پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
تظلم آوردن. [ ت َ ظَل ْ ل ُ وَ دَ ] ( مص مرکب ) تظلم برآوردن. داد خواستن. دادخواهی کردن : بترس ز آه دل بینوا که روز جزا تظلم آورد و از تو داد بستاند. ...
عرض داشتن ؛ تظلم کردن در نزد حاکم. ( از ناظم الاطباء ) . دادخواهی. رفع قصه. قصه برداشتن.
به عرض رسانیدن ( رساندن ) ؛ گفتن و بیان کردن شخص کوچکتر به بزرگتر. ( از فرهنگ فارسی معین ) . - به معرض عرض رسانیدن ( رساندن ) ؛ به نظر شاه یا امیر ...
عرض کردن ؛ به سمع بزرگی یا صاحب مقامی رسانیدن مطلبی را. رجوع به عرض کردن در ردیف خود شود.
به عرض رسانیدن ( رساندن ) ؛ گفتن و بیان کردن شخص کوچکتر به بزرگتر. ( از فرهنگ فارسی معین ) . - به معرض عرض رسانیدن ( رساندن ) ؛ به نظر شاه یا امیر ...
عرض کردن ؛ به سمع بزرگی یا صاحب مقامی رسانیدن مطلبی را. رجوع به عرض کردن در ردیف خود شود.
بالای بالا = بسیار بالا
بسیار بالا
رفتن نور در خانه بودیم که ناگاه نور رفت
رفتن نور در خانه بودیم که ناگاه نور رفت
قاپ زدن
قاپ زدن
هم قدم
- سبز شدن خط ؛ کنایه از ریش برآوردن. دمیدن موی.
- سبز شدن خط ؛ کنایه از ریش برآوردن. دمیدن موی.
- سبز شدن سخن ( حرف ) ؛بر کرسی نشستن آن. ( از آنندراج ) : گفتم که شود ازگل وصلت چمنم سبز گل کرد خط از لعل تو و شد سخنم سبز. ملا طاهر غنی ( از آنندرا ...
سبز شدن
سبز شدن
ناداشتی. ( حامص مرکب ) بی اعتقادی. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) . بی اخلاصی. ( غیاث اللغات ) .
ناداشتی. ( حامص مرکب ) پریشانی. افلاس. ( برهان قاطع ) . بی نوائی. ( فرهنگ نظام ) . مفلسی. ( غیاث اللغات ) . فقر. بی چیزی. تنگدستی. تهیدستی. کوتاه دست ...
ناداشتی. ( حامص مرکب ) پریشانی. افلاس. ( برهان قاطع ) . بی نوائی. ( فرهنگ نظام ) . مفلسی. ( غیاث اللغات ) . فقر. بی چیزی. تنگدستی. تهیدستی. کوتاه دست ...
ناداشت. ( ص مرکب ) ( از: نا ( نفی، سلب ) داشت ) در این جا بجای �نادار� اسم فاعل مرخم بکار رفته. ( حاشیه ٔ برهان چ معین ) . مفلس. پریشان. بی نوا. ( بر ...
ناداشت. ( ص مرکب ) ( از: نا ( نفی، سلب ) داشت ) در این جا بجای �نادار� اسم فاعل مرخم بکار رفته. ( حاشیه ٔ برهان چ معین ) . مفلس. پریشان. بی نوا. ( بر ...
ناداشت. ( ص مرکب ) ( از: نا ( نفی، سلب ) داشت ) در این جا بجای �نادار� اسم فاعل مرخم بکار رفته. ( حاشیه ٔ برهان چ معین ) . مفلس. پریشان. بی نوا. ( بر ...
خسته تن / تن خسته
تن خسته / خسته تن
دل مرده. [ دِ م ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) مرده دل. افسرده دل. پژمرده. آنکه نشاط ندارد. مقابل دل زنده : چنان خوش آید بر گوش تو سؤال کجا به گوش مردم دل م ...
دل مردگی. [ دِ م ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) کیفیت و حالت دل مرده. افسردگی.
دل مرده. [ دِ م ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) مرده دل. افسرده دل. پژمرده. آنکه نشاط ندارد. مقابل دل زنده : چنان خوش آید بر گوش تو سؤال کجا به گوش مردم دل م ...
دل مرده. [ دِ م ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) مرده دل. افسرده دل. پژمرده. آنکه نشاط ندارد. مقابل دل زنده : چنان خوش آید بر گوش تو سؤال کجا به گوش مردم دل م ...
غمگساری. [ غ َ گ ُ ] ( حامص مرکب ) دفع ملالت و دلتنگی. ( ناظم الاطباء ) . گساردن غم. غمخواری. غمزدایی. دلداری و دلجویی : هرچند که غمگین بود نخواهد از ...
غمگساری. [ غ َ گ ُ ] ( حامص مرکب ) دفع ملالت و دلتنگی. ( ناظم الاطباء ) . گساردن غم. غمخواری. غمزدایی. دلداری و دلجویی : هرچند که غمگین بود نخواهد از ...
غمگساری. [ غ َ گ ُ ] ( حامص مرکب ) دفع ملالت و دلتنگی. ( ناظم الاطباء ) . گساردن غم. غمخواری. غمزدایی. دلداری و دلجویی : هرچند که غمگین بود نخواهد از ...
طاس آبگون. [ س ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) به معنی طارم نیلگون است که کنایه از آسمان باشد. ( برهان ) .
طاس آبگون. [ س ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) به معنی طارم نیلگون است که کنایه از آسمان باشد. ( برهان ) .
ریشور. [ریش ْ وَ ] ( ص مرکب ) صاحب ریش. ( یادداشت مؤلف ) . ریشو. مقابل کوسه. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) : مانا که خلد پرده ز رخسار برگرفت یا ساده ...
مقبل. [ م ُ ب َ ] ( ع ص )
مقبل. [ م ُ ب َ ] ( ع ص )
مقبل. [ م ُ ب َ ] ( ع ص )
مقبل. [ م ُ ب َ ] ( ع ص )
صمیم
صمیم
خودپیرایی
خودپیرا
مجد. [ م ُ ج ِدد ] ( ع ص ) کوشش کننده در کار. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از غیاث ) . کوشنده. کوشا. ( یادداشت به خط مرحوم ده ...
مجد. [ م ُ ج ِدد ] ( ع ص ) کوشش کننده در کار. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از غیاث ) . کوشنده. کوشا. ( یادداشت به خط مرحوم ده ...
مجد. [ م ُ ج ِدد ] ( ع ص ) کوشش کننده در کار. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از غیاث ) . کوشنده. کوشا. ( یادداشت به خط مرحوم ده ...
محتشم زاده. [ م ُ ت َ ش َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بزرگ زاده. از خاندان محتشم. عریق : ز یونانیان محتشم زاده ای ندیده چو او گیتی آزاده ای. نظامی. در میا ...
محتشم زاده. [ م ُ ت َ ش َ دَ / دِ ] ( ص مرکب ) بزرگ زاده. از خاندان محتشم. عریق : ز یونانیان محتشم زاده ای ندیده چو او گیتی آزاده ای. نظامی. در میا ...
صاحب مجد ؛ باشکوه و بزرگوار و با جلال. ( ناظم الاطباء ) .