پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
بر خواست خدا خود نتوان برتر شد. هرچند به نیایشی و چشمت تر شد. زیرا که خدا بهتر ز ما میداند. اینسان بتوان ز روزگاران سر شد. شهرام. ص.
تاریخ ز آتلانتیس کجا بیرون است. آن هم ز گزارشی کز افلاطون است. هر کس که به آرمان خود میباشد. بنگر که روند روزگاران چون است. شهرام. ص.
بر خیز و بگو یک غزل ناب بیار. یا یک ز ترانه ناب و نایاب بیار. هر دفتر ودیوان ورق میزن خود. یک چام بود در خور و هم باب بیار. شهرام. ص.
در صحنه بوی پیدا و یا پنهان به. آرام و یا تو را سخن گویان به. آزاد و به آزادگی ات در کاری. ماند به ترانه ای نویس یا خوان به. شهرام. ص.
گفتند به پندار وبه کردار نمای. در هرچه بود تو نیک در کار نمای. در نیک و بد و فرای هر آنچه بود. هر مکتب و هر آیین و انگار نمای. شهرام. ص.
بنگر به دو دانشور اسلام ایران. میگوی فرا پورسینا یا ریحان. وآنگاه میان خیام و معصومی. می گوی کدام برتر بود از اینان. شهرام. ص.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز . بر همّت قطب الدین شیرازی ناز . با آن همه آثار که از خود بنهاد. آن کیست که خود راکندش در انباز. شهرام. ص.
ایشان بنگر چقدر عزیز است و گرام. آورده برای ما ز قانون پیام. بنگر به نگر بزرگوار است ایشان. بی رشوه و بی دود و دم و گام به گام. شهرام ص.
خواهی که به آرمانشهر خود دست رسی. باید ز هر آنچه هست در بست رسی. تا آنکه به دیگران نیایدت آزاری. این است خداخواهی و در هست رسی. شهرام. ص.
ای مرد خدا یار تو باد نیک بدان. وی زن خدا یار تو باد نیک بدان. تا راه خدای پیش گیری یابی. پیروز تویی بزن همین تیک بدان. شهرام. ص.
گفتار و به کردار و به پندار نگر . نیکو بنگر این همه بسیار نگر . گر نیک و بد و فرای اینها باشد. ور نی تو سزای خویش را خوار نگر. شهرام ص.
ای یار بیا که زندگی ساز شویم. در راه بلند خود هم آواز شویم. در راز گشایی مهربانی داریم. مانندهء سرو و سوسن انباز شویم. شهرام. ص.
آیین خرد دانستنی ها دارد. خود گل بود و گل به هوا می کارد. دانستهء تو چار بود یادت باد. این درّ بنگر بلبل و گل را آرد. شهرام. ص.
گاهی که به شادی ای روی می آریم. گویی همه شادی آن را ماییم. وآنگاه که جشن رو به پایان آرد. برسبک وروند زندگی می شاییم. شهرام. ص.
یک روز به کوی زندگی روی کنید. روز دگری به سبک نیکوی کنید. آیین و روند دیگری آموزید. آیین خرد را همه رهپوی کنید. شهرام. ص.
بنگر که روند زندگی را مانی. تا ماندگی و واماندگی را مانی. اینک که روند زندگی مینوی است. خود شیک شدگی و ژندگی را مانی. شهرام. ص.
گفتیم به مردم سالاری روی آریم. هر جا که بود روی بدان کوی آریم. تا آنکه روند راستین آغازند. نی آنکه به ناروا سخنگوی آریم. شهرام. ص.
فرهنگ نگر اگر کژایی گردد. بنگر تو به سرمایه کزایی گردد. یا آنکه سیاست تا به تایی گردد. تا آنکه روایی نا روایی گردد. شهرام. ص.
آنها که عرق ملیت بستانند. خواهند جوانمردیت بستانند. از فرد واز خانواده وز کشور . خواهند خدا پرستیت بستانند. شهرام. ص.
پیروز بود هر آنکه پیروز بود. آن هم ز گذشته تا به امروز بود. آن هم به پسند ایزدت باید بود. آنگاه بدانی که دل افروز بود. شهرام. ص.
گفتند به راه وراست در راه شوند. سختی بکشی و گر نه گمراه شوند. اینک که به دست رد سختی هاییم. تر سان از آنکه مردم آگاه شوند. شهرام. ص.
گفتم که به رمان نویسی بزنم. یا خود به زبان انگلیسی بزنم. یا آنکه به چام روی آورم، کی؟ زودی. یا گوشه ویا بر سر کیسی بزنم. شهرام. ص.
نو نو بنگر به روزها نو هستند. مردم بنگر به روز نو دل بستند. هر روز روند دیگری جاوید است. هر چشمه فرای جاودان در رستند.
انگار نما خدا نباشد هستی. هستی و چنین به زندگی دل بستی. در ذهنیت عدم تو جاویدانی. زین روی فرای جاودان سر مستی. شهرام. ص.
بگذر تو ز شوخی که آب و رویت ببرد. هم از شکست نفس که بویت ببرد. وز ناب گزارش جستو جویت ببرد. وین بگو مگو چه مرده شویت ببرد. شهرام. ص.
