پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
" رگبار :" از آنجایی که باران به کوهستان و رگه و رگهای کوهستان کم و بیش می بارد کم کم به بارانهای تَم که به نوبت وپشت سرهم و پراکنده است رگبار گفته م ...
این نسخهء من ترانه نامش باشد. آنجای که خواننده به کامش باشد. تا توسن زندگیست رامش باشد. هم دست نگار و لب جامش باشد. شهرام. ص.
بنگر که کدام زن مرد را عشق آموخت. وز آتش عشقش غم همسر آموخت. گویند زن و مرد برابر هستند. بنگر که چه رندانه لبان را می دوخت. شهرام. ص.
هر چند که این گفتهء از شهرام است. تاریخ روندش آغاز و انجام است. بنگر چه کسی پیروز زی می باشد. یک خون دلی دو که به دستش جام است. شهرام. ص.
هرگز دل من ز مهر آزاد نشد. آنی نبود ورا زمهر یاد نشد. هر چند غم مهر فرا ارزشهاست. جز مهر توام از غم مهر شاد نشد. شهرام. ص.
هر گز که به گیتی کسی کامش نیست. دلداده و هم باده و هم جامش نیست. جز آنکه به گیتی نیست آرامش نیست. می کوش مگر که ایزد از بامش نیست. شهرام. ص.
آنانکه به کار مردمان در کارند. گویی که به دستور خدا می دارند. دستی که به هم دست فرا مهر نهند. پیروز بوند از آنکه یزدان یارند. شهرام. ص.
بر مرد نگر شیر فلک رام وی است. پیروز به زندگی و این جام وی است. با این همه رام مهرورزی باشد. از این نگرش زمانه بر کام وی است. شهرام. ص.
هر فرد به نزد خود پیامبر باشد. یا آنکه پیشوا یا که رهبر باشد. فرزان بود یا که خردور باشد. یا رازوری به نزد داور باشد. شهرام. ص.
فرزانه نگر سنجش و اندیشه نگر. وز این تو بر باور وبا پیشه نگر . در راز فنای هر چه بادا بادا. دانشور در دانش و از گیشه نگر. شهرام. ص.
روزی که بیامدیم و روزی که رویم. نسل از پی نسل ز همدگر با خبریم. سنجش بنما دانستنی ها را خود. چونانکه بیامدیم و چونانکه شویم. شهرام. ص.
باید به شناسایی و سود روی کنی. وز بهر همین روی به هر سوی کنی. پس ذهن و زبان خود گرامی می دار. تا آنکه نموداری از این خوی کنی. شهرام. ص.
بنگر تو به دانشنامه و باآن باش. با دانشنامه چو پور سینا جان باش. خیام نمون نوروز نامه بنویس. با دانشیان مینوی جاویدان باش. شهرام. ص.
بنگر به نوشته انگیزه است یا که امید. آنجا که جهان بهر امید است و نوید. هم نیز به جاودان به کارت آید. هر گز نشود خسته و بیهوده شوید. شهرام. ص.
بایسته که مردمان به هم مهر کنند. وز دل به دماغ ودیده و چهر کنند. با هر گرایش و گرایی که بوند. از بام به شام فرای هر سهر کنند. شهرام. ص.
هر نیک و بد و فرای هر نیک وبدی. هستی تو بجا فرای هر جزر و مدی. با خویش و خدای و خلق او باید بود. در آنچه پذیری خود ودر آنچه ردی. شهرام. ص.
گاهی که تو را می بینم آن زندگی است. هرچند برای ایزدم بندگی است. تا مهر و دوستی فرایند به هست. پس بود و نمود هست تابندگی است. شهرام. ص.
نی نسخهء داغ ِدوزخت بس باشد. نی باغ بهشت بس هر کس باشد. پس رو به فرای این دو باید داری. گل در تو دمد و یا تو را خس باشد. شهرام. ص.
بنگر به خودت پندی ویا الگویی. در بارهء خویش و دیگران تا گویی. یزدان تو را گواه باشد بس شد. هر چند به دست خود ویا چون گویی. شهرام. ص.
باید که به برنامهء خود همسو شد. با دانش و با اندیشه ها رهپو شد. وانگه به نیایش خدایی رو کرد. تا باخود و با خلق و خدا با او شد. شهرام. ص.
آنجا که بود غم برترین شادی به. شادی که بود دگر غم رادی به. در شادی و غم نمود آبادی به. شادی به و رادی به و آزادی به. شهرام. ص.
تا گوهرهء نمود هستی جان است. تا جان دراین گوهرهء پنهان است. آن کیست که از خود کند این گوهره را. آنند که دل ربودن از ایشان است. شهرام. ص.
فردی که به دانشوری اش پوی کند. فردیست که خانوادگیش را کوی کند. آنک بنمایید کدامین برتر. هر کو که همایشی به هر سوی کند. شهرام. ص.
گاهی که تو غمگنی و گاهی شادی. گاهی که فرو پاشیده یا آبادی. هنگامهء زندگی چنین بنمایند. هرگز به کجا اوج و کجا افتادی. شهرام. ص.
مردم بنگر سرسبدند هر گل را. بنگر به غزل نموده اند بلبل را. در سبک دگر می نگری سنبل را. در جام و جم اینک بنگر غلغل را. شهرام. ص.
