is criminal in Massachusetts.
رابطه جنسی و همجنس گرایی با پسران زیر شانزده سال در ایالت ماساچوست جُرم محسوب می شود/ مستوجبِ کیفر است
78 | 1
instead١٩:٣٣ - ١٣٩٨/٠٦/٠٤
• I don't care for the mountains, so let's go to the beach instead.
من علاقه ای به کوهستان ندارم، به جاش بیا بریم کنار دریا
253 | 7
resuscitation٠٦:١٤ - ١٣٩٨/٠٥/٠٩
• I immediately started giving him mouth-to-mouth resuscitation and heart massage.
عملیات احیاء رو بلافاصله, با تنفس دهان به دهان و کمپرس ( ماساژ ) قلبی شروع کردم
69 | 1
resuscitation٠٦:١٢ - ١٣٩٨/٠٥/٠٩
• He was given mouth-to-mouth resuscitation.
به او تنفس دهان به دهان داده شد
62 | 1
blitz١٤:٢٣ - ١٣٩٨/٠٣/٠٢
• Many people died in the London blitz.
مردم زیادی در بمباران لندن جان خود را از دست دادند
69 | 1
internalize١٨:٥٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٨
• Minority groups tend to internalize the values of the dominant society.
اقلیت ها معمولا ارزشهای جامعه ی غالب را فرا می گیرند/می پذیرند
78 | 1
chance١٢:١٦ - ١٣٩٨/٠٢/١٥
• I would like the chance to travel someday.
دوست دارم یه فرصتی پیش بیاد برم مسافرت
85 | 1
testify٢٢:٢٠ - ١٣٩٨/٠٢/١٣
• Ten witnesses are expected to testify at the trial today.
امروز قرار است ده شاهد در دادگاه شهادت دهند
53 | 1
period٢٢:١٧ - ١٣٩٨/٠٢/١٣
• Years, months, and weeks are periods of time that most of us recognize.
سال و ماه و هفته, زمانهایی هستند که اکثر مان با آن آشنا هستیم
99 | 2
secured١٩:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/١٧
• Victory was not going to be easily secured.
پیروزی، قرار نبود به این سادگی ها بدست بیاد
57 | 1
lawsuit٢٠:٠٢ - ١٣٩٨/٠١/١٥
• A lawsuit has been filed against the company.
دادخواستی/دعوایی/شکایتی بر علیهِ این شرکت طرح/تنظیم شده
69 | 1
barracks١٨:٤٧ - ١٣٩٨/٠١/١٢
• The soldiers concerned were confined to barracks .
سربازانِ ذیربط را در سربازخانه/پادگان بازداشت کردند
71 | 1
barracks١٨:٤٥ - ١٣٩٨/٠١/١٢
• As punishment, the men were confined to barracks.
افراد را بعنوانِ تنبیه، در پادگان بازداشت کردند
64 | 1
in short٢٠:٢٠ - ١٣٩٨/٠١/١١
• I was still in short trousers at the time.
اون موقع هنوز شلوارک پام بود
74 | 1
take١٠:٢٤ - ١٣٩٨/٠١/٠٥
• That man took my purse!
اون مرده کیفِ منو زد!
115 | 3
take١٠:٢٣ - ١٣٩٨/٠١/٠٥
• He took the package that she was carrying.
مرد، بسته ای که زن حمل می کرد را از او گرفت
159 | 7
decently٢٣:٠٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٣
• You need to be decently dressed to go for an interview.
برای رفتن به مصاحبه، باید لباس درخور و مناسبی پوشیده باشی
48 | 1
undeterred٢١:٥٠ - ١٣٩٧/١٢/٢١
• Undeterred by his early failures, he decided to keep writing.
علی رغمِ شکستهای اولیه اش، تصمیم داشت به نوشتن ادامه دهد
62 | 1
advise٠٠:٣٦ - ١٣٩٧/١١/٠٢
• His sister advised him against driving through the snowstorm.
خواهرش او را از رانندگی در کولاک بر حذر داشت، یا ( خواهرش توصیه کرد که در برف و بوران رانندگی نکند )
117 | 3
fraught٢٢:٣٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
• Escaping the country was a journey fraught with peril.
فرار کردن از کشور، خیلی خطرناک بود
78 | 3
dubbing٠٣:١٨ - ١٣٩٧/١٠/٠٥
• We dubbed him Fatty.
اسمشو گذاشتیم چاقالو
80 | 1