پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
هرگز نشود رو به تباهی آری. ناید زتبه بجز تباهی کاری. امید به تباهان داشتن بیهوده است. ناید ز تبه بجز تباهی باری. شهرام. ص.
شهنامه و دانشنامه و نوروز نامه. بنگر که به هر سه هست پیروزنامه. در بازهء پنجاه ساله ای بنوشتند. دیروز و پریروز و امروز نامه. شهرام. ص.
گویند که اصل زندگی پیروزی است. وین گفت کهن هست نه از دیروزی است. نزد خود وخلق و هم خدا باید بود. چون آنچه که از گذشته و امروزی است. شهرام. ص. ...
یک روز بشر فناوری را کم داشت. زان روی شناسه هاش زیر و بم داشت. امروز به دست او بود ابزاری. برتر چو نمودی که زجام و جم داشت. شهرام. ص.
خیام که ذوفنون بسیاری بود. بر دانش و اندیشه و سنجش افزود. چامش که نمودار روندش گردید. از خاک به باد زندگی را بنمود. شهرام. ص.
با هم که بود با هم و بی هم ناهم. بی هم نبود چنانکه باشد باهم. جز آنکه چو بیهمان باهم گردند. یابیم که گشته اند یک پا پاهم. شهرام. ص.
خیام که نیست را بپنداشت به هست. وز آنچه درست بود می دید شکست. می گفت روند زندگی را میدار. و آیین خرد را نگذاری از دست. شهرام. ص.
تاریخ که تاریخت نمود بنویسند. اوزهر بریخت ویا فزود بنویسند. آنگاه به بررسی آن پر دارند. افزودروند ویا فرود بنویسند.
بنگر که گرا هست و گرایش بسیار. وز لهجه واز زبان بشر هست تیمار. هم نیز به فرد وجامعه کشور و قوم. آنجا که بجا نیاورند پس هشدار. شهرام. ص.
از یاد چو رفت یادهای من و تو. مانند بود به بادهای من و تو. چون باد بود یاد و چویاد باشد باد. خوش بودن در چکامه های من و تو. شهرام. ص.
هرگز نه بجز جرعهء جامش جامی. هرگز نه بجز همره گامش گامی. این است بهشت جاودان تادانی. با هم که بوی کم نام یا پر نامی. شهرام. ص.
در آینهء فرا زمان هم بنگر . در آینهء فرا مکان هم بنگر. بنگر تو به جاودان همه آینه است. در آینه های جان و جان هم بنگر. شهرام. ص.
آنانکه امید به یزدان دارند. دانیم که در هست فرا بسیارند. از بام با شام نگاهشان یزدان است. هر گز مگر امید چه می پندارند. شهرام. ص.
گویند کسان جهان به عدل است و به داد. گویند کسان هر چه خدا خواهد باد. برهر چه گراهست و گرایش بنگر. پاسخ بنگر به پرسش و دار به یاد. شهرام. ص.
ای دوست بیا و زندگی از سر گیر. راهی به پسندِ کردگار در بر گیر. چون اهل هنر باش و هم گل میکن. با خلق و خدا بساز نه ره دیگر گیر. شهرام. ص.
بنگر که خط قرمز مردم هوده است. از خط که گذشتی دگر بیهوده است. سالوس و ریا کار و موزی مولی. بگذشته و اکنون و آیا توده است. شهرام. ص.
گویند که هر کس دی ان آیی دارد. هر جامعه فرهنگ جدایی دارد با این همه دل راهنمای همه است. وآن آینه مهر از خدایی دارد. شهرام. ص.
هر کس بنگر به دست خود یابد مرج. مرج است به اندیشه نمایندش درج. پرونده به نزد کرد گاری آرند. ننگر تو به دخل ونیز ننگر به خرج. شهرام. ص.
برپایهء دین دشمن حق نیست شود. در فلسفه شرّ نابود و ناچیست شود. در راز خدا شایسته را می داند. در علم بهین گزین فرابیست شود. شهرام. ص.
آدم که ز مرگ و زندگانی کم نیست. آنکو که پلیدی بکند آدم نیست. مردم به روند زندگی میباشند. این بود ونمودن دگر یک دم نیست. شهرام. ص.
ای مز تو به دست یار دست یار آر. پیوند نما دلهایشان با هم دار. وآنگه به روند نسل و نیا بنماشان. این است تلاش و زندگی در هر کار. شهرام. ص.
یک روز گزاره های اندیش نمود. روزی به شمار که پیروی نیست درود. امروز گزارش است در اندیشهء ما. ای اهل هنر آرید این را به سرود. شهرام. ص.
گفتی تو که گفت کیک چنان یا که چنین. یا آن دگری چنان نمود یا که همین. با این همه از کردهء خود شرم بدار. بنگر به تبرزن به درختت به کمین. شهرام. ص.
آماج به ناسزا چو کردند تورا. وزکینه و رشک هم که بخستند تورا. نومید مشو آنجا که دیگرهایند. بنگر به خودیهایی که رستند تورا. شهرام. ص.
بنگر تو به رفتگان چها می گفتند. یا اکنونیان بر چه بها می سفتند. یا آنچه به آینده که می پنداری. از گفته و آینده و آنچه جفتند. شهرام. ص.
