پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
آنانکه به زندگی خود در کارند. در کار چه اند کاندرین بازارند. بی لب به سخن گشوده در گفتارند. پندار کنند به بهترین گفتارند. شهرام. ص.
هر چیز به بُرجت آمد آن را میگو. در یاب به درج نیز یابش می جو. تا آنکه به ژرفنای پندار بپو. در اوج و بن و درازنای و همه سو. شهرام. ص.
گویند چنینی و چنان دورت باد. دانی که نه اینی و نه آن شورت باد. بسیار بکوشی و بیابی آن را. گویی تو که باداباد تا سورت باد. شهرام ص.
آنی که به تکیه گاه دیگر باشد. استاده نگیریش که دیگر باشد. و آنی که به آویختگی روی نهد. نی خود بود و نه نیز دیگر باشد. شهرام. ص.
برخی که تباهند و خدا را خواهند. برخی دگرند نهفته ها را خواهند. برخی که جهان و هر چه ها خواهند. برخی به وسیله سبک ها را خواهند. شهرام. ص
برخی به روند بشریت هستند . برخی که به واروی روند دل بستند. برخی که به گاو و به خریت رستند. برخی به ریا کاری خود پیوستند. شهرام. ص.
برخند و به کارایی خود می نازند. برخند و به ناکاراییش می سازند. برخی به قمار زندگی می بازند. برخی به چرند به پرند می تازند. شهرام. ص.
برخی به پرستش به بهشت روی کنند. برخی دگرند و در کنشت پوی کنند. برخی بنگر که بر سرشت خوی کنند. برخی چو بسوخت یا که برشت بوی کنند. شهرام. ص.
آن عصر که عصر جاهلیت بوده است. عصری که قرون وسطی اش نام شده است. و اینک که جهان سوم هم رام شده است. از ارزش فرد و جامعه اش وام شده است. شهرام. ص.
همگام به گام دیگران چیست چنین. همنام به نام دیگران نیست همین. آغاز و سر انجام نگر کیست غمین. اندیشه و جاودان تو نیست زمین. شهرام. ص.
آنانکه تو را به خود قیاس می گیرند. سبکی به قیاس خلف خود می گیرند. گویی به روند خویش می خواهندش. از هر چه به داده های خود می گیرند. شهرام. ص.
تا خط مقرمط را به آیین دارم. وز نسخ یکی فرزانهء استادم. از ساده و از سرود به کارش گیرم. خواهم به نقّاشیش هم رو آرم. شهرام. ص.
هرگز تو به همگنان خود غرّه مشو. و ز نیک و بد خود و دگر شهره مشو. بنگر به توانایی و بی بهره مشو. نزد خود و نزد دیگر انگاره مشو. شهرام. ص.
ای آنکه به جای خالیم پنداری. پندار به امید اگر می داری. هرگز چه دیده ای زمن آزاری. جز نیک ندیده ای زمن کرداری. شهرام. ص.
ای دوست بیا زیگار را خوش باشیم. باشیم به ارج و مرج و دلخوش باشیم. تا جام وسبو وباده باشد در کار. از هر چه که بگذریم سر خوش باشیم. شهرام. ص.
" داده مند. داده آور. داده آورد ": ولی نعمت .
آنانکه نشسته اند چو استاده نی اند. وآنانکه ستاده اند چو افتاده نی اند. و آنانکه به بندند چو آزاده نی اند. و آنانکه نه در خورند آماده نی اند. شهر ...
تا چامه بسامد دل و دیده بود. یا مغز که واژگان ناب بگزیده بود. وین مهر هوای یار اندیشیده بود. تا عشق که سر از همه پیچیده بود. شهرام. ص.
از مادی و معنوی خود بسته نگر. وز ملک و زملت خویش بگسسته نگر. ار دور بُوِی و تور آهسته نگر. بی ته و تک آهسته و پیوسته نگر. شهرام. ص.
آنانکه ز آرمان خود دور شدند. هرگز به کدامین کار مسرور شدند. و آنانکه به آرمان دست خود را زده اند. مسرور به دور از غم ودر سور شدند. شهرام. ص.
ای یار بیا باز کم و بیشم باش. با چند و به چون زندگی خویشم باش. آیینهء زندگی به آیین بینند. در این روند همره و هم کیشم باش. شهرام. ص.
ای یار بیا به زندگی چندم باش. پیمانه و پیمانم و سوگندم باش. دانیم که زندگی به جاوید خوش است. تا گل به گلستان است لبخندم باش. شهرام. ص.
ای دوست بیا به زندگی یارم باش. ای یار بیا به کار بازارم باش. زی را به روند روز و شب پیمایند. خورشید به روز ماه شب تارم باش. شهرام. ص.
آنانکه به زندگی خود غمناکند . در چون و به چند آن کجا بی باکند. زیگار به غم یا به شادی دارند. جاوید پذیرند یا پذیرند خاکند. شهرام. ص.
یکبار نشسته بیش خود یا کم گیر . یا شاد بزی یا که بسی ماتم گیر. از چند و به چون زندگی خود را باش. شادی نکنی قلم به روی غم گیر. شهرام. ص.
