پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
- از اندازه بیرون ؛ بسیار. بیشتر. ( مؤید الفضلاء ) . بیش از اندازه. بحد افراط. فراوان : بگشتند از اندازه بیرون بجنگ زبس کوفتن گشت پیکار تنگ. فردوسی.
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
اکثار
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
- از اندازه یا ز اندازه اندر گذشتن ؛ از اعتدال خارج شدن. از حد گذشتن : که این کار از اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت. فردوسی. چو کوشش ز ...
ز اندازه بیش ؛ از اندازه بیش. بیش از اندازه. بحد افراط. فراوان. بیشمار : بفرمود تا مانی آمد به پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش. فردوسی. ستایش کنانش ...
ز اندازه بیش ؛ از اندازه بیش. بیش از اندازه. بحد افراط. فراوان. بیشمار : بفرمود تا مانی آمد به پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش. فردوسی. ستایش کنانش ...
ز اندازه بیش ؛ از اندازه بیش. بیش از اندازه. بحد افراط. فراوان. بیشمار : بفرمود تا مانی آمد به پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش. فردوسی. ستایش کنانش ...
ز اندازه بیش ؛ از اندازه بیش. بیش از اندازه. بحد افراط. فراوان. بیشمار : بفرمود تا مانی آمد به پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش. فردوسی. ستایش کنانش ...
ز اندازه بیش ؛ از اندازه بیش. بیش از اندازه. بحد افراط. فراوان. بیشمار : بفرمود تا مانی آمد به پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش. فردوسی. ستایش کنانش ...
بحد افراط
بحد افراط
از اندازه افزون ؛ بیش از اندازه. بحدافراط. بیشمار : بر اسفندیار آفرین هر کسی بخواندند از اندازه افزون بسی. فردوسی.
از اندازه افزون ؛ بیش از اندازه. بحدافراط. بیشمار : بر اسفندیار آفرین هر کسی بخواندند از اندازه افزون بسی. فردوسی.
بحد افراط
بحد افراط
از اندازه افزون ؛ بیش از اندازه. بحدافراط. بیشمار : بر اسفندیار آفرین هر کسی بخواندند از اندازه افزون بسی. فردوسی.
از اندازه افزون ؛ بیش از اندازه. بحدافراط. بیشمار : بر اسفندیار آفرین هر کسی بخواندند از اندازه افزون بسی. فردوسی.
از اندازه افزون ؛ بیش از اندازه. بحدافراط. بیشمار : بر اسفندیار آفرین هر کسی بخواندند از اندازه افزون بسی. فردوسی.
بی اندازه ؛ فراوان. بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ذیل بی اندازه ) . بی حد. بی شمار. بی قیاس : بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ و ز چین و ز ترک و ختن. فرد ...
بی اندازه ؛ فراوان. بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ذیل بی اندازه ) . بی حد. بی شمار. بی قیاس : بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ و ز چین و ز ترک و ختن. فرد ...
بی اندازه ؛ فراوان. بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ذیل بی اندازه ) . بی حد. بی شمار. بی قیاس : بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ و ز چین و ز ترک و ختن. فرد ...
بی اندازه ؛ فراوان. بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ذیل بی اندازه ) . بی حد. بی شمار. بی قیاس : بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ و ز چین و ز ترک و ختن. فرد ...
بی اندازه ؛ فراوان. بسیار. ( فرهنگ فارسی معین ذیل بی اندازه ) . بی حد. بی شمار. بی قیاس : بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ و ز چین و ز ترک و ختن. فرد ...
درشتناک. [ دُ رُ ] ( ص مرکب ) با درشتی. ناهموار. دشوار گذار. سنگلاخ. صعب العبور. وعر : ببرم این درشتناک بادیه که گم شود خرد در انتهای او.
در این وقت
در این موقع
برآن داشتن :وادار کردن به. ( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷. ص 134 ) . ( برگرفته از یادداشت جناب باقری )
برآن داشتن :وادار کردن به. ( مرزبان نامه، محمد روشن ج اول، چاپ دوم، ۱۳۶۷. ص 134 ) . ( برگرفته از یادداشت جناب باقری )
عدم رضایت
لاجرم ( یکی از معانی اش ) ، ازیرا
لاجرم ( یکی از معانی اش )
لاجرم ( یکی از معانی اش )
go up in smoke
نقش بر آب شدن
نقش بر آب شدن
- خشت از جای رفتن ؛ تیر از کمان دررفتن ، کنایه از به وقوع پیوستن است : امیر بدگمان گشت و دراندیشید و دانست که خشت از جای خود برفت. ( تاریخ بیهقی ) .
- خشت از جای رفتن ؛ تیر از کمان دررفتن ، کنایه از به وقوع پیوستن است : امیر بدگمان گشت و دراندیشید و دانست که خشت از جای خود برفت. ( تاریخ بیهقی ) .
- خشت از جای رفتن ؛ تیر از کمان دررفتن ، کنایه از به وقوع پیوستن است : امیر بدگمان گشت و دراندیشید و دانست که خشت از جای خود برفت. ( تاریخ بیهقی ) .
- خشت از جای رفتن ؛ تیر از کمان دررفتن ، کنایه از به وقوع پیوستن است : امیر بدگمان گشت و دراندیشید و دانست که خشت از جای خود برفت. ( تاریخ بیهقی ) .
- خشت از جای رفتن ؛ تیر از کمان دررفتن ، کنایه از به وقوع پیوستن است : امیر بدگمان گشت و دراندیشید و دانست که خشت از جای خود برفت. ( تاریخ بیهقی ) .
- خشت از جای رفتن ؛ تیر از کمان دررفتن ، کنایه از به وقوع پیوستن است : امیر بدگمان گشت و دراندیشید و دانست که خشت از جای خود برفت. ( تاریخ بیهقی ) .
- خشت زر ؛ خشتی که از طلاست. کنایه از آفتاب است : دیوار مشرق را نگر خشت زر آمد قرص خور چون دست تست آن خشت زر زر بی تقاضا ریخته. خاقانی. - خشت زرین ...