مردم که به نیت است نه جان و نی تن. هر چند خرد نموده است مرد یا زن. در نزد خود و نزد خدا و هم خلق. بنگر به فرا کالبد و روانی روشن. شهرام. ص.
ای نسل بیا ز دوزخت بیرون شو. یعنی به بهشت رو و خود افزون شو. چون تنگ نظر شوی به دوزخ باشی. بر نسل و نیا و این و آن ایدون شو. شهرام. ص.
یا ژرف به داده یا جدا افتاده. ماند به یکی ماهی وا افتاده. از گشنگی و تشنگی اش جان بدهد. انگار که در جیب خدا افتاده. شهرام. ص.
آنجا که پیایند پور سینایی. باید که تو تنها راه را پیمایی. بایسته به همدمی بود همراهی . آنجا که پیایند ره صدرایی. شهرام. ص.
با نسل خودت در صحنه باید بودن. فخری که به افتخار خود افزودن. در صحنه نباشی میشود بیهودن. بدرود نیا می بُود و هم لودن. شهرام. ص.
بنگر که چگونه قند تو افزون شد. یا چربی تو زمرز چون بیرون شد. هم نیز گنه چنین روان را دارد. گر مسخ نه ای نسخ دانی چون شد. شهرام. ص.
بنگر تو به این بخش مغزش در کار. بنگر به وظیفه اش که گویی شد یار. این را که نگویی چه بگویی خالو. گوید به درک شلخته شد یا تیمار. شهرام. ص.
باکی نبود که هست باشیم یا نیست. باور به هر آنچه هست باشد یا چیست. در ذهنیت عدم که جاویدانیم. در باور جز این بگوییدم چیست. شهرام. ص.
گویند ترانه کم بگو بس باشد. یک چام بگو برای هر کس باشد. گوییم روند این چنین می خواهد. یک بیش نبود اگر هزار پس باشد. شهرام. ص.
خیام بفزود دانستنیهای بشر. پرداخت و افروخت بسیار اخگر. زان پیش که آید او نبود آن آیین. زان پس که در افکند در آیینه شرر. شهرام. ص.
هر واژه روندی و روایی دارد. در جای دگر راه به جایی دارد. تا راه و روای واژگان گشت پدید. دستور دگر دارد و نایی دارد. شهرام. ص.
فرزانه نمود کسی گناهش نبود. دیگر بفزود کسی پناهش نبود. مردم که برای زندگی زنده بوند. کمتر ز کسی کسی رفاهش نبود. شهرام. ص.
پرسید که آزمون زیگارت چیست. کردارت و پندارت و گفتارت چیست. گوییم که مردمان خدا جویانند. در راه و دگر بگو که زنهارت چیست. شهرام ص.
هر واژهء فارسی فراوان باشد. هر واژه بخواهی زان هزاران باشد. زیرا که بن زبان شناسی باشد. از گفته و بنوشته نمایان باشد. شهرام. ص.
از طاهر و از دیگر و از میر نوروز. شد گفت لری گفتهء گیتی افروز. از ساز و به آواز وصدا وسیما. هم نیز کهن پایه روند هست به روز. شهرام. ص.
ای دوست اگر که زندگی میخواهی. باید که روند زندگی افزایی. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. با خلق و خدا و خود رهی بگشایی. شهرام. ص.
ای یار بیا و یار خود را می باش. هم نیز تو دانهء زندگی را میباش. نی آنکه بپاشی دانه و کرده رها. تا آنکه نگویی که ای وای ای کاش. شهرام. ص.
یک بوسهء تو تو هزار حوری ارزد. هم حور وپری و کام و سوری ارزد. هردم که توباشی ام بهشت می باشد. آن هم به چه جوری و چه شوری ارزد. شهرام. ص.
سخت است که جامعه شناسی ات وارو باد. یا آنکه سیاست خود بخود نارو باد. سرمایه نگر کز دیگران پارو باد. آن باغ نگر کز باغبان شاروباد. شهرام. ص.
دستور زبانت می آگاهی هست. انجامش و آغاز بت خر گاهی هست. آن می که ستانده نبود در زیگار. آسیب پذیر هست ونه آگاهی هست. شهرام. ص.
باید بزنی می با بتی خرگاهی. آن هم نه همیشه به شب و گهگاهی. بسیار خوری درد سرت افزاید. با باده گساری که رسد آگاهی. شهرام. ص.
فرسودهء دهریم و خوش و بینایم. اندیشهء پیایند پور سیناییم. یا اینکه پیایند ملا صدراییم. آنها بنمودند و ما نیز بنماییم. شهرام. ص.
آنی که هزار کار وبارش باشد. با خویشتن خویش نه کارش باشد. واندیشهء خانمان و یارش باشد. ماند به سرابی که خمارش باشد. شهرام. ص.
گوید که هزار کار و بارم باشد. با خویشتن خویش چه کارم. باشد. بنگر که امانم زندگی ببریده است. کاندیشهء خانمان و یارم باشد. شهرام. ص.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز . دانستنی تواند به جاوید و فراز. از دانش و اندیشه و سنجش بشناس. این است حقیقت ونگیرش به مجاز. شهرام. ص.