پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
آنکس ببرد که جای پایش باشد. پندار نماید او که جایش باشد. ستوار به ایستار خود تا باشی. بردی نه که جای ناکجایش باشد. شهرام. ص.
تاهست جوان باباطاهر تیتال است. خیام برای وی که از آمال است. تاپای به سن نهاد دگر دانست او. تیتال نه و آمال نه و امهال است. شهرام. ص.
آنجا که خدا بود همان راه بود. بی اوج وبن و گاه و بیگاه بود. مرج است که ارج گذار آن باید بود. بی آنکه بگویی در هوا ماه بود. شهرام. ص.
آزاد به آزادی خود در گرو است. مانند دونده ای که در باد دواست. استاده بنشسته و برخیز و برو. در دانش و اندیشه وسنجش به رو است. شهرام. ص.
به نام خداوند نام آوران. که نام آوری میشود باستان. شهرام. ص.
بنگر به تلاش تا هنرش در پی هست. از کی بنمود و تا به کی این هی هست. هر روز اگر هزار سرایند سرود. در هر سده ای پرسش از تا کی هست. شهرام. ص.
همت بکنی چنانکه کاری بکنی. تا آنکه بر آید کار و باری بکنی. کی بر سر آن نهی که گاهت گذرد. نیکو بود آنکه یاد و یاری بکنی. شهرام. ص.
ای دوست بیا و زندگی از سر گیر . کاری که فرو افکنده ای را بر گیر. بر نسل و نیای خویش اندیشه نمای. پیروز اگر تویی یکی ساغر گیر. شهرام. ص.
خواهی که تمدن سازی و ارژنگی. در دوستیش ساز نه اندر جنگی. باید که کسانی ناب و در خور داری. فارابی و بوریحان و سینا رنگی. شهرام. ص.
چون برگهء در آغوش باد می باشند. بنوشته به سر نوشت آد می باشند. هرگز که چو گنگ خوابدیده نبوند. غمگین اگر بوند و شاد میباشند. شهرام. ص.
با آرزوهای جاودان میباشم. بر باد نگشته ام همان میباشم. از یاد نرفته ام که آسان باشم. کی گفت فلانم و بهمان میباشم. شهرام. ص.
این نام و نشان یکی ز صد کار شماست. یک خواسته از خاسته سر کار شماست. بازار شما هزار کالایش هست. هر روز یکی کالاست در کار شماست. شهرام. ص.
گفتند که حق یکی است و یک حق باشد. آنی که نگفت چنین که احمق باشد. ز آنجا که بسی نمی پذیرند این را. آنی که چنین نمود تق و لق باشد. شهرام. ص.
می باده پرستان را پر از جان سازد. در راه و روند خود همان سان سازد. می دانش و اندیشه و سنجش پندار. چون رازوری که آغاز و پایان سازد. شهرام. ص.
خود اهل یقین تویی و یادر شکی. با راهروان زین بوته ای یا تکی. یا آنکه به باور و به شک در کاری. تا آنکه به چون خودی نیابی یکی. شهرام. ص.
نی اهل یقین بوم نه زاهل شکم. با راهروان نیم نه هم که تکم. پرسش چو که پیش آید پاسخ خواهم. چون فرد در اجتماع خود می پلکم. شهرام. ص.
پنهان و به آشکار تلاشی دارند. امید به آرمان و کاشی دارند. ای کاش بدانند همه می دانند. نومید شده نیاز به آشی دارند. شهرام. ص.
می گفت که باداباد کاری شده است. انگار نموده بود یاری شده است. ناگاه بخود آمده تاری شده است. خشنود نگشته کار و زاری شده است. شهرام. ص.
گفتا که خوشت باد چنین بی باکی. بی گفت و شنود دگران چالاکی. گفتم که خودت از دگران سر بودی. گفتا ز هوسناکی رسد غمناکی. شهرام. ص.
هستند گروهی خل و چل میباشند. برخی دگرند که شل و ول می باشند. راست و دروغ نگر به دیگر برخان. چالاک و چلفت و یا زبل می باشند. شهرام. ص.
گویند که مادر دخترش سوزه کند. دختر که ز مادر خود آموزه کند. از خانه و خانواده این می دانند. فرداش چو دیروزه چو امروزه کند. شهرام. ص.
برخی به گناه و برخ دیگر پاکند. زان روی که پاکند چنین بی باکند. برخند و دگر دوزخیان می باشند . تا بستهء راهند و بسی چالاکند. شهرام. ص.
برخی بنگر چه زن چه مرد می باشند. از بهر شما به رنگ زرد می باشند. مانندهء سرو و شاخ شمشاد بوند. ایشان دگر که در نبرد می باشند. شهرام. ص.
چندی که دلیری کرده یعنی گردیم. از آنچه بباید دست خود را بردیم. ناگاه ببینیم که پاک باخته ایم. گول دگران را یا که خود را خوردیم. شهرام. ص.
آرند بسی و ما بسی می شنویم. ز آورده و از پنداشته می غنویم. آنها که بیاورند و ما می آریم. ایشان ز ما ما ز کیان در گرویم. شهرام. ص.
