پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
بنگر که به مردمان گذارت باشد. کم گو که به دیگران چه کارت باشد. ننگر که چرا ویا که را باید دید. بنگر که به آیین شمارت باشد. شهرام. ص.
انگار که ماییم همه را می دانیم. پندار نماییم همه را می دانیم. دیدیم ببینند و بدانند همه را. گفتار نماییم همه را می دانیم. شهرام. ص.
باید به خدای خود پناهنده شوم. درباور او شایدم ار بنده شوم. آیینهء زندگی ما این باشد. پیروز از این روند پاینده شوم. شهرام. ص.
پندار نموده ما نمی دانیمش. یا آنچه که خوانده ما نمی خوانیمش. یا آنچه که بوده است بپوشانیمش. تا نام نکو بُوَد چه بد نامیمش. شهرام. ص.
آماده بر دانشوری بایسته است. مردم زبر دانشوری شایسته است. تا خویش و خدا و خلق را بشناسی. از این روند هر که آرایسته است. شهرام. ص.
یک روز به سیل وسیل بند اندیشیم. یک روز به قحط و خشک سالی بیشیم. گوییم طبیعت و جهان خوداین است. هم گفته و هم نگاه و هم هم کیشیم. شهرام. ص.
نام آوریت به نزد یزدان چه بود. یا خلق بگو به نزد ایشان چه بود. در نزد خود و خلق و خدا نام نهی. آغاز و روند و نیز پایان چه بود. شهرام. ص.
هر روز نگر که سن ما بیشتر است. آن کو به درستی سپرد پیشتر است. همواره روند نیک را می فرمای. دشمن تر خود کو بخودت خویشتر است. شهرام. ص.
چو خاک شوم خاک مرا باد برد. چون یاد بوداز این به آن یاد برد. تا آخشیجان به هم می باشند. بنگر که برای سرو آزاد برد. شهرام. ص.
سرمایه نگر تو دانش و پیشه بود. سرمایهء بی دانش که بی ریشه بود. تا راه رهایی بشر سرمایه است. باید به درستی به چنین گیشه بود. شهرام. ص.
گویند که فارابی زیر پنجاه ننوشت. در سی دو سیبویه جهان را بنوشت. خیام صد و سی و دو سالش پندار. در بیش و به کم آنچه بباید که نوشت. شهرام. ص.
آنانکه به حکم ازلی در نگرند. و آنانکه به حکم ابدی در ابدند. در دین و به دانش و به فرزانش و راز. بایسته بود ساده و آسان نگرند. شهرام. ص.
بنگر که بگو مگو نگر می باشد. در این بده بستان اثر می باشد. پس اینکه خود پر نمی میباشد. از بهر من و تو و دگر می باشد. شهرام. ص.
ای دوست بیا از علم یاری می جوی. یاری که نمی جویم هرگز تو نگوی. از فلسفه و از دین و از عرفان هم. دانشکدهء تو این بود از این روی. شهرام. ص.
ای آنکه به رنگ بسته ای اندیشی. تاآنکه بر آن کسی نیارد پیشی. انگیزه و انگیخته آن را بنگر . باشد که نیابی مات نگردی کیشی. شهرام. ص.
باید که به آرمانشهر خود پردازی. نی برد و نه باخت هست باشد رازی. بنگر که خدا یاورتان می باشد. بنگر بنما بازی خود را بازی. شهرام. ص.
تا من تو و او ما و شما و ایشان. از خواهر واز برادر و فرزندان. هم مادر هم پدر بهدنسل وبه نیا. یزدان نگاهدارتان ای نیکان. شهرام . ص.
تاریخ نگر به ما چنین میگوید. تاریخ نگر به ما از این میگوید. تاریخ نگر به ما همان می گوید. تاریخ نگر به همین میگوید. شهرام. ص.
ای یار بیا برای من گل می باش. گل باش و مل باش و سنبل می باش. خود بر رخ من آینهء خنده نمای. وآنگاه یکی جام پر از مل می باش. شهرام. ص.
ای یار بیا برای من گل آور. گل آور و مل آور و سنبل آور. هم بر رخ من آینهء خنده بیار . وآنگاه یکی جام از آن مل آور. شهرام. ص.
فردی به لجاجت چامه را می نگرد. فردی زعنایت خامه را می نگرد. فردی بنگر که بیطرف می باشد. هر کس که به سبکی نامه را می نگرد. شهرام. ص.
پاییز به زندگی چو بذر افشانی است. در فصل زمستان برف و هم بارانی است. در فصل بهاران که جوانی نامیم. هر بهره به تابستان تو را ارزانی است. شهرام. ص.
هرگز نگران حرف و گفتان نشوی. هرگز تو به حرف این ویا آن نروی. گفتار فراوان بود و وقت فراست. پس در پی لفظ او و ایشان ندوی. شهرام. ص.
ای یار بیا و زندگی از سر گیر. راهی که روا بود ورا در بر گیر. آیینهء سالوس و ریایی بفکن. در راه و روند راستی اخگر گیر. شهرام. ص.
بنگر به نتیجه ای که در کار شماست. بی سود وزیان کار وبازار تو شد. آهسته و پیوسته روندی دارند. پیروز نمودند آنچه آزار تو شد. شهرام. ص.
