پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٢٠٤)
از یک پیاله مست است: با اندک اظهار مهری به او خرسند شود . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 166 )
از یک پرستو تابستان نشود: بر نادر حکم نتوان کرد . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 166 )
از یک گل بهار نمی شود: بر نادر حکم نتوان کرد . ( دهخدا، امثال و حکم ، ص 166 )
خروزان: دکتر کزازی در مورد واژه ی "خروزان " می نویسد : ( ( خروزان که با ریخت های ”خزوران ” و ”خزروان ” نیز در بر نوشته ها آمده است ، دیوی است که شناخ ...
چاک: دکتر کزازی در مورد واژه ی " چاک" می نویسد : ( ( ریشه و معنای بنیادین چاک بر من روشن نیست. آیا ”چاک “ ریختی است از چک، در چکیدن؟ سرشکهای آب نیز، ...
وارونه: دکتر کزازی در مورد واژه ی " وارونه" می نویسد : ( ( وارونه یا ”وارون ”ریختی است از اپارون apārōn یا ابارون abārōn در پهلوی به معنی ستیزنده و گ ...
آویختن: در پهلوی با همین ریخت کاربرد داشته است . و مصدری دیگر همتا و هممنی با آن آگستن agustan بوده است . ( ( سیامک بیامد برهنه تنا برآویخت با پور ...
برهنه: در پهلوی برهنگ brahnag بوده است . ( ( سیامک بیامد برهنه تنا برآویخت با پور آهرمنا ) ) ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1 ...
پذیره: دکتر کزازی در مورد واژه ی " پذیره" می نویسد : ( ( پذیره در پهلوی در ریخت پتیرک patīrag و پدیرگ padīrag بکار می رفته است. از مصدر پدیرفتن padīr ...
گوش گشادن: دکتر کزازی در مورد عبارت " گوش گشادن" می نویسد : ( ( کنایه ی فعلی ایما از باریک و به دقت شنیدن . ) ) ( ( دل شاهْ بچَه برآمد به جوش ؛ سپ ...
به جوش آمدن: دکتر کزازی در مورد عبارت " به جوش آمدن" می نویسد : ( ( به جوش آمدن استعاره ای پیرو ( =تبعیّه ) از آشفتن و بی تاب و آرام شدن است . ) ) ...
دکتر کزازی واژه ی " ویژگی برین " را در نوشته های خود به جای واژه ی " صفت عالی " بکار برده است. ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1 ...
دکتر کزازی واژه ی " ویژگی برین " را در نوشته های خود به جای واژه ی " صفت عالی " بکار برده است. ( نامه ی باستان ، جلد اول ، میر جلال الدین کزازی ، 1 ...
گوش بر مالش نهادن: تأدیب کردن سران را گوش بر مالش نهاده مرا در همسری بالش نهاده ( خسرو و شیرین ) شرح مخزن الاسرار نظامی، دکتر برات زنجانی، ۱۳۷۲، ص۴.
گوش گشادن : کنایه ای ایماست از نیک گوش فرا دادن ، و سخنی را باریک و بهوش شنیدن چو بشنید کاوس از ایوان خروش بلرزید در خواب و بگشاد گوش نامه ی باستان ، ...
خجسته: دکتر کزازی در مورد واژه ی " خجسته" می نویسد : ( ( خجسته در معنی همایون وبشگون و از دو پاره ی " خ " که ریختی است از پیشاوند هو hu به معنی خوب ، ...
پری: دکتر کزازی در مورد واژه ی " پری" می نویسد : ( ( پری در پهلوی پریگ parīg بوده است . در پارسی ، پری واژه ای پسندیده و نیکوست و وارونه ی" دیو" و نم ...
سروش: دکتر کزازی در مورد واژه ی " سروش" می نویسد : ( ( سرْوش در پهلوی سروش sroš از سَرئوشه در اوستایی برآمده است. و نام یکی از بزرگترین ایزدان زرتشتی ...