بنگر به ترانه ای که آوایش هست. پروانه نگر اگر که پروایش هست. در دشت و به دریا و به کوه راهی هست. خاج آن نبود که هست و دروایش هست. شهرام. ص.
آنجا نبود چامه که معنایش نیست. گر ها و نا هست دگر خا یش نیست. آنجا که برابری کنی خا که بماند. بنگ به ترانه ای که آوایش نیست. شهرام. ص.
دیدم سه نفر شایسته و یکتایند. فارابی و بو ریحان و بو سینایند. اینان به تمدن یار و یاور گشتند. دیگر که چه تنها و چه بی همتایند. شهرام. ص.
زاینان نه ای و نیز نه از ایشانی. یک چیز بدانی و ز دگر نادانی. با این ادبیات که در کار آرند. گر مهر خدا نباد در می مانی. شهرام . ص.
مردم به حماسه های خود زنده بوند. سرزنده و جاودان و پاینده بوند. اینست که زندگی حماسه ها میباشند. بگذشته و اکنون و ز آینده بوند. شهرام. ص.
مردم به حماسه همچنان در کارند. در کوی و اداره و یا بازارند. یزدان به ایشان درود می گوید. ای وای به آنانکه بشر آزارند. شهرام. ص.
یک چام اگر درست گفتی شاد است. افسانهء زندگی از آن آباد است. گیتی ادب نگر از آن افزون است. خود کوش کدامین نگرشها راد است. شهرام. ص.
برخیز و روند زندگی را پی گیر. تا بر همه مشکلات خود گردی چیر. نه شیر جوان باش و نه هم روبه پیر. هر گز به شتاب نفتی نیز به زیر. شهرام. ص.
ای تک تو به ارزش خودت برپایی. ارزش که تو را بود در هر جایی. بنگر تو به ارزش خودت هر جایی. ارزش نبود تو را نمی آسایی. شهرام ص.
هر چام که گویند ز ما بیرون است. پندار نباشد و کمیش افزون است. دریافت کند هست سخنگوی زمان. بنگر دل زندگی از اینان خون است. شهرام. ص.
یک آن نباشد که زخود دور شوی. یک لحظه نشاید روی در زور شوی. از خاک و خدا و خلق ازل تا به ابد. بنگر به درنگی که تو مسرور شوی. شهرام. ص.
آن رازوری که بی خدا میباشد. اینک ز خدا کجا جدا می باشد. گفتند خدا ماده بود برخی ها. گفتا دگری جهان خدا میباشد. شهرام. ص.
بنگر من تو او ما و شما وایشان. با کیش ویا بی کیش ویا هم کیشان. تا گفته بویم همه را می گوییم. هم ریش و یا بی ریش و یا بی ریشان. شهرام. ص.
تا خر نکشد بار زخود بیزار است. گاو ار نزند شخم بسی غمخوار است. هر چیز به زندگی خود ستوار است. مردم که به اندیشه اگر در کار است. شهرام. ص.
در بازی زندگی کدامین نقشی. یا رستم دستان کدامین رخشی. در بود ونبودنت پرسش این است. بر خورد نمی کند به تو می بخشی. شهرام. ص.
بنگر به خود و خلق و" خداباور " باش. اندیشه نما اندیشه را یاور باش. در کار خود و خلق و خدا کاری شو. تا این سه به هم بوند هم داور باش. شهرام. ص.
در نزد خود و خلق و" خدا باور "باش. با خلق خدا از این روند یاور باش. آیینهء زندگانیت در پیش است. در نزد خود و خلق و خدا داور باش. شهرام. ص.
نسلی برود نسل دگر روی آرد. اندیشه زندگی که در کوی آرد. در نزد خود و خلق و خدا باید بود. تاآنکه روند راستین روی آرود. شهرام. ص.
سوگند به جوانی تو سوگند جوان. سوگند به زندگانی تو سوگند جوان. باید که به مرج زندگی ارج نهی. تا آنکه خوری زخویش سوگند جوان. شهرام. ص.
هر نسل که قربانی نسل پیش است. اندیشهء این روند کافر کیش است. اندیشهء نسل دیگری باید کرد. تا کی دل مردم نزد ایزد ریش است. شهرام. ص.
باید که ترانه های دل چاپ شود. تابهرهء آن زبهر آن تاپ شود. تا آنکه تویی و خود فرا می باشی. بنگر به ترانه ای که چون آپ شود. شهرام. ص.
بنگر به حماسه های مردم بنگر . بنگر به شناسه های مردم بنگر. باید بنمایی و شناسی خود را. بنگر به شناسه های مردم. بنگر. شهرام. ص.
روزی که بود خوش و نه سرد است و نه گرم. از چشمه روانه آب و گردیده ولرم. همواره سر افراز بوید در زیگار. در نزد خدا هر گز نباشید به شرم. شهرام. ص.
هر روز و شبی روز وشبی پیمایی. هر ساله به سال دگری افزایی. در هر دم و هر باز دمی رهرو باش. تا باور راستین خود آرایی. شهرام. ص.
یک دم خوش باش و دم دیگر خوش باش. مانندهء بگذشتهء هر دم خوش باش. خوش باش و خوشی نما به خوش آرایی. هردم به خوشی دم به همدم خوش باش. شهرام ص.