میلاد علی پور

میلاد علی پور English translator, interpreter and teacher

Over ninety percent of the words I wrote here in this online dictionary are the ones nobody had mentioned before. I' m not here to repeat what already exists in Abadis for I' m not interested in imitating or doing something repeatedly. The only reason I work here is; my countrymen could be able to use my new suggestions

Stay classy my fellow Persians

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



last thing i want to١٣:٤٩ - ١٤٠٠/٠٩/١٢اصلا و ابدا نمی خواهم، به هیچ وجه قصد ندارمگزارش
5 | 1
for the life of٠٤:٤٥ - ١٤٠٠/٠٩/٠٩به هر قیمتی که شده، با وجود تمام تلاش هاگزارش
7 | 0
scooch٠٤:٣٧ - ١٤٠٠/٠٩/٠٩جابجا شدن، جا باز کردن برای کسی، کمی سُر خوردن به اطراف و ایجاد جا کردن برای دیگریگزارش
5 | 0
a sight٢٣:٢٢ - ١٤٠٠/٠٩/٠٦خیلی، بسیار، زیاد، یک عالمه، یک دنیاگزارش
9 | 0
carousing١٩:٤٥ - ١٤٠٠/٠٩/٠٦عیاشی، میگساری، نوشیدنی الکلی نوشیدن، عیاشی و پایکوبی ، باده نوشی و شادی ، باده نوشی و پایکوبی، مست و پاتیلی، سگ مستیگزارش
2 | 1
have half a mind to٢٢:٤٠ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣باید . . . . . کار می کردم بهتر بود این کار رو انجام می دادم یه دل می گه . . . . . کنم مربوط به زمانی است که یا در گذشته تمایل داشتید کاری انجام بدید ... گزارش
5 | 0
player unknown battle ground٢٢:٣٧ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣رزم گاه بازیکن ناشناخته نبردگاه بازیکن ناشناسگزارش
0 | 0
have half a mind٢٢:٣٣ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣یه دل می گهگزارش
0 | 0
durned٢١:٠٣ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣برای تاکید به کار می رود. مثلا می گیم برو با اون کلاهت. اینجا واژه ی اون، معنای تاکیدی داردگزارش
2 | 1
bony١٩:٣٨ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣لاغر مُردنی، استخونی، پوست و استخونگزارش
2 | 1
have nerve to١٨:٥٢ - ١٤٠٠/٠٩/٠٣جرأت داشتن، وجود داشتن، جیگر داشتن، خواستنگزارش
9 | 0
before٠٠:٣٥ - ١٤٠٠/٠٩/٠٢تا اینکهگزارش
5 | 0
lowered his eyes٢٣:٢٤ - ١٤٠٠/٠٩/٠١نگاه را به زمین دوخت، چشمانش را به پایین دوختگزارش
2 | 0
by trade٢٢:٠٥ - ١٤٠٠/٠٩/٠١چیره دست، زبردست، استادگزارش
7 | 0
pullman porter٢٢:٠٣ - ١٤٠٠/٠٩/٠١همیار قطار، دستیار قطار، کارگر راه آهن، مهماندار قطارگزارش
5 | 1
if anything١٩:١٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٩از طرف دیگر، از جهتی دیگر، علی رغم، با وجود آنکه، بلکهگزارش
2 | 0
potted plant١٦:١٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٩گلدانِ گُل آپارتمانی، گلدانِ گیاهگزارش
2 | 0
supposed٢٣:٤٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨انتظار می رفت، بایستی، باید، قرار بودگزارش
2 | 0
what is this١٩:٠٠ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨یعنی چی؟ این کارا واسه چیه؟ این حرفها چیه؟ منظورت چیه؟ همه ی این معادل ها درمفهوم کنایی هستندگزارش
5 | 1
look here١٨:٥٨ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨منو باش، منو نگاه، اصلا ببینم. برای جلب توجه فردی در طول مکالمه استفاده می شود. مخصوصا وقتی که طرف عصبانی است و می خواهد حرف مهمی بزندگزارش
2 | 0
speculator١٧:٥٠ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨اهل ریسک، خطر پذیر، ربا خوار، قمار باز، سهام باز، دلال ملک، مُحتکر، احتکار گرگزارش
