پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٥,٠٦٩)
" ایستش. استوارش. پذیرش. پسندش": اثبات.
توحیدی ( شهرام ) ٠٩:٤٠ - ١٤٠٥/٠٧/١٢بر دانش و اندیشه و سنجش رو کن. با کار و تلاش و آزمون رو خو کن. وز این روش روند خود نیکو کن. با اهل خرد گهی هم گ ...
دم و باز دم. دمش و باز دمش. دمشانه. دمشانگی. دمورز. دمورزی. دمور. دموری. دمورانه. دمورانگی. دمشورانه. دمشورانی. دمشورانگی. دمشورانگیوارانه. مندانه ها ...
آیین وسرودی که سراینده سرود. آزاد سرود و یا که جبرش بنمود. اینک که ترانه اش زداید جبرش . بنگر که چه بر دانستنی هابفزود . شهرام. ص.
امشب شب جشن است شراب ای یاران. آن هم چه به پهلوی رباب ای یاران. هر گز چو بگوییم کباب ای یاران. آن باده گساریست که ناب ای یاران. شهرام. ص.
" نَهِش ": انطباق.
" مُدکار ": مدلینگ .
به نام خداوند شهجهان و نازان. به نام خدای نازان و شهجان. به نام خداوند شهجان و نازان.
چون باندگرایی برونی سخت است. چون باند گرایی درونی بخت است. باید به خدای خود پناهنده شویم. ورنی که فتادن بود و آن رخت است. شهرام. ص.
" تذکرة الاولیاء ": یادکرد دوستان . از : عطار نیشابوری
" یادکرد دینکردیان ": تذکره الفقهاء . " تذکرة الفقه ": یادکرد دینکَرد .
اندیشهء آدمی خدا داده ء اوست. بنگر که همه روند او رو به نکوست. از دانش و اندیشه و سنجش باشد. در کار و نگر به جاودانی نیکوست. شهرام. ص.
روزی که بشر به پیشرفت روی نمود. آنجا که به برتری خود جوی نمود. تا اوج شناخت باور یزدان باشد. بنگر به روندی که چه رهپوی نمود. شهرام. ص.
گل را بنگر که خوش بهاری دارد. وز برگ وبر خویش نگاری دارد. بلبل بنگر به نزد گل سر داده است. زیرا که برای خودش یاری دارد. شهرام. ص.
باید که بکوشی و به جان می کوشی. آنسان که برای خود بدان می جوشی. تا آنکه برای نیروی می نوشیت. جامی به کف آورده از آن می نوشی. شهرام. ص.
هر کو زشراب عشق دارد جامی. هر کو به روند خویش دارد دامی. با این همه در هست یکی فلسفه است. هر کس به فراسوی خرد زد گامی. شهرام. ص.
پیش از من و تو دولت و دینی بوده است. تاریخ بشر خود این چنینی بوده است. هر کیش و قبیله را خردورزی کن. بر رفته و آینده قرینی بوده است. شهرام. ص.
اندیشه کن و هفتاد و دو ملت بشناس. از نیک و بد و بود و نبود اوج و اساس. هم توش و توان هست و بشرپیروز است. انگیزه چنین است و بود جای سپاس. شهرام. ...
در راه و روند زی که جبر انگارند. یا مثل بسی روی به قسمت آرند. وآنگاه به داوری بسی محزونند. چونست که اند، جبری خود مختارند . شهرام. ص.
برخیز کنون که این زمان نوبت توست. بردانش و اندیشه نما عزم درست. یک روز که از دست دهی نیست درست. پرداز به کاری که برازندهء توست. شهرام. ص.
چرخان که نشیمنان این ایوانند. اینک که به دید این خردمندانند. چندی دگرش رسد بشر تا آنجای. گالیله و خیام به شگفت درمانند. شهرام. ص.
ورزش که چراغ جسم و جان میباشد. خودیاب که ورزش بی گمان می باشد. بهداشت و محیط و تغذیه هم باشند. اندیشه به ورزش شادمان می باشد. شهرام. ص.
زن روشنی است مرد بود تاریکی. درّ یاب در این اندیشه شد باریکی. گر مهر زمادرت رسد روشن بین. ور رنج پدر یافته ای حرف و یکی. شهرام. ص.
از فلسفه خودیابی و هم عالم هست. وز علم بیابی به قوانین همه دست. در دین حیا و عفت آیین و منش. با عشق به پیوند به حق شو سرمست. شهرام. ص.
تا جان به تن هر کسی انداخته اند. وز جان و به راز جاودان ساخته اند. اندرخردش غالیه ها می بیزند. وندر دل او مهر کسی آخته اند. شهرام. ص.
در خاک بشر آمده از خاک پدید. گر عشق نباشد روان نیست بدید. رازی که به جاودانگی نام گرفت. از عشق بود زنده و از عشق وزید. شهرام. ص.
عضوی که بد ونیک زبانش خوانند. هر کس سخن خویش از آن می دانند. سالوس و سوفیست و هم دگر اندیشان. از سور به گریند و به سوگ خندانند. شهرام. ص.
