پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٥,١٠٣)
گفتم که به رمان نویسی بزنم. یا خود به زبان انگلیسی بزنم. یا آنکه به چام روی آورم، کی؟ زودی. یا گوشه ویا بر سر کیسی بزنم. شهرام. ص.
نو نو بنگر به روزها نو هستند. مردم بنگر به روز نو دل بستند. هر روز روند دیگری جاوید است. هر چشمه فرای جاودان در رستند.
انگار نما خدا نباشد هستی. هستی و چنین به زندگی دل بستی. در ذهنیت عدم تو جاویدانی. زین روی فرای جاودان سر مستی. شهرام. ص.
بگذر تو ز شوخی که آب و رویت ببرد. هم از شکست نفس که بویت ببرد. وز ناب گزارش جستو جویت ببرد. وین بگو مگو چه مرده شویت ببرد. شهرام. ص.
مردم که به نیت است نه جان و نی تن. هر چند خرد نموده است مرد یا زن. در نزد خود و نزد خدا و هم خلق. بنگر به فرا کالبد و روانی روشن. شهرام. ص.
ای نسل بیا ز دوزخت بیرون شو. یعنی به بهشت رو و خود افزون شو. چون تنگ نظر شوی به دوزخ باشی. بر نسل و نیا و این و آن ایدون شو. شهرام. ص.
یا ژرف به داده یا جدا افتاده. ماند به یکی ماهی وا افتاده. از گشنگی و تشنگی اش جان بدهد. انگار که در جیب خدا افتاده. شهرام. ص.
آنجا که پیایند پور سینایی. باید که تو تنها راه را پیمایی. بایسته به همدمی بود همراهی . آنجا که پیایند ره صدرایی. شهرام. ص.
با نسل خودت در صحنه باید بودن. فخری که به افتخار خود افزودن. در صحنه نباشی میشود بیهودن. بدرود نیا می بُود و هم لودن. شهرام. ص.
بنگر که چگونه قند تو افزون شد. یا چربی تو زمرز چون بیرون شد. هم نیز گنه چنین روان را دارد. گر مسخ نه ای نسخ دانی چون شد. شهرام. ص.
بنگر تو به این بخش مغزش در کار. بنگر به وظیفه اش که گویی شد یار. این را که نگویی چه بگویی خالو. گوید به درک شلخته شد یا تیمار. شهرام. ص.
باکی نبود که هست باشیم یا نیست. باور به هر آنچه هست باشد یا چیست. در ذهنیت عدم که جاویدانیم. در باور جز این بگوییدم چیست. شهرام. ص.
گویند ترانه کم بگو بس باشد. یک چام بگو برای هر کس باشد. گوییم روند این چنین می خواهد. یک بیش نبود اگر هزار پس باشد. شهرام. ص.
خیام بفزود دانستنیهای بشر. پرداخت و افروخت بسیار اخگر. زان پیش که آید او نبود آن آیین. زان پس که در افکند در آیینه شرر. شهرام. ص.
هر واژه روندی و روایی دارد. در جای دگر راه به جایی دارد. تا راه و روای واژگان گشت پدید. دستور دگر دارد و نایی دارد. شهرام. ص.
فرزانه نمود کسی گناهش نبود. دیگر بفزود کسی پناهش نبود. مردم که برای زندگی زنده بوند. کمتر ز کسی کسی رفاهش نبود. شهرام. ص.
پرسید که آزمون زیگارت چیست. کردارت و پندارت و گفتارت چیست. گوییم که مردمان خدا جویانند. در راه و دگر بگو که زنهارت چیست. شهرام ص.
هر واژهء فارسی فراوان باشد. هر واژه بخواهی زان هزاران باشد. زیرا که بن زبان شناسی باشد. از گفته و بنوشته نمایان باشد. شهرام. ص.
از طاهر و از دیگر و از میر نوروز. شد گفت لری گفتهء گیتی افروز. از ساز و به آواز وصدا و سیما. هم نیز کهن پایه روند هست به روز. شهرام. ص.
ای دوست اگر که زندگی میخواهی. باید که روند زندگی افزایی. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. با خلق و خدا و خود رهی بگشایی. شهرام. ص.
ای یار بیا و یار خود را می باش. هم نیز تو دانهء زندگی را میپاش. نی آنکه بپاشی دانه و کرده رها. تا آنکه نگویی که ای وای ای کاش. شهرام. ص.
یک بوسهء تو هزار حوری ارزد. هم حور وپری و کام و سوری ارزد. هردم که توباشی ام بهشت می باشد. آن هم به چه جوری و چه شوری ارزد. شهرام. ص.
سخت است که جامعه شناسی ات وارو باد. یا آنکه سیاست خود بخود نارو باد. سرمایه نگر کز دیگران پارو باد. آن باغ نگر کز باغبان شاروباد. شهرام. ص.
دستور زبانت می آگاهی هست. انجامش و آغاز بت خر گاهی هست. آن می که ستانده نبود در زیگار. آسیب پذیر هست ونه آگاهی هست. شهرام. ص.
باید بزنی می با بتی خرگاهی. آن هم نه همیشه به شب و گهگاهی. بسیار خوری درد سرت افزاید. با باده گساری که رسد آگاهی. شهرام. ص.