2 | 0
to say nothing of٠١:٥٥ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨که دیگر بماند کاربرد آن وقتی است که یک جمله گفته و با ارفاق/زور پذیرفته شده و ما می خواهیم نشان دهیم که امکان اتفاق افتادن جمله ی دوم به مراتب کمتر ی ... گزارش
7 | 0
then again٠١:٣٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٨در عین حال، از طرف دیگه، با این حال، از یه جهتگزارش
5 | 0
rock back and forth٢٠:٢١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٧عقب جلو کردن، به جلو و عقب تکان دادن/بُردنگزارش
2 | 0
folks٢٠:١٩ - ١٤٠٠/٠٨/٢٧گاهی اوقات اهل خانهگزارش
2 | 0
weight١٩:٣٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦درمورد پارچه، ضخامت و کلفتیگزارش
9 | 0
without thinking٠٠:٠٤ - ١٤٠٠/٠٨/٢٦ناخودآگاه، ناعاقلانه، بدون فکر کردنگزارش
2 | 0
groundskeeper١٩:٣٧ - ١٤٠٠/٠٨/٢٤حیاط بان محوطه دارگزارش
2 | 0
tip٢٣:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/٢١لمس کردن کلاه، به نشان احترامگزارش
2 | 0
tuck into١٨:١٦ - ١٤٠٠/٠٨/٢١درون بُردن، درون چیزی گذاشتن، داخل چیزی قرار دادن. مثلا در جیب گذاشتنگزارش
2 | 0
sink back١٨:١٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢١لم دادن، تکیه دادن، به حالت قبل برگشتن از نظر شناختیگزارش
2 | 0
goodness٠٠:٢٢ - ١٤٠٠/٠٨/٢٠یا خُداااااگزارش
7 | 0
work into٠٠:٢١ - ١٤٠٠/٠٨/٢٠مخلوط کردن، هم زدن رفته رفته در حالت عصبانیت یا خشم و هیجان قرار گرفتن شامل شدن، در برگرفتن، افزودن، اضافه کردنگزارش
0 | 0
twitch٢٣:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٩پریدن ناگهانی اعصاب و عضلات در بدن، مانند پشت کمر، گوشه ی چشم، بالای پلک و. . .گزارش
0 | 0
mean٢٢:٣٧ - ١٤٠٠/٠٨/١٩جدی گفتن، جدی بودنگزارش
7 | 0
hoe٢٢:٥٥ - ١٤٠٠/٠٨/١٨کَج بیل، در گویش مردم شهسوار به آن فِکا یا بَلو می گویندگزارش
5 | 0
glaze over٢١:٥٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٨بی حالت شدن، سرد و بی روح شدن، در مورد چشمان به حالتی گفته می شود که در اثر خستگی فرد همزمان هر دو مردمک چشمش را برای لحظه ای زیر پلک بالا می برد. و ... گزارش
7 | 1
party favor١٥:٤٩ - ١٤٠٠/٠٨/١٨شاباش مهمانیگزارش
7 | 0
is all١٥:٤٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٨فقط همین. ، همینگزارش
7 | 0
charge with١٥:٣٦ - ١٤٠٠/٠٨/١٨روبرو شدنگزارش
2 | 0
musical chairs٢٣:٥٢ - ١٤٠٠/٠٨/١٧بازی آهنگ و صندلی که تعداد صندلی ها از تعداد شرکت کننده ها بیشتر استگزارش
5 | 0
subsistence farmer٢٠:٢٩ - ١٤٠٠/٠٨/١٧کشاورزی که بیشتر برای مصرف خودش کشاورزی می کند، کشاورزی که بیشتر محصولش را خودش می خورد و میزان کمتری را می فروشدگزارش
7 | 0
much less٢٠:٠٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٧از اون بدترگزارش
0 | 1
blink at٢٢:٤٤ - ١٤٠٠/٠٨/١٥با ناباوری یا تعجب به کسی نگاه کردن، از روی شگفتی یا ناباوری پلک زدنگزارش
2 | 0
out of necessity٢٢:٢٩ - ١٤٠٠/٠٨/١٥از روی ناچاری، از سر ناچاریگزارش
2 | 1
rightly٢٢:٢٨ - ١٤٠٠/٠٨/١٥حقیقتاگزارش
9 | 0
side table١٦:٠٠ - ١٤٠٠/٠٨/١٥میزی که کنار مبل یا تخت قرار می دهند، در ایران به آن پاتختی یا میزعسلی می گویندگزارش
14 | 0
flight of stairs١٥:٠٦ - ١٤٠٠/٠٨/١٥چند پله، تعدای پله، مجموعه ای پلهگزارش
5 | 0
termination١٤:٥٠ - ١٤٠٠/٠٨/١٥رفتنگزارش
5 | 0
wrap٢٢:٥٧ - ١٤٠٠/٠٨/١٤گرفتن، به چیزی بند کردن مانند دست که به کمر می گیرندگزارش
2 | 0

