پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
هرگز تو نگو که آخرش مرگ بود. وین زندگی جهانی اش ترگ بود . بنگر به هزاران نمودار که هست. هر کس که هست در آن همه برگ بود. شهرام. ص.
هیچ کس به اندیشهء خود نیست بگو. اندیشهء فردا نکند نیست بگو. از نسل و خود ونیا کدام بگزینی. بی نسل خود و نیا مگو نیست بگو. شهرام. ص.
باید به تلاش زندگی پردازی. تا آنکه برای خویش سر افرازی. بنگر به روند ناایستا می باشد. پیروز بباید بودنت نی بازی. شهرام. ص.
بنگر به سیاست دوزخ است یا که بهشت. برداشت فرداست یا که حزب یا که کنشت. دانشکده و حوزه و یا دیر و سرشت. یا آنکه زدن به روی دریاها خشت. شهرام. ص.
بنگر به روانشناس روانکاو و پزشک. هم نیز فقیه که میزند بوی ز مشک . این چار شناسای گناهان باشند. بی آنکه بگویند شکست آن را تشک. شهرام. ص.
گویند که قاموس من است بی کم و کاست. قاموس طبیعت نه کم داشت نه کاست. هر چیز به نامش به نشانش باشد. قاموس خدا فرای کم باشد و کاست. شهرام. ص.
ما بر سر سفرهء خداوند استیم. جاوید نگر نگو که تا چندستیم. هم نیز خوریم روزی پاکش را. این میوه واین چای و این قندستیم. شهرام. ص.
ای جانوران خوشا به احوال شما. زیرا که شمایید بهتر از ما. اندر نگه داشت نسلیت و نیا. مردم بدرک گوی هر دو خودرا. شهرام. ص.
گریان چو شوی برای یزدان می باش. خندان چو شوی برای یزدان می باش. فرهنگ و سیاست از برایت باشد . افسان چو شوی برای یزدان می باش. شهرام. ص.
نسل از پی نسلی که تباهی آرد. ماند به زمینی که دغا هی آرد. باید که به افت آفتش روی آری. تا کِشتهء خود را آنچه خواهی آرد. شهرام. ص.
بنگر تو به جانور که نسلی دارد. سبکی که بهین است بخود بگمارد. مردم که بباید بهترین بگزینند. زیرا که تباهی نسل را آزارد. شهرام. ص.
ثبت است چو به تاریخ نام من تو. دیگر بنگر شدت به کام من و تو. هر آینه نام من و تو می شنوی. پیروز بلند کنند جام من و تو. شهرام. ص.
در حلقهء نا یافتهء خویش نگر . در تافتهء بافتهء خویش نگر. در هر چه نگر کنی بیابی خود را. اندیشهء بشکافتهء خویش نگر. شهرام. ص.
در بتکده و دیر و حرم گردیدن. وز راه و روند آن یکی بگزیدن. ای یار تلاش زندگی نام گذار. پیروز شوی و جاودان را دیدن. شهرام. ص.
خواهی که به زندگیت پیروز شوی. می کوش به روز شوی و پیروز شوی. بگذشته و آینده و اکنون نشناس. خواهی به اهورا اهرمن سوز شوی. شهرام. ص.
هر چند هنر رافوت و فن میباشد. وآن از خرد و روان وتن میباشد. با این همه رو به جاودان میپرداز. زیرا که روند ما و من میباشد. شهرام. ص.
تا وزن ترانه است و کم می آورد. وین است که گاهی کوه غم می آورد. باید که روند دیگری آغازید. چون جام جها نما زجم می آورد. شهرام. ص.
گاهی به فراسوی خرد رو کردی . تاآنکه خودت را جست و هم جو کردی. بنگر ملکه را می مانی در پرواز . زیرا تو ز انگبین شست و شو کردی. شهرام. ص.
گاهی که به نقاشی نگر می داری . یا آنکه به خطّی خوش نگر می داری. هرچند که زندگی تو ناشادست. گویی که به گلستان نگر می داری. شهرام. ص.
آنانکه ستمگرند ز خود بیزارند. آنانکه ستمکشند ز خود بیزارند. از خلق و خدا چگونه بیزار نگشت. آنانکه خدا و خلق و خود بیزارند. شهرام. ص.
بنگر به کسی از همه بی زار بود. بنگر به کسی بسی گرفتار بود. از نسل و نیا و خود و خان و مانت. با خلق و خدا و خویش در کار بود. شهرام. ص.
شاید که چرند است و پرند میباشد. یا آنکه پرند است و چرند میباشد. در سایهء تاریخ هویدا گردید. آیین زمانه در روند می باشد. شهرام. ص.
بر مردم و بر سمبل ایشان بنگر . بر دست به و چرخهء نیکان بنگر. هر کو به روند خود روایی دارد. بر کودک و بر جوان و پیران بنگر. شهرام. ص.
در ذهنیت عدم که جاویدانیم. آنک به فرای است و هست می مانیم. هم هست و است سایه های مایند. این است و فرای جاودان اینسانیم. شهرام. ص.
بنگر به شهیدی که شهید بهر خداست. وز هر چه مگر خدا جدایست جداست. این است گواه و راستین می باشد. تاریخ از این روش به نیکی برجاست. شهرام. ص.
