پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٨٥)
برخاستن از بیماری ؛ شفا یافتن. خوب شدن. به شدن از بیماری. ( یادداشت مؤلف ) : تا میر ببلخ آمد با آلت و عدت بیمار شده ملکت برخاست زبیماری. منوچهری.
برخاستن از بیماری ؛ شفا یافتن. خوب شدن. به شدن از بیماری. ( یادداشت مؤلف ) : تا میر ببلخ آمد با آلت و عدت بیمار شده ملکت برخاست زبیماری. منوچهری.
برخاستن از چیزی و از سر چیزی برخاستن ؛ ترک کردن آن. ( آنندراج ) . دل برکندن از آن : اما می ترسیدم که از سر شهوت برخاستن کاری دشوارست. ( کلیله و دمنه ...
برخاستن از چیزی و از سر چیزی برخاستن ؛ ترک کردن آن. ( آنندراج ) . دل برکندن از آن : اما می ترسیدم که از سر شهوت برخاستن کاری دشوارست. ( کلیله و دمنه ...
برخاستن به ؛اقدام به. ( یادداشت مؤلف ) .
برخاستن از چیزی و از سر چیزی برخاستن ؛ ترک کردن آن. ( آنندراج ) . دل برکندن از آن : اما می ترسیدم که از سر شهوت برخاستن کاری دشوارست. ( کلیله و دمنه ...
برخاستن از چیزی و از سر چیزی برخاستن ؛ ترک کردن آن. ( آنندراج ) . دل برکندن از آن : اما می ترسیدم که از سر شهوت برخاستن کاری دشوارست. ( کلیله و دمنه ...
برخاستن به ؛اقدام به. ( یادداشت مؤلف ) .
برخاستن به ؛اقدام به. ( یادداشت مؤلف ) .
برخاستن بوی ؛ ساطع و مرتفع و منتشر شدن آن. ( یادداشت مؤلف ) .
برخیزیدن مرتفع شدن. از میان رفتن. نابود شدن. محو شدن. برخاستن : وآنگاه ناخوشی و کراهیت تربیع برخیزد. ( التفهیم بیرونی ) . کارها خوب شود و وحشت برخیز ...
برخیزیدن مرتفع شدن. از میان رفتن. نابود شدن. محو شدن. برخاستن : وآنگاه ناخوشی و کراهیت تربیع برخیزد. ( التفهیم بیرونی ) . کارها خوب شود و وحشت برخیز ...
برخیزیدن مرتفع شدن. از میان رفتن. نابود شدن. محو شدن. برخاستن : وآنگاه ناخوشی و کراهیت تربیع برخیزد. ( التفهیم بیرونی ) . کارها خوب شود و وحشت برخیز ...
برخیزیدن مرتفع شدن. از میان رفتن. نابود شدن. محو شدن. برخاستن : وآنگاه ناخوشی و کراهیت تربیع برخیزد. ( التفهیم بیرونی ) . کارها خوب شود و وحشت برخیز ...
برخیزیدن مرتفع شدن. از میان رفتن. نابود شدن. محو شدن. برخاستن : وآنگاه ناخوشی و کراهیت تربیع برخیزد. ( التفهیم بیرونی ) . کارها خوب شود و وحشت برخیز ...
بر کاری برخیزیدن ؛ قصد آن کردن. آهنگ آن کردن : چند گویی که بداندیش و حسود عیب گویان من مسکینند گه بخون ریختنم برخیزند گه ببد خواستنم بنشینند. سعدی.
بر کاری برخیزیدن ؛ قصد آن کردن. آهنگ آن کردن : چند گویی که بداندیش و حسود عیب گویان من مسکینند گه بخون ریختنم برخیزند گه ببد خواستنم بنشینند. سعدی.
برخیزیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) برخاستن. برپا ایستادن. بپا خاستن. قائم شدن : فراقش گر کند گستاخ بینی بگو برخیزمت یا می نشینی. نظامی. هوای دل رهش م ...
برخیزیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) برخاستن. برپا ایستادن. بپا خاستن. قائم شدن : فراقش گر کند گستاخ بینی بگو برخیزمت یا می نشینی. نظامی. هوای دل رهش م ...
برخیزیدن. [ ب َ دَ ] ( مص مرکب ) برخاستن. برپا ایستادن. بپا خاستن. قائم شدن : فراقش گر کند گستاخ بینی بگو برخیزمت یا می نشینی. نظامی. هوای دل رهش م ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
باد شرطه. [ دِ ش ُ طَ / طِ ] ( ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) باد شُرط. باد موافق : با طبع مخالف چه کند دل که بسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی. سعدی. کش ...
راز پنهان
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
خدا را. [ خ ُ ] ( صوت یا ق مرکب ) برای خدا. از بهر خدا. ( آنندراج ) . بجهت خدا. محضاً ﷲ. ( یادداشت بخط مؤلف ) : دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
دل از دست رفتن ؛ عاشق شدن. فریفته گشتن : حکیم بین که برآورد سر به شیدائی حکیم را که دل از دست رفت شیدائیست. سعدی. دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را د ...
ترنم شناس . [ ت َ رَن ْ ن ُ ش ِ ] ( نف مرکب ) دوستدار سرود و نغمه . عالم و علاقمند به سرود و موسیقی : موسیقیدان . آهنگ شناس که در نغمات بصیرتی دارد : ...
صرود. [ ص َ ] ( معرب ، اِ ) سردسیر. ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) : صرمایش نه سرمای صرود که زمهریرآن تگرگ از دماغ ریزد. ( ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 9 ...
کار به جان آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) کارد باستخوان رسیدن . کار بجان رسیدن : عجب عجب که ترا یاد دوستان آمدبیا بیا که ز تو کار من به جان آمد. ( ...
کار به جان آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) کارد باستخوان رسیدن . کار بجان رسیدن : عجب عجب که ترا یاد دوستان آمدبیا بیا که ز تو کار من به جان آمد. ( ...