پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
دوستانی که زهم جدا گشتند . رفته با دیگران آشنا گشتند. از پی چه شتاب را بخورند. تاگرفتار آنچه باد گشتند. شهرام. ص.
ویژگیهای خیام و جهان بینی خیام. ۱_پرسش چیستی انسان؛ معلوم نشد که در طربخانهء عشق . نقاش ازل بهر چه آراست مرا. پس خیام این پرسش از چیستی و شناخت ان ...
از آنچه خوری و داری و می پوشی یا آنچه به حق در طلبش می کوشی از خون شهیدان وطن می باشد ارزان نخریده ای گران نفروشی. شهرام
از آنچه خوری و داری و می پوشی یا آنچه به حق در طلبش می کوشی از خون شهیدان وطن می باشد ارزان نخریده ای گران نفروشی. شهرام
خوش باش که راه جاودانی باز است. وین راه و روند همه از آغاز است. گاهی چو گرفتار و گاهی چو رها. هر چیز که بنگری در او این راز است. شهرام. ص.
این پایهء تو من است که تو خود اویی. بنگر به روندی که تو خود می پویی. اینک به دریغ در کجا پندار است. زیرا که تویی و آنچه زخود می گویی. شهرام. ص.
این هست که هست و ما در آن هستستیم. والا و میانه ایم و یا پستستیم. هر کس به جایگاه خود در آن می نگریم. انگاره کنیم مانده و یا رستستیم. شهرام. ص.
ای دوست بیا تو بیش و کم را کم گیر . وز بهر زیان و سود کم ماتم گیر. دانیم که یک دم است چه سود وچه زیان. وز هست و زنیست بودنت آن دم گیر. شهرام. ص.
ما پایه و بودن و روند و خویشیم. وز آنچه نمایند کمیم و بیشیم. گر برد نمایند بگو مات گریم. ور نی که به نزد خود و دیگر کیشیم. شهرام. ص.
از کاهن دهری چه خواهید و کجای. وز نقشه او کجا رهایید رهای. ای کاهن دهری تو زما دوری کن. نی از بر خود نی که از بهر خدای. شهرام. ص.
از جان و ز تن برون نماید که منم. وز دیده سرشک خون گشاید که منم. و آنگه به همایشی بود یا نبود. ناگاه یکی نمون بر آید که منم. شهرام. ص.
ما زنده و مازنده و ما زنده نگر. سازنده و سازنده و سازنده نگر. تابنده و تابنده و تابنده نگر . بگذشته واکنونیم و آینده نگر. شهرام. ص.
گر نام مرا به جاودان می باشد. آن است که چام من روان می باشد. اندیشهء من سنجش و دانشوری است. باور بنمایید نی گمان می باشد. شهرام. ص.
امروز به کار دگری می باشم. فرداش به کار شمری می باشم. روزی زپی روز دگر می آید. هر روز به کار هنری می باشم. شهرام. ص.
ای چای بیا تا که تو را نوش کنم. ای یار بیا تو را در آغوش کنم. ای پند بیا تا که تو را کوش کنم. ای مهر بیا تا به دلت جوش کنم. شهرام. ص.
ای آنکه به راه جاودان می پویی. سرچشمهء آن آب روان می گویی. آن آب همان آب گوارا باشد. با آنکه بخورد نوش جان می گویی. شهرام. ص.
آن گل بنگر که که در چمن استاده است. با آنچه که در باغ چه نیک افتاده است. وآن شاخهء زیبا که شکوفای دل است. چون دست به آیین خرد آزاده است. شهرام. ...
نیک آن بودت که نیک را رای کنی. نی آنکه به جای نیک آوای کنی. تا آتش و سیخ بهر کباب میدانند. پاسخ چه بود چگونه آوای کنی. شهرام. ص.
هر کس به روند خود روندی دارد. هر کس به پسند خود پسندی دارد. هر کس به کار و بار خود استاد است. وز نیک وبدش دانش اندی دارد. شهرام. ص.
چون آینه ایم فیلم نه ایم کم آییم. جاوید نمون کی زیر و کی بم آییم. آیین خرد پیوستشی خواهد بود. اینسان به نماییم که اینک ماییم. شهرام. ص.
باید به روند کارها روی کنی. نی آنکه گمانه ها به هاموی کنی. آیین خردمندی همین می باشد. تا آنکه به دانشوریت پوی کنی. شهرام. ص.
می خوان ترانه های شهرام از بر. بنگر تو به اندیشهء نابش بنگر. کم چام نگاه کن و رباعی بشمر. کاین چامه چنین نماید آن باشدتر. شهرام. ص.
هستی ز ازل تا به ابد خود ساز است. آیینهء این ترانه اش آواز است. جاوید به کار و بار خود پردازد است. ویرایش آن مینوست بودش راز است. شهرام. ص.
کوشیدن و جوشیدن بسیار خوش است. پی بردن بر هر آنچه اسرار خوش است. آیین به راستین نمون نیکو هست. می باش از این شمار انگار خوش است. شهرام. ص.
کیخسرو شب که باده را ترک نمود. چون روز رسید خویش را درک نمود. گفتا که من از بادهء خود سر مستم. زان روی هر آنچه دید چون ارک نمود. شهرام. ص.