شک را بنگر دیباچه باشد به شناخت. مانندهء دیباچهء بنوشته و خواست. با این همه از همه خود افزون باشی. اینک به هر آنچه هست بر خیز به تاخت. شهرام. ص.
بنگر به سیاست کارگردان شماست. سرمایه وسیله است بود در کم و کاست. فرهنگ نگر که ارزش زندگی است. بنگر به فراسوی همه بی چپ و راست. شهرام. ص.
امید خدا دار و ره خود را باش. در شبه و شک و نقد و سنجش یا کاش. هر گز ننما جز به ره راست روش. در کم شدگان و کاست پست و والاش. شهرام. ص.
بنگر به ارازلی و هم اوباشی. باچند زبانه می کند اوباشی. با یک زبان نویسد و پردازد. هم باد گری گوید ، نگر کلاشی. شهرام. ص.
آن یک به تصوف و به عرفان ره برد. وآن یک به حکمت یا به برهان برخورد. واین دیگریت به فقه و قر آن پرداخت. وآن هم ز شراب و علم بردارد اُرد. شهرام. ...
بنگر به قلم که خواب گردی داند. او سینهء کاغذ که نوردی داند. ای گل تو بیا بهار ما را می باش. کاین سرخ روند روی زردی داند. شهرام. ص.
تا کینه به سینه است مهرش نبود. در راه و روند نیک چهرش نبود. ای فرد بیا و مهرورزی آموز. این چشم و چراغ مگر که سحرش نبود. شهرام. ص.
محور مختصات:می ور ، می بر، می جلوی. محور ویژست ها
ای جان بیا به زندگی شادی کن. شادی کن و رادی کن و آزادی کن. باخلق خدا خدای گون باید بود. هم شاد هم آزاد و بر رادی کن. شهرام. ص.
از آنچه که داری یا فروغ است یا یوغ. اندیشه نما بگزین از هر دو فروغ. نیش است و یا نوش کدامین خواهی. زنبور خودت رشته نماید یا نوغ. شهرام. ص.
اندیشهء زندگی دروغی نشود. وین خانه مگر که با فروغی نشود. در جان و تن و اندیشه نیکو بنگر . آزاد به زی به زیر یوغی نشود. شهرام. ص.
باید که به راه زندگی پیش شوی. بنگر که نه در کم یا که در بیش شوی. برنامهء زندگی روندی دارد. آری تو بباید چاره اندیش شوی. شهرام. ص.
بنگر من و تو ما وشما وایشان. شایستهء پیشرفت باشیم بدان. دیگر نگرش چه نیک و بد هم باشد. در آری ونه بسی بود گفت و مان. شهرام. ص.
اشراق و الهام و یا تجربه اند. یا نظم بوند و دفتری آکندند. رویا بنمایند و چند هوشیارند. یک دست نمایند ویا یک دندند. شهرام. ص.
گویند به من که آنچه باید نشدی. هر کو که شناسد گوید و نیز خودی. گویم که توانی که شوی یا نشوی. اندیشه نما نیک شوی یا که بدی. شهرام. ص.
پرسند زمن که چند رباعی داری. از بر ننموده ای چه می پنداری. گویم که بینگار ز خود میباشند. تا گاه وگهی در یاد آیند آری. شهرام. ص.
گویند خیام بسی رباعی نفزود. شهرام چرا بسی رباعی افزود. گوییم خیام به فرد سودش می بود. ما را به اجتماع اگر باشد سود. شهرام. ص.
از باور بر آنچه که دارند آری. بگذشته زهفت خوان زی انگاری. وآنگاه به ترک آن چو افیون آری. گویی که نمی خواهند از آن یاری. شهرام. ص.
در باخت و برد کارت آسان نشود. جز آنچه که رستگاری است آن نشود. پیروز به برد و باخت در باخت نشد. جاوید نشان و نام در آن نشود. شهرام. ص.
اینک بنگر بر محک تجربه ها. تاکور شود هر که ندانست بها. کوری و کری و لالمانی صدبار. بهتر زکسی که چشم ودل کرد فدا. شهرام. ص.
گوید بنشین به خانه ودور نرو. اندر پی پیک نو رسیده چه، ندو. گوییم که زیگار به تندی گذرد. باید که گرفت ز روزگار نیک گرو. شهرام. ص.
از راست ودروغ گفت هم پذرفتند. باطل که نگفتند ز حق می گفتند. باور بنمودند زصد ها و هزار . نسل از پی نسل به چو درّ می سفتند. شهرام. ص.
گویند کسان چگونه تو پیش شدی. وارون نگر نه مات و نی کیش شدی. گفتم که بشر پیشی پذیر میدانند. با این نگرش چو در کم بیش نشد. شهرام. ص.
انسان و قابل ترقی است یعنی چه. وین بچهء روستا و شهر یعنی چه. اینک بنگر که کی به کی می گوید. فرزند که بود و من پسر یعنی چه. شهرام. ص.
هر کس که به کار وبار خود در کار است. بانام و نشان خود در آن آثار است. گویند که نامش هست نشانش نبود. یا نام نباشدش که از اسرار است. شهرام. ص.