پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٣,٣٧٨)
" ملکهء تنهایی ":داشتش تنهایی.
غم :ملکهء غم :" داشتش غم. داشتش اندوه ".
" شناسهء دانستِ خوی ":تعریفِ علمِ اخلاق.
" چونِش و داشتِش . چون و داشت. چونی و داشتی. چونشی و داشتشی. چونایی و داشتایی. چونگی و داشتگی. چگونگی و داشتونگی. چگونش و داشتونش. چگونا و دا ...
" داشتِشهای مردمی ":ملکات انسانی.
ملکات فاضله:" داشتِشهای برتری ".
" داشتِشهای خودش ":ملکات نفسانی. ملکهء نفسانی:" داشتِش خودش ".
ملکات:" داشتش ها ". ملکه:" داشتش " .
ارزش. شکوه. گرامی. بزرگ. بزرگان. بزرگوار. شکوهمند. شکوهمندانه. شکوهش. شکوهان. ارج. ارجمند. والا. ولالایی. بالا. بالایی. سرور. سروری. آقا. آقایی. به. ...
" دگرشی. دیگرشی ":متغافل.
" پوشگر ":متغافل.
اختراع:" ساختش. آفریدش ". اکتشاف:" یافتش ( ناگهانی ) . شکافتش ( قانون ) ".
حصن. حصن حصین:" فارسی است زیرا چوبهایی که سیاه چادر ها را سر پا نگاه می دارند را به لری ولکی هُوسِین می گویند ".
تقدیر:" سرنوشت ". تقدیر: " راز است. از رازهاست ". در تقدیر است:" از رازهاست ". در تقدیر است:" از سرّ هاست ". آورده بودیم که قدر ، قدِّدر و روی در ...
مردم سه گروهند؛ ۱_پاک=معصوم. ۲_ناپاک=ملعون. ۳_کار=معمول؛ کی کار کی و کیک کار کیک که کار یا معمولی باشد.
یا هست آنجا زندگی یا مردگی نیست. شهرام. ص
کُ لو نَ=کُلونه:لانه داشتن در کناره ها و برش ها ی زمین مانند برشهای سمتهای راهها.
" جهانگستری ":امپراطوری. " جهانگستر ":امپراطور. " جهانگستری ها ":امپراطوری ها. " جهانگسترها ":امپراطوری ها.
قانون گویند از کندن ( کَنِن ) می آید زیرا آن را روی سنگ ویا چوب ویا چیز دیگر می کنده اند تا بماند. و کم کم ( نمونا = عَلَم ) برای قانون شده است
ملکات که گرد آن ملکه است:دارایش. دارایشها. دارایشمند. دارایشمندی. دارایشمندیگری گرا. گرایی. گرایانه. گرایانگی. گرایانگی مندانه وارانه هایشان.
تقویم:" برپادارنده. برپاینده. برپا . برپایه. برپایشی. برپایاننده. برپاگر. برپاگری . استوار. استواری. استوارنده. استوارندگی. استوارش. استوارا. استوارا ...
۱_" خود استوار " ۲_" خود استواردار " ۳_" استوار ":ظابطا لنفسه. مانند؛ ۱_خود. ۲_خود دار. ۳_خوددارنده. ۴_خودنگاهدار ":حافظ لنفسه.
سِلپ در لری ولکی به دریافت و پنداشت پَز پَز و تُفالِه است. سلپ چای . سلپ کاه. ودریافت و پنداشت گُنجیده ها رانیز دارد ؛ سلپ دمنوش ها. سلپ آبگوشت. ...
" برگیری ":استثمار.
" بیشینهء نزدیک به پوشش ":اکثریت قریب ( نزدیک ) به اتفاق.
" جان پرور " #" جنایتکار ". " جنایت کار "#" جان پرور ".
" تُندش و کُندش ":هفا هفوه.
نویسندگیانی. وار. مندانه. ناک. ها. یشان.
ظلم و ستم:" بجا نیاوردن راسته های مادی و معنوی پدیدارها را ظلم و ستم می گوییم ".
" تَپ و تِیز ":هفا هفوه. تندش و تیزش:هفا هفوه.
فرض واژگان:بازخورد و برخورد و رویارویی واژگان نیز پنداره و گفتار و کردار و یا فرض و دیدگاه و سخن خود را داراست.
فرض واژگان: برخورد وبازخورد و رویارویی واژگان نیز از واژهای پنداره و گفتاره و کردارهء ویژهء خود است.
" پندار . گفتار. کردار ":دیدگاه. سخن. فرض. " پنداره. گفتاره. کرداره ":دیدگاه. سخن. فرض. و هرکدام از اینها خواه نیک و خواه بد از شمار ۱_اندیشه۲_دانش ...
" پنداره. کرداره و گفتاره ( نیک و یا بد ) ":فرض و فرضیه.
استحقاق:" راستش ".
راسته و راسته ها:حق و حقوق. " راستِشِه ":استحقاق.
" راستِشِه ":استحقاق.
" گونه گون. گوناگون. ناهمانند. پهلو به پهلوی هم نمیزنند ":مختلف.
" ناهموار. نایک. نایکسان. ناخوانا. نایکدیگر. ناهمدیگر. ناجور. جورواجو: "مختلف.
" ناساز . ناهمسان. دو. چند. ناوار. ناواره. ناوارک ":مختلف.
" رشک بردهء نزدیکان ":محسود بالاقران.
" پنداره و پیروزه ":فرض و تجربه ( امتحان ) . پنداره ای و پیروزه ای:فرضیه و تجربه ای ( . امتحانه ای ) . " پندارشی و پیروزشی ":فرضیایی و تجربیایی. ام ...
درذهن عمرم:" تا آنجایی که به یاد دارم ". در ذهن عمر:" تا طنجایی که در یاد است ". در ذهن زیم:" تا آنجایی که به یاد دارم ". در ذهن زی:" تا آنجایی که ...
" تهی. پتی. پتی و پلنگ. سوراخ ":نفوذ.
نیم. چارک. هشتیک. دوسوم. سه وشش و . . . . .
" انگاره و آزموده ":فرض و صحت. " انگارش و آزمایش ":فرضیه و امتحان. " انگارگی و آزمونگی ":فرضی و امتحانی. انگارا و آزمون. انگارواره و آزمون واره. ...
" نهاده ":فرض. نهاده و پیش نهاده. " نهادش ":مفروض. نهادینه ها:, فرضیات. پیشا نهاده: پیشانهاده: پیشا نهادش: پسا نهاده. پسا نهادش. پسا نهادینه ه ...
" این. آن. اینک. آنک . بنا. پس. پیش. پس این است. پیشا سخن. . . . . . تا، تا چه باشد. اینکه. آنکه. دیگر. مگر ( که با پیشنهاد و پسوندهای خود پنداشت و د ...
" می نمود. نمود. نمودش. نمادش. نمودن. نمادن:نمایید. نمایش ":اظهار علاقه.
اسپوسیپوس که با در گذشت افلاطون جانشین وی در آکادمی شد که نوشته اند که خواهر زادهء افلاطون بوده است و بسیاری نیز اسپوسیپوس را پسر افلاطون می دانند و ...