هر کس به روندی زندگانی دارد. غمناک و یا به شادمانی دارد. در شادی و غم که کم و بیش همند. هر چند به سبک، این نه آنی دارد. شهرام. ص.
آنانکه به کودکی زگیتی گذرند. وآنانکه کهو لند و سپس نو سفرند. هر یک برای خود روندی دارند. درسبک روندند و سرانجام برند. شهرام. ص.
آن چیز بپرس که چون وچندم باشد. یا آنکه برای بست وبندم باشد. هر نکته مکانی هر سخن جایی راست. کاری نکنید که باد و پندم باشد. شهرام. ص.
یک قصه نمایم بیش یا کم باشد. در چون وبه چند به شادی و کم باشد. اندیشهء یار که زندگانی این است. افزونه و کاست زیر یا بم باشد. شهرام. ص.
ای یار بیا به کار کار وبارت می باش. ای دوست بیا پیش نگارت می باش. ای گل بیا نزد بهارت می باش. ای دل تو هم در غم یارت میباش. شهرام. ص.
شعر آینه ای بود که تا خود بینی. هرگز نبود آینهء خود بینی. خود رانگری آینه را چون بینی. دیگر چه بود آینه و خود بینی. شهرام. ص.
ای کاش که کام غم به زی کم گیرد. هر اهل دلی به یاد آن دم گیرد. هر کو به زمین بود ویا در عرش است. بی چون وبه چند به زیر یا بم گیرد. شهرام. ص.
هر گز تو امید خویش از کف ندهی. از تن به روان جز به نی و دف ندهی. آن بیش کم است و کم که افزونی راست. هرگز رقم قلم تو بر جف ندهی. شهرام. ص.
یاران به جانتان که دل پر خون است. وز دوریتان شادیم دیگر گون است. ای نیکوان که مهربانان بودید. افسانه و افسون شما را چون است. شهرام. ص.
یک روز به شادی و یا به غم می گذرد. یک روز به بیش یا به کم می گذرد. از شادی و غم یا بیش و کم باکی نیست. آن را تو چه گویی که به دم میگذرد. شهرام. ...
آنانکه به زندگی خود دل سردند. هر چند زنند یا اگر هم مردند. با چون و به چند آن کجا می سازند جاوید پذیرند یا پذیرند گردند. شهرام. ص.
آنانکه به زندگی خود دلگرمند. هرچند نگویند ز چالش نرمند. با این همه با بیش و کمش می سازند. نه خرّم خرِمند نه بی آزرمند. شهرام. ص.
ای کاش که آرزوی ما کم بودی. شادی همه بودی و نه ماتم بودی. ای کاش رسیدی هر کسی کامی داشت. شادی به فزون بودی و غم کم بودی. شهرام. ص.
هر آرزویی که از برای بشر است. دلدادگی و دلبری و یا دگر است. تاکام نیابد بهر وی قصه چه سود. در دیده ودل تا همه اختر شمر است. شهرام. ص.
آنانکه به دارایی خود دست زدند . مانندهء یک لولی سرمست زدند. در عربده و چنگ و چغانی بودند. پا بر سر هر آنچه که شد هست زدند. شهرام. ص.
آنانکه به آرمان خود دل بستند . چون شد که به ناسپاسی اش بشکستند. تا خویش ببستند ز خود ببریدند. آنانکه به نقشه های خود پیوستند. شهرام. ص.
همراه و نمای عاشقان آمده اند. مانند نمای عالمان آمده اند. چندی که چنین نمود نبودی هرگز. از رای و نمای وارگان آمده اند شهرام. ص.
چندی که کنون روند را پیر شدند. بگذشت زمان بود اگر دیر شدند. ناگاه چو موجی که به کوهی برخورد. زآینده و بگذشته چه دلگیر شدند. شهرام. ص.
گفتند نباید که چنین بود و چنان. هر گز نشوید مثل فلان یا بهمان. با ناله و آه و اشکها می گفتند. از نو به نگر سفیدرویند همه شان. شهرام. ص.
کردند سفارش که به کاری پرداز. خود را به روند یا به راهی انداز. این گونه سفارش که گزینش دارد. هر گز نبود با منش ما دمساز. شهرام. ص.
هر کس به روندی خواهد آسوده بود. ماند چو گلی نه آنکه فرسوده بود. مر غان چمن نگر که در باغ بهار. خوانند بهشت زجاودان بوده بود. شهرام. ص.
رفتند که با روندی استیزه کنند. تا خویش بدان روند آمیزه کنند. دیدند نه روشنگر و روشنفکرند. رفتند به قرار و داد آویزه کنند. شهرام. ص.
دشت اندر دشت گل به گلستان آمد. از دفتر گل مر غ غزل خوان آمد. در کوی و در دشت چو نیکو نگری. عرش است که بر بهشت مهمان آمد. شهرام. ص.
یک در پی آرزوی بر باد شده است. یک در پی داده های از یاد شده است. یک در پی بندهای آزاد شده است. یک در پی ویرانهء آباد شده است. شهرام. ص.
خیام شناسی؛ آنچه را در جهان آفرینش می یابیم که از سوی خدا ساخته شده است بر پایهء دانش خداوند ساخته شده است ودرست آفریده شده است ودر روندی دانشورانه و ...