بنگر به فرا مرگ من و ما هستیم. هم نیز فرای زندگی سر مستیم. گر خلق و خدا نبود هم می بودیم. در ذهن عدم فرای هست و استیم. شهرام. ص.
من دوست دارم کارگردان باشم. گر فیلم بود بازیگری زان باشم. هم نیز تماشاگر در آن باشم. وین هم به پسند و مهر یزدان باشم. شهرام. ص.
اندیشهء زندگی کدامت باشد. تا آنکه به آزمون به نامت باشد. سنجش بنما سبک و یا سنگینش. تا دانش زندگی به کامت باشد. شهرام. ص.
می خوان هر آنکه کاری از خویش بهشت. هم نیز مجو ز دوزخ است یا که بهشت. آیا تو بدانی کز کدامین هستی. بنگر تو به نانمای میخانه کنشت. شهرام. ص.
بنگر به چهاردانستنی های شما. فرزانش و راز و دانش و آیینها. هر گز نتوان نادیده انگاریشان. ای آنکه روند پسند خواهی و خدا. شهرام. ص.
دانی تو که بر سرت شبیخونی هست. خود نسل و نیای خویش را باید رست. آیین خرد راه پشیمانی نیست. یزدان تو را یار است نداری از دست. شهرام. ص.
زان روز که دانشوری آغاز نمود. هر آنچه که بود راه دیگر پیود. تا اینکه خردورزی مردم افزود. وز بودش گیتی به روندش آسود. شهرام. ص.
مردم بنگر که مینوی آییند. در راه و روند ایزدند و اینند. آیین پسندی دگر چون باشد. پیروز و رستگار یا که دیگر بینند. شهرام. ص.
گفتی که خردورزم و آیینت باد. دانشورم و گواه دیرینت باد. پاداش و سزا از خرد است وز دانست. این هم ز گزینهء نخستینت باد. شهرام. ص.
اینک که بشر دو دست آزادش هست. گر اینکه سزا و نیز پاداشش هست. هم نیز ضریب هوش آزادش هست. ویران چه نماید زندگی کادش هست. شهرام. ص.
بنگر که برای زندگی حرفه کنی. آن هم به روندی که بخود صرفه کنی. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. می کوش برای هر کدام طرفه کنی. شهرام. ص.
گویند که آخرین دوا داغ بود. در باغ بود ویا که در راغ بود. پاداش و سزا اگر نبودی چه شدی. دریافت نماید آنکه در باغ بود. شهرام. ص.
بنگر به درستی راستی و با آن. در فرد و به اجتماع درستش میدان. هوده و به سامان بری هردو بود. بیهوده بود تا که نیابند سامان. شهرام. ص.
در مادی ودر شرک و موحد می دان. این است گرایش و روند ای انسان. بنگر توبه هستی عدالت محور. در هر گزینشی بوی هستی آن. شهرام. ص.
مردم که به اندیشهء زی میباشند . برخی بنگر فرای زی می باشند. برخی بنگر مشک به یار می بیزند. برخی دگرند چه کار زی می باشند. شهرام. ص.
با دشمن نسل خود که کوتاه آیی. دیگر نتوان با دوستان راه آیی. او دشمن جان وخان ومان توبود. بر آب روان خویش چون کاه آیی. شهرام. ص.
هر نسل که از نسل دگر میزاید. باید که بسی راه نکو افزاید. تا دشمن اهرمنش کوتاه آید. باشد که بشر راه خدا پیماید. شهرام. ص.
آیینهء شهر شهروندان باشند. از مشک و گلابی که به آن میپاشند. در فرد و به خانه و همایش بنگر. در کار عروسی و به جشن و آشند. شهرام. ص.
این است سفارش به شما می گویم. وآن را چو همه نسل و نیا می جویم. چون یار به آرمان خود باید بود. وآن را به چو جاودان بجا می پویم. شهرام. ص. .
یاران نباید که زهم دور شوید. هر چند از این پایهء مسرور شوید. بینید چو آرمان ودر شور شوید. ناگاه بیابید زدهء زور شوید. شهرام. ص.
از ماده معنایی که فرهنگ تو اند. بنگر که چگونه اش بیابی به روند. بنگر به گزند چیست بشناس گزند. تا آنکه بیابی تو روند را که ز چند. شهرام. ص.
ای دوست بیا به دیگران یاری کن. وز بهرهء یاوری تو هم کاری کن. هم تو به تک نیز هم تک با توک. هم از بر خویش به خویش غمخواری کن. شهرام. ص.
بنگر تو به چامه فیلم و نقاشی بین. تا آنکه گزارش روندش بگزین. یا آنکه به اندرز و به پند روی آری. بادلبر و دلدار ودل هست چنین. شهرام. ص.
بنگر تو به اندازهء می خواریها. آن هم به توان همه دشواریها. نی جام و نه جم بهرام و خیام هم نه. مستی نه و شوری نه و بیماریها. شهرام. ص.
ای بس که برای دیگران گرییدیم. وز خویش برای دیگران ببریدیم. آنگه به روند دستگیرم شد کان. خوابی است ز گریه بهر خود میدیدیم. شهرام. ص.