پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٣,٥٥٦)
متحیران:" بدبختان . خانخرابان. سرنگونان. خاک برسران. دورمبیدگان. درچوقسگان. دمبرشدگان. زیروروشدگان. ازینروبه آنرویان. اینروآنرویان. وایان. ویلانیان. ...
" نانوشندگان. گمگشتگان. رادنگان. آوارگان. ازخودرفتگان. ناامیدان. فروماندگآن. پژمانان. دستارگان. ناشکیبان. دیوانگان ":متحیران.
متحیران:" آسمان. آسمگان. سرگشتگان. جا خوردگان ژولیدگان. هراسیدگان. پریشانان. شتابزدگان. سرگردانان. بیمناکان. دهشتزدگان. وارفتگان. شوریدگان. دیوانگان. ...
" آسیم ":پروفسور.
آمد واسم. آمد سیم سیم واسم به لری :آسیمه سر ( با سر آمد واسم ) . مانند لات که لای تو را دارد وتو را دارد سمت توست.
بدیع: نومندی درست است.
کین؛ کین در دل. کین دل. کین روش. کین منش. کین خورش. کین بَرش. کین آهنگ. کیننیرنگ. کین نیرنگ. کین بد. کین بد. کیناهنگ. کینبار. کیناتر. ک ...
دیرین. دیرین یار. یاردیرین. کهن یار. یار کهن. یارزود. زودتر یار. یارزودتر. یارزودتری. یار زودترین. یارباستان. باستان یار. یارباستانی. با ...
دیرین. دیرین یار یار دیرین.
یاور؛ یاور دیرین. دیرین یاور. یاور و یار. یار و باور. یاور ویار دیرین. دیرین یار و یاور.
در هر کار و باری کسی روان آن کار خواهد شد در توپّا در دستش. دستوپ و در دانستنیهای چهار گانهء دانشها، فرزانشها، آیینها و راز وریها با رشته های بیشمار ...
" دوستان کهن. دوستان کهنی. کهن دوستان. دیرین دوستان. باستان دوستان. دوستان باستان. باستان دوستان. دوستان زودین. دوستان زود. دوستان زودی. زودین دوستان ...
آبشار. شُرَّآو. شُّرشُرّآو. شُرّشُرَ. ( پاشِراو=آبی که از کِشتی و یا زمینی آبی بیرون بزند ) که فارسی بودن شراب را می گواهند.
بَینَت :" به لری شمارش را گویند و در بارهء هر چیزی گفته میشود. مردم. درخت. گوسفند. پرنده. نوشته و. . . . . .
تبرئه :" پاک ، به پند واندرز و امثال وحکم به کسان که بختم و یا تهمت خورده باشند می شود؛ من که پاکم چه باکم ".
رامه. راما. رامک. رامش. آرامک. آرامش. آرام. به تخم مرغی که در کلبهء مر غان می گذارند تا مر غ به سمت کلبه مرغان برود و تخم بنهد به لری رامه ( رُمَه ) ...
امعاء و احشاء:" به لری و لکی لَغِرو و لَخِرو هم میگویند ".
" تجریش " :شایتی که به پنداشت و دریافت جای ویژه و خاص برای کسان باشد . که تازیدهء آن تهجیر است زمینی یا جایی که دورش را با چوب بر آورده باشند.
کِش کَوِر:خمیازه به لری. کور به لهجهء لری=چانه را کِش دادن. کور ( کاور ) :چانه.
کَسب :" به زبان لری و لکی کِسم گفته می شود ".
" نیم و راست. راست و نیم. راستش و نیمش. نیمِش و راستش ":الحق و الانصاف. :
" فراکالبد ":ماوراء الطبیعه. " پسا کالبد ":مابعد الطبیعه.
خردورزی. خردورزندگی. خردورزندش. خردورز. خردشایی. خردِشا. خرد فرجامین. final cause. اندیشهء فرجامین:عقلانیت غایی. خرد هیو لانی:عقل هیو لانی. خرد ...
قریب الوقوع: "در دست. در دست کار. در دست انجام. نزدیک بودن. نزدیک است. در دست است. در دست انجام. دردست انجام دادن. در دست انجام گیری. در دست نمودن. ن ...
تشکر و خداحافظی. در همایش و یا جدایش. با سپاسش و سنایش و ستایش، پوزش و سپاس. بدرود. با سنای و سپای و ستای، سپاس و پوزش، بدرود.
مردم. مردم ریختگری. مردمریختگرانه . مردم ریخت. مردم ریختانه. مردم ریختانوی. مردم ریختانگی. مردم ریختانش. مردم ریختانه گی وار مندانه هایشان. ...
" اندیشمندانه " :عقلانی.
" بررسی های نخستین ":تحلیلات اولی. " بررسی های دومین ":تحلیلات ثانوی. نخست بررسیها. دوم بررسیها. بررسی های نخست. بررسی های دوم. نخستین بررسیها. ...
تحلیلات ثانوی درست است.
" خَچَه ":به لری هچه و حلقه.
" حلقهء گم. حلقهء گمشده. حلقهء نایافت. حلقهء نایافته. حلقهء نادید. حلقهء نادیده. حلقهء ناپدید. حلقهءناپدیده. حلقهء نیست. حلقهء نیستش. حلقهء ...
علم و تجربه :" آموخت و آزمون. آزمایش و یافتش. آموزش و دانش ".
در خدمت بندگان خدا باش. نی جدا ز بندگان و خدا باش. شهرام. ص.
باز خورد و برخورد: باز خوردها و برخوردهای واژگان در روند تاریخ آنها سبک ادبی و زبانشناسی را نمودار می دهد.
رسانه: اگر هر پدیده ای رسانه های خود را در درون خودداشته باشد، درختان، گیاهان ، جانوران و کوهان ودشتان و . . . . تاریخ نموداری روشن به دست خواهد داد.
" تِیزش. تُندش. روشنش ": تشحیذ.
" تیزش ": تشحیذ.
نگرش :مد نظر.
بیشتری. بیشتری . بیشترین:تفاضل. بیشتری گُل. بیشترین گل. بیشی گل.
" استوار نمودن. بدست آوردن. به دست آمدن. استوارکردن. به دست دادن. در چشم کردن ":ثابت.
لغزش: خطا . و شاید به دریافت و پنداشت دور هم باشد.
"فراموش. فراموشی. نرمی. شپه. مدارا "لغزش":سهو
" بی پروا. بی دید ":بی ملاحظه.
شپه نادستی:اشتباه غیر عمدی. اشتباه غیر عمدی است:شپه دستی نیست. " دستا ":عمداً.
" سابش دستی نباشد ":اصطکاک عمدی نبود.
" دستی نبود " :غیر عمدی بود. عمدی نبود. " دستی نبوده است ":غیر عمدی بوده است. عمدی نبوده است.
" دستی نبود . دستی نکرد ":غیرعمد. ناعمد. " از سر دستی نبود " :از سر عمد نبود.
" دست و خواست ":قصد وعمد. " خواستی ودستی ":قصدی و عمدی. " از روی خواست و دست ":ازروی قصد وعمد. " دستانه و خواستانه ":عمدانه و قصدانه.
" دستی ":عمدی. " دستی کرد ": عمدی کرد. عمداً:" دستی " . " به دست ":به عمد. تعمداً:دستی. به دست:به تعمد. " دستانه " : عمدانه. عمدی:" دستی ". " ...
وطن زدایی. میهن زدایی. میهن زدایش. زدایش میهن. زدایش وطن. زدایش کشور. کشور زدایش. زادگاه زدایی. زادگاه زدایش. زدایش زادگاه . زدایی زادگاه:و ...