فرسودهء دهریم و خوش و بینایم. اندیشه پیایند پور سیناییم. یا اینکه پیایند ملا صدراییم. آنها بنمودند و ما نیز بنماییم. شهرام. ص.
آنی که هزار کار وبارش باشد. با خویشتن خویش نه کارش باشد. واندیشهء خانمان و یارش باشد. ماند به سرابی که خمارش باشد. شهرام. ص.
گوید که هزار کار و بارم باشد. با خویشتن خویش چه کارم باشد. بنگر که امانم زندگی ببریده است. کاندیشهء خانمان و یارم باشد. شهرام. ص.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز . دانستنی تواند به جاوید و فراز. از دانش و اندیشه و سنجش بشناس. این است حقیقت ونگیرش به مجاز. شهرام. ص.
هرگز تو نگو که آخرش مرگ بود. وین زندگی جهانی اش ترگ بود . بنگر به هزاران نمودار که هست. هر کس که هست در آن همه برگ بود. شهرام. ص.
هیچ کس به اندیشهء خود نیست بگو. اندیشهء فردا نکند نیست بگو. از نسل و خود ونیا کدام بگزینی. بی نسل خود و نیا مگو نیست بگو. شهرام. ص.
باید به تلاش زندگی پردازی. تا آنکه برای خویش سر افرازی. بنگر به روند ناایستا می باشد. پیروز بباید بودنت نی بازی. شهرام. ص.
بنگر به سیاست دوزخ است یا که بهشت. برداشت فرداست یا که حزب یا که کنشت. دانشکده و حوزه و یا دیر و سرشت. یا آنکه زدن به روی دریاها خشت. شهرام. ص.
بنگر به روانشناس روانکاو و پزشک. هم نیز فقیه که میزند بوی ز مشک . این چار شناسای گناهان باشند. بی آنکه بگویند شکست آن را تشک. شهرام. ص.
گویند که قاموس من است بی کم و کاست. قاموس طبیعت نه کم داشت نه کاست. هر چیز به نامش به نشانش باشد. قاموس خدا فرای کم باشد و کاست. شهرام. ص.
ما بر سر سفرهء خداوند استیم. جاوید نگر نگو که تا چندستیم. هم نیز خوریم روزی پاکش را. این میوه واین چای و این قندستیم. شهرام. ص.
ای جانوران خوشا به احوال شما. زیرا که شمایید بهتر از ما. اندر نگه داشت نسلیت و نیا. مردم بدرک گوی هر دو خودرا. شهرام. ص.
گریان چو شوی برای یزدان می باش. خندان چو شوی برای یزدان می باش. فرهنگ و سیاست از برایت باشد . افسان چو شوی برای یزدان می باش. شهرام. ص.
نسل از پی نسلی که تباهی آرد. ماند به زمینی که دغا هی آرد. باید که به افت آفتش روی آری. تا کِشتهء خود را آنچه خواهی آرد. شهرام. ص.
بنگر تو به جانور که نسلی دارد. سبکی که بهین است بخود بگمارد. مردم که بباید بهترین بگزینند. زیرا که تباهی نسل را آزارد. شهرام. ص.
ثبت است چو به تاریخ نام من تو. دیگر بنگر شدت به کام من و تو. هر آینه نام من و تو می شنوی. پیروز بلند کنند جام من و تو. شهرام. ص.
در حلقهء نا یافتهء خویش نگر . در تافتهء بافتهء خویش نگر. در هر چه نگر کنی بیابی خود را. اندیشهء بشکافتهء خویش نگر. شهرام. ص.
در بتکده و دیر و حرم گردیدن. وز راه و روند آن یکی بگزیدن. ای یار تلاش زندگی نام گذار. پیروز شوی و جاودان را دیدن. شهرام. ص.
خواهی که به زندگیت پیروز شوی. می کوش به روز شوی و پیروز شوی. بگذشته و آینده و اکنون نشناس. خواهی به اهورا اهرمن سوز شوی. شهرام. ص.
هر چند هنر رافوت و فن میباشد. وآن از خرد و روان وتن میباشد. با این همه رو به جاودان میپرداز. زیرا که روند ما و من میباشد. شهرام. ص.
تا وزن ترانه است و کم می آورد. وین است که گاهی کوه غم می آورد. باید که روند دیگری آغازید. چون جام جها نما زجم می آورد. شهرام. ص.
گاهی به فراسوی خرد رو کردی . تاآنکه خودت را جست و هم جو کردی. بنگر ملکه را می مانی در پرواز . زیرا تو ز انگبین شست و شو کردی. شهرام. ص.
گاهی که به نقاشی نگر می داری . یا آنکه به خطّی خوش نگر می داری. هرچند که زندگی تو ناشادست. گویی که به گلستان نگر می داری. شهرام. ص.
آنانکه ستمگرند ز خود بیزارند. آنانکه ستمکشند ز خود بیزارند. از خلق و خدا چگونه بیزار نگشت. آنانکه خدا و خلق و خود بیزارند. شهرام. ص.
بنگر به کسی از همه بی زار بود. بنگر به کسی بسی گرفتار بود. از نسل و نیا و خود و خان و مانت. با خلق و خدا و خویش در کار بود. شهرام. ص.