پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
از موم سنگ ساختن ؛ کنایه است از کار عجیب و غریب کردن. ( از آنندراج ) . کار دشوار کردن : که چون شاه عالم به دانای روم بفرمود تا سنگ سازد ز موم به پیرو ...
چو مهره موم ؛ چون مهره موم سخت نرم و ملایم و در فرمان. تحت سلطه. که شخص برآن تواناست : از طبیعی و هندسی و نجوم همه در دست او چو مهره موم. نظامی.
از غیرت سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا حافظ
سرکش شدن
سرکش شدن
سرکش شدن
گنج قارون ؛ مالی سخت بسیار : اگر گنج قارون بدست آوری نماند مگر آنچه بخشی ، بری. سعدی ( بوستان ) . وگر دست داری چو قارون به گنج بیاموز پرورده را دست ...
گنج قارون ؛ مالی سخت بسیار : اگر گنج قارون بدست آوری نماند مگر آنچه بخشی ، بری. سعدی ( بوستان ) . وگر دست داری چو قارون به گنج بیاموز پرورده را دست ...
قارون شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) توانگر شدن : مپندار گر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود. سعدی ( بوستان ) . قارون گرفتمت که شدی در توانگری س ...
قارون شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) توانگر شدن : مپندار گر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود. سعدی ( بوستان ) . قارون گرفتمت که شدی در توانگری س ...
قارون شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) توانگر شدن : مپندار گر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود. سعدی ( بوستان ) . قارون گرفتمت که شدی در توانگری س ...
قارون شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) توانگر شدن : مپندار گر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود. سعدی ( بوستان ) . قارون گرفتمت که شدی در توانگری س ...
قارون شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) توانگر شدن : مپندار گر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود. سعدی ( بوستان ) . قارون گرفتمت که شدی در توانگری س ...
کیمیای سعادت ؛ داروی خوشبختی. ( فرهنگ فارسی معین ) . وسیله تحصیل سعادت و نیک بختی : که کیمیای سعادت در این جهان سخن است بزرجمهر چنین گفته بود با کسری ...
کیمیای سعادت ؛ داروی خوشبختی. ( فرهنگ فارسی معین ) . وسیله تحصیل سعادت و نیک بختی : که کیمیای سعادت در این جهان سخن است بزرجمهر چنین گفته بود با کسری ...
کیمیا عزیز و نایاب ، و این مجاز است. ( آنندراج ) . به مجاز، هر چیز نادر و کمیاب. آنچه دیر و دشوار به دست آید یا هرگز به دست نیاید : غم و حرمان نصیب ...
کیمیا عزیز و نایاب ، و این مجاز است. ( آنندراج ) . به مجاز، هر چیز نادر و کمیاب. آنچه دیر و دشوار به دست آید یا هرگز به دست نیاید : غم و حرمان نصیب ...
کیمیا عزیز و نایاب ، و این مجاز است. ( آنندراج ) . به مجاز، هر چیز نادر و کمیاب. آنچه دیر و دشوار به دست آید یا هرگز به دست نیاید : غم و حرمان نصیب ...
کیمیای اکبر ؛ اکسیر. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) .
کیمیای جان ؛ کنایه از شراب انگوری باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . شراب و می. ( ناظم الاطباء ) .
کیمیای جان ؛ کنایه از شراب انگوری باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . شراب و می. ( ناظم الاطباء ) .
کیمیای جان ؛ کنایه از شراب انگوری باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . شراب و می. ( ناظم الاطباء ) .
کیمیای جان ؛ کنایه از شراب انگوری باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) . شراب و می. ( ناظم الاطباء ) .
کیمیای اکبر ؛ اکسیر. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) .
اهل کیمیا ؛ کیمیاگران. ( فرهنگ فارسی معین ) .
اهل کیمیا ؛ کیمیاگران. ( فرهنگ فارسی معین ) .
اهل کیمیا ؛ کیمیاگران. ( فرهنگ فارسی معین ) .
کوشیدن در هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را حافظ
کوشیدن در هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کُنَد گدا را حافظ
کوشیدن آرمیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطا ...
کوشیدن آرمیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطا ...
کوشیدن آرمیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطا ...
کوشیدن آرمیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطا ...
کوشیدن آرمیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطا ...
کوشیدن آرمیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . مجامعت : و کوشیدن با غلام بعد از آنکه هم در شریعت حرام است و هم خلاف طبیعت آفرینش است و هم سبب انقطا ...
خبائث. [ خ َ ءِ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ خبیث به معنی شی پلیداست . ( از اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ) ( از معجم الوسیط ) ( از متن اللغة ) .
سُکارا: باده نوشان، مستان
باشد که: به این امید که
باشد که: به این امید که
احل. [ اَ ح َل ل ] ( ع ن تف ) حلال تر. - امثال : احل من لبن الأم . اَحل من ماءالفرات .
عـَذارا آن تلخ وَش که صوفی ام ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا حافظ
عـَذارا آن تلخ وَش که صوفی ام ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا حافظ
عـَذارا آن تلخ وَش که صوفی ام ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا حافظ
عـَذارا آن تلخ وَش که صوفی ام ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا حافظ
عـَذارا آن تلخ وَش که صوفی ام ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبلَةِ العَذارا حافظ
( قبلة ) قبلة. [ ق ُ ل َ ] ( ع اِ ) بوسه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . آن تلخ وَش که صوفی ام ُّالخَبائِثَش خواند اَشهی لَنا و اَحلی مِن قُبل ...
عـَذارا
تلخ وش. [ ت َ وَ ] ( ص مرکب ) تلخ گونه. تلخ مانند. و کنایه از شراب از جهت تلخیی که در آن است : آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من ...
تلخ وش. [ ت َ وَ ] ( ص مرکب ) تلخ گونه. تلخ مانند. و کنایه از شراب از جهت تلخیی که در آن است : آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من ...
تلخ وش. [ ت َ وَ ] ( ص مرکب ) تلخ گونه. تلخ مانند. و کنایه از شراب از جهت تلخیی که در آن است : آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من ...