این دیر که مانند بهشت می باشد. یا آنکه به مانند کنشت می باشد. هرگز به سرای جاودان خوانندش. هم نیز نه جایی که پلشت میباشد. شهرام. ص.
انسان که انسان نبود آلوده است. آلوده به پالودهء ناپالوده است. اندیشه فرا کالبد و کالبدش. رهرو نبود پدیده ای بیهوده است. شهرام. ص.
ای نسل به آرمان خود می پرداز. وآن را چه شیوا و چه رسا کن آواز. آفت که به کشتهء شما رو آرد. باید که ستیزمان نمایی آغاز. شهرام. ص.
سنجش و نگر به چام من آزاد است. آن هم به نگاه دیگران افتاده است. گر نیک نگر کنی وگر بد باکیست. استاد اگر نیست و یا استاد است. شهرام. ص.
ای آنکه تویی و خود فرا میباشی. در هر چه تو ساختار زدا میباشی. باید که روند از این روش آموزی. تا با خود وبا خلق و خدا می باشی. شهرام. ص.
آنانکه برای همگنان زنده بوند. در نزد خدای خویش یابنده بوند. هر چند خدا به بیکسان کس باشد. در چشم ابرمرد خود آکنده بوند. شهرام. ص.
آنانکه بد و نیک بسی میگفتند. همواره بگفتند و بسی بشنفتند. ناگاه که دست مرگ جداشان بنمود. با خود چه بردند که اکنون خفتند. شهرام. ص.
بنگر که تو از ترس اگر مرده شوی. در خاک شوی ویا در آن خورده شوی. بهتر بودت به کام دیگر گردی. مردی چو به ننگ ترس واخورده شوی. شهرام. ص.
آنجا که تو بندهء خداوندستی. هر گز نکنی هاری نگردی پستی. تا آنکه روند زندگی را داری. پیروز شوی و نه بخود بشکستی. شهرام. ص.
هر چند که زندگی پذیرد من را. هر چند که هستی هم نیرزد زن را. با این همه پرسش که در پیش آید. روگیر نماید هوش و عقل و تن را. شهرام. ص.
این چامه بخوان نپرس از آن ما را. می خوان و بیاگاه تو از جان ما را. این آینه ای که روی در آن داری. بگذار من و تو او و ما شما ایشان را. شهرام. ص.
ای گول زن و گول خور و گول شده. وی خود به چنین راه چو بامبول شده. تا بد کنشی نیک نخواهی شد خود. بنگر که چگونه ای خل و چول شده. شهرام. ص.
این ناشت و این چاشت و این شام که هست. در چرخهء آن زندگانیت که هست. در گیرو به دار شب و روز ش بنگر. آیین دگر مگر چنین است که هست. شهرام. ص.
اینک که روند خویشتن را راهیم. هم خود به نیایش از خدا می خواهیم. اهریمن بد سگال که نفرینش باد. اینک به سپاس کردگار همراهیم. شهرام. ص.
گر خلق و خدای و خود کمک کارت باد. هم نیز هر آنچه هست هم یارت باد. تاآنکه به چار چوب خود ره نبری. آفت که به جانت زده بازارت باد. شهرام. ص.
روزی که رسیدی غم دیگر نبود. دیگر غم و برنامه ای از سر نبود. هر کس به چهار چوب خوددر بند است. کابینه تمام خبر به دلبر نبود. شهرام. ص.
تامهر به چیزی در جهان میداری. گر همچو بهشت است زندگیت زاری. تا آنکه رسیدی رو به دیگر آری. دیگر تو نگو نه خود بگو یی آری. شهرام. ص.
امروز رسید ی روز دیگر چه کنی. برنامهء نورسیده از سر چه کنی. در هر چه رسی روند دیگر باشد. بشنو بنگر نه کوری وکرچه کنی. شهرام. ص.
گویند جهان یکی روند است که چه. پندار نمای به چه سنگ است که چه. گوییم تکاپوی جهان است روند. روزی که رسید که قشنگ است که چه. شهرام. ص.
هر کسی گنج زندگی خواهد . بایدش رنج بندگی بکشد. بندگی خدای باید کرد. بندگی تا به سر زندگی بکشد. جاودان زندگی مردم هست. نشود به بازندگی بکشد. گر ...
بازار جهان به هیچ رو یک ره نیست. هر روزهء آن به چه چه و به به نیست. هر روز فراز است وفرود است روند. در تلخ وبه شیرین جز گه و بیگه نیست. شهرام. ص.
آنانکه رهاننده بود باورشان. یزدان رهاننده بود یاورشان. چشمان بسی روی بر این ره دارند. از نسل و نیا برادر و خواهرشان. شهرام. ص.
اندیشه چنان نما که اندیشه کنی. اندیشه چنانکه از رگ و ریشه کنی. سبکی که به آرمان تو باید بود. جوری که به زندگی و در گیشه کنی. شهرام. ص.
این مایه منش طبیعت و چسب وسریش. وین فطرت ودعوت و سرشت یا برخیش. از نسل و نیا و سلسله خویش و ز کیش. چون نافهء آهوست که دارد در پیش. شهرام. ص.
پهنا و دازاو به ژرفا بنگر. در جایگه چامهء ماها بنگر. دیوان بود همه بخوانند آن را. زودی و دگر روندها را بنگر. شهرام. ص.