پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٥,١٠٣)
آنانکه محیط فضل و دانش وری اند. هر گاه و گهی مخترع و کاشفی اند. ز آنجا که به فرجام نکو افتادند. تک تک همه هستی هستها یک یکی اند. شهرام. ص.
بنگربه بشر همه برابر هستند. چون خواهر و چونانکه برادر هستند. از فرد وهمایه خانواده و دگر. خویشان بشر همه سراسر هستند. شهرام. ص.
بی باک برای جان خود همچون غیر. بیهوده کند نیمی ز دادن را سیر. مردم که نباید آلشتی خود گیرد. گر مدعی است دانسته شر را از خیر. شهرام. ص.
آنی همه مستی را منش میداند. خود را به ز خود بیگانگی می راند. گویند که انسان گرگ انسان باشد. چینش که تو باشی که ات میخواند . شهرام. ص.
این راه ور وش را که تکامل نام است. شست و شویی بر پیکر اجسام است. بر دست بدان آب پاکی می ریزند. هر نامحرم از دست غیب ناکام است. شهرام. ص.
مستی نه و مستی نه و مستی نه. چستی به و چستی به و چستی به. آن هم الکی مست چه باشی هشدار. رستی به و رستی به و رستی به. شهرام. ص.
سنجش کن و سنجش کن و سنجش کن. اندیشهء خود در این روا رنجش کن. اندیشه کن و سنجش کن و نیک بیاب. زیگار بسی به کار بر چندش کن. شهرام. ص.
آنانکه به اندیشهء جاویدانند. وز خاک جهان به جاودان می مانند. یا اندیشهء اینان در بن و دور بود. یا زادن و مردن در جهان بتوانند. شهرام. ص.
چار چیز بود رو هر چهار بر خوانا. زین چار کسی چاره نتاند مانا. با دانش و فرزانش و آیین وز راز. مردم خود از این چهار گردد دانا. شهرام. ص.
آن نابغه ای که زی بسی کرد تباه. در حضرت حق مباد جز نامه سیاه. گیریم که هیچ پرسش و پاسخ نبود . آیا نبود کند شب از روز نگاه.
بسیار چو من و یا چو تو بوده و هست. تاریخ کند بسی فزون بیشی و پست. آداب چنان نما که گویند خنک. یزدان داند کسی بزد دست که رست. شهرام. ص.
از ژرف گل سیاه تا اوج زهل. حل مشکل گیتی شود از علم و عمل. تاریخ علوم و فلسفه می گوید. اندیشه کن و بند کژیها بگسل. شهرام. ص.
رستن چو به دانش است دانش افزای. دیدن چو به بینش است بینش افزای. بر دانش و بینش تو سنجش افزای. وینان نه که آسوده به رنجش افزای. شهرام. ص.
آنان که گفتند تا به کی ، کی رستند. آنان که ربودند نابه حق بد مستند. و آن کو که بگفت همه چنینند پستند. وآن کو به دگر پاس دهند بشکستند. شهرام. ص.
خیام بگفت مردم آزاری چیست. می کن به سبو به تیز بازاری چیست. زیگار چو گلزار بهار می گذرد. ای دوست مگر عشق دگر باری چیست. شهرام . ص.
مردم به دانش ارزش ار می باید. دانش به سنجش گر که می آراید. جز جهل و کژایه هیچ بر می تابد. آنی که از این دوتا بدش می آید. شهرام. ص.
بستی نبود که بست خود آب دهیم. بازی نبود که باز خود تاب دهیم. اندیشهء آزادی جدایش باشد. آزاد کنون از خرد ناب دهیم. شهرام. ص.
آنانکه به اندیشهء نو رو کردند. بوی گل صوفی را چه خوش بو کردند. هستی همه چون گل بهاری دیدند. بر آینهء دل جاودان رو کردند. شهرام. ص.
با آنکه به آدمش رهی می پوییم. با آنکه به مردمش رهی می جوییم. این باورش درون من شد شهرام. کان را به زبان هر دمش می گوییم. شهرام. ص
رخصت":راخ است. راخ هست. راه هست. اجازه. . . . مانند؛ سرخس؛ که میشود": سه راه. سه راخ. سه راه.
" درونه. تویه ": محتوی .
" میان گنبدان ": بین الحرمین .
المعایش و الحروب": زندگی ها و سوزندگی ها. جنگها و دوستی ها. جنگها و صلحها. آسوده و آواره. دوشمنیا و دوستیها. زدو خوردها و آرامشها. نرمشها و آرا ...
" آسودگی و آوارگی ": المعایش و الحروب. نوشته ای از بابایار فارابی. ( آسوده و آواره ": عیش و حرب )
" سابِش": استهلاک.