گران:کوه مانند دکتر کزازی در مورد واژه ی " گران" می نویسد : ( ( گر gar یا گل gal در پهلوی نامی است دیگر کوه را . می انگارم که این واژه ی پهلوی در واژ ...
گرشاه: دکتر کزازی در مورد واژه ی " گرشاه" می نویسد : ( ( گرشاه بَرْنام کیومرث است و به معنی "کوهشاه" یا شاه کوه . گر gar یا گل gal در پهلوی نامی است ...
ماتای باشی: رده در جامعـﮥ هویی، ترکستان چین
مافه/ مُعافه ( چینی ) ، گاری دو چرخ چینی ( گونه ای درشکـﮥ اسبی )
لشکرباشی: 1. فرمانده ی لشکر. 2. دستیار قوش بیگی ولایت، مترادف باتورباشی
لاتِ جنگی: خدای جنگ، فرمانده ی کل انگلیسی در افغانستان، 1839ـ1842
لاتِ کلان: پیروزی هند
لات: ارباب
گوجه نوش: با تحقیر درباره ی چادرنشینان؛ کسی که گوجه ( گونه ای آش سبزی ) می نوشد
گلَه باتور/ گله بهادر: 1. رزمنده ی مسلح به سلاح ساده. 2. “سپاه تازه” سامان داده در خجند به دست عالِم خان از مردم کوهستانی، 10000 نیرو، در 1800 م. بعد ...
گز: واحد طول برابر با 195/62 سانتی متر در خجند ( نامه به امیربخارا به درازای 5/1 گز و پهنای 1 گرم )
گلباغ: ”باغ گل“، معمولا، دژ یا برج و بارو در ترکستان چینی ( در1826 ) ، خجندیان برای سه ماه نزدیک کاشغر بسیچ شده بودند؛ نزدیک خجند در کرانـﮥ رود سیردر ...
گبورنه/ گیورنات/ گبورناط/ گبورناطر/ گبورناد/ گبور/ گوبیرناطیر/ گوبیرناطر/ گوبرناقور/ گبرناطور/ گبیرناتور/ گبیر ناطور: فرماندار روسی
گذر پلی: کرایه برای گذر از رودخانـﮥ سیردریا در فرغانه
کیمخاب :کیم خاو چینی ( ابریشم زرین )
گازه: پناهگاه از شاخه های درخت
کوندَه: غل و زنجیر؛ بندهای پا
کوکتاش: تالار مشهور با سنگ های براق در شیراز و سمرقند
قَلتاق: آدم پست، تبهکار قالتاق گاهی فرمانده دژ[. 2. رئیس هشت نگهبان ( = میرشب ) و پاسبان شهر با وظیفـﮥ نگاه داری جمعیت از دزدان ]اُغری[ و راهزنان ]با ...
قِزامِق: سرخک
قطب الاقطاب: قطبِ قطبان، لقب برخی از پیران
قِرق میرگان: ”چهل تیرانداز“، دستـﮥ ویژه ی خان
قِرق باتور/ قِرق بهادر: ”چهل رزمنده [کوهستانی] “1. نیروی ضربتی خان.
قَرصک زدن: دست زدن
پروانچی/ پروانه چی/ پرمانه چی/ فرمانه شی: یکی از بالاترین مقام های دربار پس از قوش بگی، در خجند؛ چوبدستی زرین ( عصا ) نشانه اش بود.
پِستِرمه: کمین
پرمانچی: پرمانه چی ، پروانچی
پُچَر: پستچی ( روسی )
پُرغوت/ پُرغود: شیپور، بوق
پته: ( هندو ) : رسید، چک، برگ عبور
پالاکو هندی: گاری که کسی بر دوش آن را می کشد
پانصد/ پانصدباشی/ پانصد بیک/ میرپانصد: 1. فرمانده ی یورش [دسته] 500 نفره. 2. فرمانده ی یورشِ [توغِ] 1000 نفری [در خجند، 1860]. 3. فرمانده ی 250 نفره ...