پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٦٥٧)
commit your thoughts/ideas etc to paper
commit something to paper=[formal] to write something down
commit something to paper=[formal] to write something down
commit something to paper=[formal] to write something down
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
sustain ( one ) in ( something )
a most severe evil
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
بدانگه ( به آن گه ) ؛ آن زمان. آن وقت. ( یادداشت مؤلف ) : نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانگه که با دوست کارش نکوست. بوشکور.
dauntless courage
be possessed of something= ( literary ) to have a particular quality, ability etc
خرستان . [ خ ُ رِ ] ( اِ ) گنجه . قفسه ای که در آن ظروف و امثال آن می نهند. بوفه ( در نزد فرنگان ) . خرستانه . ( از دزی ج 1ص 362 ) : فخافت منه المراء ...
خرستان . [ خ ُ رِ ] ( اِ ) گنجه . قفسه ای که در آن ظروف و امثال آن می نهند. بوفه ( در نزد فرنگان ) . خرستانه . ( از دزی ج 1ص 362 ) : فخافت منه المراء ...
British English informal a small amount of something در مورد مایعات ، یه قُلُپ . . . . . .
. . . . . . . . . a spot of
یاران حقیقت مآل ؛ دوستان با صداقت و اخلاص. ( ناظم الاطباء ) .
یاران حقیقت مآل ؛ دوستان با صداقت و اخلاص. ( ناظم الاطباء ) .
نقش بی مآل ؛ نوشته های بیفایده و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) .
نقش بی مآل ؛ نوشته های بیفایده و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) .
خیرالمآل ؛ خوبی سرانجام. خوشی عاقبت : شکر یزدان را که روزی کرد از این خدمت مرا لذت خیرالمآل و راحت حسن المآب. امیرمعزی.
خیرالمآل ؛ خوبی سرانجام. خوشی عاقبت : شکر یزدان را که روزی کرد از این خدمت مرا لذت خیرالمآل و راحت حسن المآب. امیرمعزی.
بی مآل ؛ بی نتیجه و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) .
خیرالمآل ؛ خوبی سرانجام. خوشی عاقبت : شکر یزدان را که روزی کرد از این خدمت مرا لذت خیرالمآل و راحت حسن المآب. امیرمعزی.
بی مآل ؛ بی نتیجه و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) .
بی مآل ؛ بی نتیجه و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) .
بی مآل ؛ بی نتیجه و بیهوده. ( ناظم الاطباء ) .
بالمآل ؛ سرانجام. عاقبةالامر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
بالمآل ؛ سرانجام. عاقبةالامر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
بالمآل ؛ سرانجام. عاقبةالامر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
بالمآل ؛ سرانجام. عاقبةالامر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
بالمآل ؛ سرانجام. عاقبةالامر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
بالمآل ؛ سرانجام. عاقبةالامر. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
ظفرمآل ؛ که به پیروزی پایان یابد. که سرانجام آن با پیروزی توأم باشد : رایت ظفرمآل قرین دولت و اقبال به صوب ماوراءالنهر شتابد. ( حبیب السیر چ قدیم ته ...
ظفرمآل ؛ که به پیروزی پایان یابد. که سرانجام آن با پیروزی توأم باشد : رایت ظفرمآل قرین دولت و اقبال به صوب ماوراءالنهر شتابد. ( حبیب السیر چ قدیم ته ...
ظفرمآل ؛ که به پیروزی پایان یابد. که سرانجام آن با پیروزی توأم باشد : رایت ظفرمآل قرین دولت و اقبال به صوب ماوراءالنهر شتابد. ( حبیب السیر چ قدیم ته ...
ظفرمآل ؛ که به پیروزی پایان یابد. که سرانجام آن با پیروزی توأم باشد : رایت ظفرمآل قرین دولت و اقبال به صوب ماوراءالنهر شتابد. ( حبیب السیر چ قدیم ته ...