گیتی که روند چرخ و افلاک نهاد. بس رند تبهگن و بسی پاک نهاد. تاریخ روند را به افشا گوید. ای بس که دل سوخته و چاک نهاد. شهرام. ص.
ای یار نگر مرا و هم یاری کن. من تشنهء یاری توام کاری کن. از عشق مگر مهر نمی پندارم. اینک چو به جاودانه دلداری کن. شهرام. ص.
زان پیش که تا خبر از آن کوی آرند. بپسند که تا به سوی تو اوی آرند. گر پیر خرد مندی و اگر خام جوان. سبکی بگزین همه به آن روی آرند. شهرام. ص.
روزی که در این خاک بخود زنده شویم. باجان و زتن روند پاینده شویم. آن کو که به ماده و طبیعت گرود. گوید که در این خاک پراکنده شویم. شهرام. ص.
بنگر که چگونه اند و فرهیخته اند. خود را که به نیکی ها آمیخته اند. گویی که به مشک ناب تا بیخته اند. خورشید نگر عطر به او ریخته اند . شهرام. ص.
افتامد زندگی گر از دست دهی. مانندهء خوابی و چونان شبهی. افتامد زندگی بدست تا داری. بیداری و آزادی و روشن نگهی. شهرام. ص.
آنکو نشناخت خویش خود را چه کند. نایافته کم تا بیش خود را چه کند. قبراق چو ماند پیش خود را چه کند. جاوید درنگ و کیش خود را چه کند. شهرام. ص.
دانش بنگر که خود نیاز تو بود. فرزانش تو فرای تاز تو بود. آیین روا وناروا بنماید. در رازوری نگر تراز تو بود. شهرام. ص.
ای آنکه به مهر جاودان دل بستی. وز آنچه گذشتنی بود بگسستی. باید به روند جاودان دست آزی. اینک بنگر چگونه اش پیوستی. شهرام. ص.
ای بس که نموده اند بر روی شط. گردیده شناور ند بسیاری بط. در فصل بهار و پر گل و رنگارنگ. انداخته هر یک دایره اندر خط. شهرام. ص.
آنکو به تمدن بشر می نگرد. با خیر بدان ویا به شر می نگرد. وآنکو به فرای خیر و شر می نگرد. بهتر به از این و یا بتر می نگرد. شهرام. ص.
گاهی به کم و بیش در بیشه شویم. گاهی به بد و به نیک در گیشه شویم. گاهی به حق و باطل در پیشه شویم. گاهی به فرود فرای اندیشه شویم. شهرام. ص.
سر گرمی و دلگرمی و نیرنگ نشد. با مطرب و با می شد و بی بنگ نشد. یا پوچ و شر انگاری و دلتنگ نشد. جز راه و روند هیچ هماهنگ نشد. شهرام. ص.
نا آمدگان زبیکران می بینم. بی مرز شمار همرهان می بینم. تا بیش و کمای رفتگان می بینم. خود نیز یکی چو همگنان می بینم. شهرام. ص.
وقتی که زدست رفت دیگر ناید. وافسوس برای آن کجا می شاید. کوشش بنمایی که کنی جبرانش. هر کار به جایگاه خود می باید. شهرام. ص.
بر آنچه به غیر راه حق است مبال. بر کرده پشیمان چو شدی هیچ منال. ای آنکه گل سر سبد هستی تو. گویند که تقریب به جهل است مهال. شهرام. ص.
آیا نگر تو آخرینِ نگر است. یا مکتب تو نجات نوع بشر است. انسان به آزادی خود می گوید. در حوزهء اندیشه و دانش دگر است. شهرام. ص.
باید که به دانش روی آور باشیم. وز ثروت دنیا نیک باور باشیم. وز مهر همه هستی خود پر سازیم. وآنگاه به آرمان خویش داور باشیم. شهرام. ص.
هر روزهء زندگی چو ابری گذرد. بارید نبارید به صبری گذرد. تا در پی کار زندگانی هستیم. آزاد و به جاوید ز جبری گذرد. شهرام. ص.
شهرام تو رابسی بخود می سنجند. هر چند از این نکته بسی می رنجند. از سنجش و رنجش نکته ای می یابیم. گویی که یکی نسخه تهی از گنجند. شهرام. ص.
می را بنگر به نزد من چار بود . وز دانستنی هاست که بسیار بود. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. آیینه و آیین است و در کار بود. شهرام. ص.
از راه و روند خویش برداشته شد. بر راه وروند پیش بگماشته شد. آنی که به وارو علم افراشته شد. با سود وزیان نگر که انباشته شد. شهرام. ص.
می شیشهء جان زندگی میباشد. می میوهء خوان زندگی میباشد. جز می دگرش هیچ نمی ارزد هیچ. می سود و زیان زندگی می باشد. شهرام. ص.
آنانکه به باطل و به حق می تازند. و آنانکه قمار زندگی می بازند . اندیشه و آرمانشان را گیرند. ز آغاز به فرجام چه می انبازند. شهرام. ص.
شاعر نه که میگسار و نه هم بنگی باد. شاعر نه که افتاده و نه هم جنگی باد. شاعر نه که پیراسته نه هم رنگی باد. شاعر نه که هم ز فته نه هم دنگی باد. ش ...