بنگر تو به خویشت که چنین در کاری. گاه دگری فتاده در بیکاری. این است روند زندگی پیروز است. با خلق وخود و خدا چه می انگاری. شهرام. ص.
دانش بنگر دانشورش می داند. فرزانه به فرزانگی اش می ماند. ای بس که فراموش رازور نام کند. دینورز نگر که در تلاش می خواند. شهرام. ص.
تئوری:" دیدوری. دیدورزی. دیدواری. دیدواره. دیدوارگی. دیورزندگی. دیدورندگی. دیدبان. دیدبانی. دیدایی. دیدینه. دیدبنگی دیدینورزی. دیدینوری. دیدش. دیدشور ...
آنانکه به هنگام به هنگام کنند. چندین روند را به یک گام کنند. با دانش و اندیشه و سنجش نگرند. بر بام جهان ستاده و کام کنند. شهرام. ص.
یزدان بباید که بود الگویت. شیطان نکند تا لانه ای در کویت. صد طرح دروغین نشانت بدهند. تا آنکه به بد نگرود آن نیکویت. شهرام. ص.
صد سبک فسانه و اساطیر بود. تاروی به زندگی فرا گیر بود. مردم که بباید که الهی گردد. از چه به هر آنچه دست در زیر بود. شهرام. ص.
باید به روند جاودان کوش کنی. هرگز نشود به هر کسی گوش کنی. یک رشته به راه زندگانی یابی. تا راه رهایی را از این هوش کنی. شهرام. ص.
بر هیچ باور باورت چون باشد. بر نا باوری باورت افزون باشد. در باور فرا یا به فرو دستی هست. بی این همه ات داوریت دون باشد. شهرام. ص.
گر پیکر تراش پر نبوغی بودم. بر پیکره ها تندیس می افزودم. در اوج و نگاه و ایستار همگان. راهی بنمودم که بخود پیمودم. شهرام. ص.
هر کس به روند خود روایی دارد. وآن نیز نگر که ره به جایی دارد. هر کو که به کار وبار خود پردازد. وآن هم که به دید آشنایی دارد. شهرام. ص.
در این شرایط انسان انسان است. شیر هم که به مرج بیشه را سلطان است. بی ارج و مرج نتوان برتر شد. بر تر ز چه رو این بودت یا آن است. شهرام. ص.
تادر اقیانوسی شناور گردی. یا دانستنی ها را به باور گردی. باچند کتاب و ظرف آب در دستت. دانسته و آب را چه داور گردی. شهرام. ص.
بر راه و روند دیگران پا مگذار. خودهم به فراز و به فرود دانه مدار. آنجا که فراخود آرمانی داری. در بیگه و گاه هست آیینه مدار. شهرام. ص.
بنگر به کتاب که گفت من برتر . یا آن کتابخانه که می گفت من سر. هر یک به شناسایی هم رو کردند. دیدند که باشد شاخه و سایه وبر. شهرام. ص.
می چون گل سرخ است چمن را بنگر. یا آبشار است و دمن رابنگر. ور طرّهء یار است زمن را بنگر. گر چون رسیدن است سمن را بنگر. شهرام. ص.
بنگر که چرخندشِ چرخن کردند. هم نیز سه گوششِ سه گوشن کردند. هم نیز چهار گوش ِ چارن کردند. از گلخن و هم نیز زگلشن کردند. شهرام. ص.
یک چند بگفتیم کیک در کار است. یا آنکه فلان بنگر بیسار است. بهمان به سر بلندی و نامش هست. اینهابه روند روزگار بسیار است. شهرام. ص.
تاریخ اگر نبود نباشد انسان. بنگر توبه مهرش خدای یزدان. هر چیز برای خود تاریخی دارد. خود ناظر و هم خدای و هم از خویشان. شهرام. ص.
سوگند به آنکه من به او زنده بوم. هم نیز به مهرورزیش سر زنده بوم. با مهر و در کنار تو من هستم . آن هم بنگر تر افرازنده بوم. شهرام. ص.
زیگار چه شیرین و چه تلخ می گذرد. در شوشتر و یا به بلخ می گذرد. زیگار روند توست رسی یا نرسی. در غرّه بود و یا به سلخ میگذرد. شهرام. ص.
ابزار که ابزار الهی نبود. هرچند روندیته به کاری نبود. از دانش و فرزانش و آیین وز راز . بی راست ودرست فرّ همایی نبود. شهرام. ص.
اینک که به جاودانه با هم هستیم. از این روند راستین سرمستیم. اینک که منش به جاودان هست روا. این راه و رند بگویدمان رستیم. شهرام. ص.
در نیک وبد ی زندگی رو کردیم. واندر بهشت ودوزخش خو کردیم. هر آنچه که هست روندخود را دارد. ما خود به فرا همه چنان خو کردیم. شهرام. ص.
از قم ز نجف یا اصفهان یا تبریز. از دانشی و واز عالم و مشک آمیز. آن کیست که پیروز بود در جاوید. یاآنکه تبه گن باخت در رستاخیز. شهرام. ص.
اخلاق نباشد خط قرمز هم نیست. بگذشتن از خطوط قرمز از کیست. ای خلق خدا که از خدا می گویید. بهداشت نما کز بهرهء هستی چیست. شهرام. ص.