فهرست جمله های ترجمه شده



azerbaijan١٨:٤٢ - ١٣٩٩/٠٣/٠٧
• Nagorno-Karabakh is an Armenian enclave inside Azerbaijan.
آرتساخِ/قره باغِ - کوهستانی ( ارمنی ها به آن آرتساخ می گویند ) یک درون بومِ ارمنی در داخل ( خاکِ ) آذربایجان است
67 | 0
even though٠٢:٠٩ - ١٣٩٨/١٠/٠٦
• always listen to your heart because even though it's on your left side, it's always right.
همیشه به ندای قلبت گوش کن، درسته که سمتِ چپه، اما همیشه راسته.
83 | 1
sodomy٢٣:٤٣ - ١٣٩٨/٠٩/١٦
• Sexual intercourse and sodomy with a person under 16 is criminal in Massachusetts.
رابطه جنسی و همجنس گرایی با پسران زیر شانزده سال در ایالت ماساچوست جُرم محسوب می شود/ مستوجبِ کیفر است
67 | 1
instead١٩:٣٣ - ١٣٩٨/٠٦/٠٤
• I don't care for the mountains, so let's go to the beach instead.
من علاقه ای به کوهستان ندارم، به جاش بیا بریم کنار دریا
209 | 5
resuscitation٠٦:١٤ - ١٣٩٨/٠٥/٠٩
• I immediately started giving him mouth-to-mouth resuscitation and heart massage.
عملیات احیاء رو بلافاصله, با تنفس دهان به دهان و کمپرس ( ماساژ ) قلبی شروع کردم
62 | 1
resuscitation٠٦:١٢ - ١٣٩٨/٠٥/٠٩
• He was given mouth-to-mouth resuscitation.
به او تنفس دهان به دهان داده شد
53 | 1
blitz١٤:٢٣ - ١٣٩٨/٠٣/٠٢
• Many people died in the London blitz.
مردم زیادی در بمباران لندن جان خود را از دست دادند
60 | 1
internalize١٨:٥٥ - ١٣٩٨/٠٢/١٨
• Minority groups tend to internalize the values of the dominant society.
اقلیت ها معمولا ارزشهای جامعه ی غالب را فرا می گیرند/می پذیرند
69 | 1
chance١٢:١٦ - ١٣٩٨/٠٢/١٥
• I would like the chance to travel someday.
دوست دارم یه فرصتی پیش بیاد برم مسافرت
76 | 1
testify٢٢:٢٠ - ١٣٩٨/٠٢/١٣
• Ten witnesses are expected to testify at the trial today.
امروز قرار است ده شاهد در دادگاه شهادت دهند
46 | 1
period٢٢:١٧ - ١٣٩٨/٠٢/١٣
• Years, months, and weeks are periods of time that most of us recognize.
سال و ماه و هفته, زمانهایی هستند که اکثر مان با آن آشنا هستیم
80 | 2
secured١٩:٥٢ - ١٣٩٨/٠١/١٧
• Victory was not going to be easily secured.
پیروزی، قرار نبود به این سادگی ها بدست بیاد
46 | 1
lawsuit٢٠:٠٢ - ١٣٩٨/٠١/١٥
• A lawsuit has been filed against the company.
دادخواستی/دعوایی/شکایتی بر علیهِ این شرکت طرح/تنظیم شده
57 | 1
barracks١٨:٤٧ - ١٣٩٨/٠١/١٢
• The soldiers concerned were confined to barracks .
سربازانِ ذیربط را در سربازخانه/پادگان بازداشت کردند
62 | 1
barracks١٨:٤٥ - ١٣٩٨/٠١/١٢
• As punishment, the men were confined to barracks.
افراد را بعنوانِ تنبیه، در پادگان بازداشت کردند
55 | 1
in short٢٠:٢٠ - ١٣٩٨/٠١/١١
• I was still in short trousers at the time.
اون موقع هنوز شلوارک پام بود
60 | 1
take١٠:٢٤ - ١٣٩٨/٠١/٠٥
• That man took my purse!
اون مرده کیفِ منو زد!
99 | 2
take١٠:٢٣ - ١٣٩٨/٠١/٠٥
• He took the package that she was carrying.
مرد، بسته ای که زن حمل می کرد را از او گرفت
136 | 6
decently٢٣:٠٧ - ١٣٩٧/١٢/٢٣
• You need to be decently dressed to go for an interview.
برای رفتن به مصاحبه، باید لباس درخور و مناسبی پوشیده باشی
39 | 1
undeterred٢١:٥٠ - ١٣٩٧/١٢/٢١
• Undeterred by his early failures, he decided to keep writing.
علی رغمِ شکستهای اولیه اش، تصمیم داشت به نوشتن ادامه دهد
51 | 1
advise٠٠:٣٦ - ١٣٩٧/١١/٠٢
• His sister advised him against driving through the snowstorm.
خواهرش او را از رانندگی در کولاک بر حذر داشت، یا ( خواهرش توصیه کرد که در برف و بوران رانندگی نکند )
99 | 3
fraught٢٢:٣٥ - ١٣٩٧/١٠/٢٤
• Escaping the country was a journey fraught with peril.
فرار کردن از کشور، خیلی خطرناک بود
64 | 3
dubbing٠٣:١٨ - ١٣٩٧/١٠/٠٥
• We dubbed him Fatty.
اسمشو گذاشتیم چاقالو
71 | 1