" برگهء کاری. برگ کاری. کارت کاری ": شیفت کاری.
سوپرمارکت. " زودرس بازار ": اسنپ مارکت .
" بازارنما ": سوپر مارکت .
" جای کار . جای آمدن. جایگاه آمدن ": شان نزول .
" رگبار :" از آنجایی که باران به کوهستان و رگه و رگهای کوهستان کم و بیش می بارد کم کم به بارانهای تَم که به نوبت وپشت سرهم و پراکنده است رگبار گفته م ...
این نسخهء من ترانه نامش باشد. آنجای که خواننده به کامش باشد. تا توسن زندگیست رامش باشد. هم دست نگار و لب جامش باشد. شهرام. ص.
بنگر که کدام زن مرد را عشق آموخت. وز آتش عشقش غم همسر آموخت. گویند زن و مرد برابر هستند. بنگر که چه رندانه لبان را می دوخت. شهرام. ص.
هر چند که این گفتهء از شهرام است. تاریخ روندش آغاز و انجام است. بنگر چه کسی پیروز زی می باشد. یک خون دلی دو که به دستش جام است. شهرام. ص.
هرگز دل من ز مهر آزاد نشد. آنی نبود ورا زمهر یاد نشد. هر چند غم مهر فرا ارزشهاست. جز مهر توام از غم مهر شاد نشد. شهرام. ص.
هر گز که به گیتی کسی کامش نیست. دلداده و هم باده و هم جامش نیست. جز آنکه به گیتی نیست آرامش نیست. می کوش مگر که ایزد از بامش نیست. شهرام. ص.
آنانکه به کار مردمان در کارند. گویی که به دستور خدا می دارند. دستی که به هم دست فرا مهر نهند. پیروز بوند از آنکه یزدان یارند. شهرام. ص.
بر مرد نگر شیر فلک رام وی است. پیروز به زندگی و این جام وی است. با این همه رام مهرورزی باشد. از این نگرش زمانه بر کام وی است. شهرام. ص.
هر فرد به نزد خود پیامبر باشد. یا آنکه پیشوا یا که رهبر باشد. فرزان بود یا که خردور باشد. یا رازوری به نزد داور باشد. شهرام. ص.
فرزانه نگر سنجش و اندیشه نگر. وز این تو بر باور وبا پیشه نگر . در راز فنای هر چه بادا بادا. دانشور در دانش و از گیشه نگر. شهرام. ص.
روزی که بیامدیم و روزی که رویم. نسل از پی نسل ز همدگر با خبریم. سنجش بنما دانستنی ها را خود. چونانکه بیامدیم و چونانکه شویم. شهرام. ص.
باید به شناسایی و سود روی کنی. وز بهر همین روی به هر سوی کنی. پس ذهن و زبان خود گرامی می دار. تا آنکه نموداری از این خوی کنی. شهرام. ص.
بنگر تو به دانشنامه و باآن باش. با دانشنامه چو پور سینا جان باش. خیام نمون نوروز نامه بنویس. با دانشیان مینوی جاویدان باش. شهرام. ص.
بنگر به نوشته انگیزه است یا که امید. آنجا که جهان بهر امید است و نوید. هم نیز به جاودان به کارت آید. هر گز نشود خسته و بیهوده شوید. شهرام. ص.
بایسته که مردمان به هم مهر کنند. وز دل به دماغ ودیده و چهر کنند. با هر گرایش و گرایی که بوند. از بام به شام فرای هر سحر کنند. شهرام. ص.
هر نیک و بد و فرای هر نیک وبدی. هستی تو بجا فرای هر جزر و مدی. با خویش و خدای و خلق او باید بود. در آنچه پذیری خود ودر آنچه ردی. شهرام. ص.
گاهی که تو را می بینم آن زندگی است. هرچند برای ایزدم بندگی است. تا مهر و دوستی فرایند به هست. پس بود و نمود هست تابندگی است. شهرام. ص.
نی نسخهء داغ ِدوزخت بس باشد. نی باغ بهشت بس هر کس باشد. پس رو به فرای این دو باید داری. گل در تو دمد و یا تو را خس باشد. شهرام. ص.
بنگر به خودت پندی ویا الگویی. در بارهء خویش و دیگران تا گویی. یزدان تو را گواه باشد بس شد. هر چند به دست خود ویا چون گویی. شهرام. ص.
باید که به برنامهء خود همسو شد. با دانش و با اندیشه ها رهپو شد. وانگه به نیایش خدایی رو کرد. تا باخود و با خلق و خدا با او شد. شهرام. ص.
آنجا که بود غم برترین شادی به. شادی که بود دگر غم رادی به. در شادی و غم نمود آبادی به. شادی به و رادی به و آزادی به. شهرام. ص.