خود چیست بشر که همهء هستی اوست. پوشش بود و بی کم وبی کاست نکوست. وردر منش خویش کم وکاست شود. داور ش بگویدش از این راست و روست. شهرام. ص.
اکنون که تو را فرست هر کاری هست. بگذشته و آینده چو پنداری هست. هر گاه و به هر کجا شوی پنداری. هستی به دو نیم آینده و پاری هست. شهرام. ص.
در فلسفه خط قرمزت دیگر چیست. هر فلسفه ای ارزش آن بر گو چیست. اندیشه و فلسفه روندی دارند. این در گرو ارزش زن یا مردی است. شهرام. ص.
آنی که نخست نهاد مردم بنهاد. نیکی و بدی همه بدادش به نهاد. آزاد نمودش که فرا هر چیز است. تا هست در این هستی جاوید نهاد. شهرام. ص.
فردی که در این جامعه پیدایش شد. هر نقد که آورد به سودایش شد. باید که جهان بینی خود سنجش کرد. تا آنکه به جاودانه پروایش شد. شهرام. ص.
بنگر تو به نسل نو بسی بیدارند. هشیار که نسل نو بسی بیزارند. از نقض حقوق بشری بیزارند. از دانستنیهاست چنین بیدارند. شهرام. ص.
در نقض حقوق بشری چاره چه سود. آیین خرد چاره است ناچاره چه سود. اندیشه و دانست چارهء ناچاریست. بی این دو دگر هیچ است ناچاره چه سود. شهرام. ص.
در فلسفه آدمی خردمند شود. در کاستی و کژی چه پیوند شود. اندیشه به فلسفه شود اندیشه. مردم که به فلسفه توانمند شود. شهرام. ص.
شعری همه سر دست ز ایزد دانیم. بنگر به ستایش و نکوهش خوانیم. آنجا که نمود شاعری ول گردند. افسون زدهء افسوس در پایانیم. شهرام. ص.
پیداست بهار هوا نه گرم است و نه سرد. کمتر برف است و بیش باران و تگرگ. هر فصل هوا و حال خودرا دارد. پیروز بود بهار اندر این نرد. شهرام. ص.
تا کی زدنت به روی دریاها خشت. پرهیز نما نا راستین را و بهشت. آغاز نما روند پذیری نیک است. ماندن به دروغ چشم خرد دارد زشت. شهرام. ص.
یاران شنوید راستی از من من سخنی. سوزید برای مردی و نیز زنی. خدمت به بشر بهر خدا ارج نهد. انگیزهء کار چو تو و همچو منی. شهرام. ص.
قومی که به پیشرفت خود می نگرند . در گردش فرّ هنگ خود می نگرند. هر چند یکی فرهنگ نو پردازند. از این روند از همه سر می نگرند. شهرام. ص.
آماده هر آنکه گشت و خود راهم بست. استیزه کند سنجشش از بهر شکست. بی دانش و اندیشه و دیدی آورد. ماند به یکی عربده جوی بد مست. شهرام. ص.
ناچاره و چاره همه را چاره نگر. بگذشته و آینده تو یکباره نگر. بگذشت زمان چارش و ناچارش. از کودکی و کهولت این باره نگر. شهرام. ص.
هر کو که به شور و شاعری پردازد. زی را به نمود و داوری آغازد. نی چون هنری کو هنرش را ول کرد. یا چون کسی که خوش نمی انبازد . شهرام. ص.
آزاد تویی آزادیت شایسته است. بگزین هر آن گزینه ای بایسته است. در مکتب تو آزادیست نقطهء عطف. نا آزادی روح بشر را خسته است. شهرام. ص.
آبشخور آزادی ز اندیشه بود. دانش به توان آنچه اندیشه بود. این است توان دانش و اندیشه ات. آزادی و دانش راه اندیشه بود. شهرام. ص.
تاریخ که فلسفه بر آن می چینند. در خواب و به بیدار نقشهء رنگینند. گر باور خود نقش کنند راه خطاست. پیروز در آزمون چو نیک آیینند. شهرام. ص.
اینک که گه غریبی واژه گذشت. خواهی تو حروف سی ودو یا بیست و هشت. یکسان تمام واژگان باید دید. نی آنکه یکی گزید و دیگر راهشت. شهرام. ص.
آمدشدِ ما برای علم است و خرد. کاوش به شباروز ی و کشف و سرمد. تا آنکه بدانی ز کجا آمده ای . خود نیز بدنی به کجا خواهی نَرد. شهرام. ص.
هر کس که به فلسفه گراید نیکوست. دانیم که فلسفه چو چشم و ابروست. هم جان و جهان باشد و هم چشم عمل. بر بد به چو دشمن است و بانیک نکوست. شهرام. ص.
سیمرغ روان در آزمون وام گرفت. نابوده و بود ز هستی اش جام گرفت. هستی همه تا در آزمایش بینند. در فلسفه اش دست خرد جام گرفت. شهرام. ص.