پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
بنگر که رمان زندگی سازی کرد. در نقش خودش شایسته هم بازی کرد. بنوشته و هم تر جمه رامی گویم. در هر هنری ببین سر افرازی کرد. شهرام. ص.
گویند بسی که زندگانی زیباست. من بنده بر آنم عرض من هم اینجاست. باید که ببخشی شکرت یادت باد. گل خرج نمودی نوبت از آن شماست. شهرام. ص.
چندانکه به نزدیک خداوند بزرگ. اندیشهء زندگی بسی هست سترگ. جاوید نگر بویم و عرضم این است. از بهر چه زندگی سپاریم به گرگ. شهرام. ص.
کوهی بنگر نمای و کان می باشد. وین حلقه نمای آن دکان می باشد. آن از بر کوشش و تلاش بگذارند. این یک که برازندهء جان می باشد. شهرام. ص.
با خواستهء نا خواسته چون باشی. تا خواستهء خواسته ایدون باشی. روزی که تو را روا نماید زیگار. مانندهء آن بوی که بی چون باشی. شهرام. ص.
بنگر که تلاش زندگانی چون است. آن هم به روندی که ز مرز افزون است. مهر است تلاش زندگانی دریاب. در پاسخ هر نیایشی ایدون است. شهرام. ص.
این نامه که من نوشته ام خواندنی است. جاوید نمون برای من ماندنی است. تا نسخه شود تا باز چاپ می گردد. تا راه جهان به جاودان راندنی است. شهرام. ص.
در کار بشر که زندگی ساخته اند. بنگر که جهان را چه در انداخته اند. هر چیز به جای خویش نیکو می دان. نی بُرده و نی مانده و نی باخته اند. شهرام. ص.
ای آنکه به زندگی خود مغروری. آزاد تویی و یا تویی مزدوری. گر مزدوری آزادیت می باید. ور آزادی غرور و نا دستوری. شهرام. ص.
دیروز گذشت و فردا هم می آید. هم بسته و بگشوده تو را می شاید. در هیچکدام خویش را جا مگذار. بیداری و خوابت زندگی آراید. شهرام. ص.
ای آنکه روند جاودان می داری. خواهی به روند برجایی و ستواری. هر گام به انگارهء جاوید فزای. اندر کم و بیش جا نخور و پنداری. شهرام. ص.
بنگر که نه باد به کله ات کیل کنند. و آن آش که پخته ای چسان میل کنند. وین بشکه که چپ کردی شلوغی آورد. اینک به کدامِ آن جناب سیل کنند. شهرام. ص.
هر آنچه سرودیم خوانش ما باشد. هر آنچه سرودیم دانش ما باشد. در دانش و در خوانش که بسیار گراست. هر آنچه فزودیم آنش ما باشد. شهرام. ص.
گاهی که به خشکی چو نهنگی باشی. گاهی به هوا هم چو پلنگی باشی. اوباش و ارازلی چو دنگی باشی. با دود و دمی نگر چو بنگی باشی. شهرام. ص.
آن را بنگر که شیر شرزش خوانند. وآن را بنگر گیاه هرزش خوانند. وین را بنگر سبزی مرزش خوانند. وین را بنگر کدام ارزش خوانند. شهرام. ص.
باحق چو شوی همیشه حق یاور توست. ناحق چوشوی همیشه حق داور توست. چون داور و هم یاور تو حق باشند. اینک بنگر ببین کدام باور توست. شهرام. ص.
مردم که هنوز حماسه سازند هنوز. تاریخ گذار و خود نوازند هنوز . در راستی و درستی زندگی اند. در نسل و نیای سر فرازند هنوز. شهرام. ص.
آیین ریاکاری مردم را باش. آیین سیاکاری مردم باش. رو خود بنگر سبک جوانمردم را. آیین پیاداری مردم راباش. شهرام. ص.
گوییم ترانه ای و خوانیم آن را . آنسان که ز بر چو آب دانیم آن را. با این همه در شگفت هم میگردیم. آنگه که برای خود نتابیم آن را. شهرام. ص.
ای دوست بیا وزندگی را می باش. تا آنکه نگویی که افسوس ای کاش. بگذشته و آینده و اکنون گذرند. بنگر به تندیس خود و می آراش . شهرام. ص.
صد چامه اگر سر ایی و دفتر شعر. صد دید اگر آوری از بهر سپهر. اندیشهء زندگی دگر خواهد بود . خواهی تو به خشم زندگی یا در مهر. شهرام. ص.
در راه و روند زندگی بی انگار. یک کم نبود صد هم نباشد بسیار. برخی به یکی خود بسی افزودند. دیگر به یکی بسنده کردی ز هزار. شهرام. ص.
امروز به مانند هء دیروز نگر . هر روزه به مانندهء هر روز نگر . خوش باش زپیروزی خود شادی کن. ای آنکه فرایی به فرا روز نگر. شهرام. ص.
می گفت کسی که من نمی آرم کم. گویی که جام گزاره دارد خود جم. با این همه از دگر کسان هیچ نگفت. چون گل به گلستان جهان در خم و چم. شهرام. ص.
گویند که روز از نو و روزی از نوست. یعنی که در این روند هر روز بدوست. آسایش شب برای روز دگر است. گندم که زگندم روید و جو از جوست. شهرام. ص.
گفتیم که امروز چو دیروز شود. فردا چو رسد مثل پریر روز رسد. برخاست و ناخواسته ها را دیدم. دیدم ز سپیده هم یکی روز شود. شهرام. ص.
گویند که هر چه هست درست می باشد. یا آنچه که نیست نادرست می باشد. خود بود و نبود بستهء یکدگرند. وین هست و نیست تادرست می باشد. شهرام. ص.
صد دفتر شعر اگر سرایی کم نیست. صد قرن اگر مست شوی یک دم نیست. صد دفتر و یک قرن یکی پیغام است. بی شک چو نگاه یک بنی آدم نیست. شهرام. ص.
آنانکه به زندگی چو افیون نگرند . افسانه نموده و به افسون نگرند. یک نسخه برای زندگی شد لازم. تا آنکه به خود آمده مدیون نگرند. شهرام. ص.
در هفت دریا اگر که بینی آری. اندیشه نما مگر چه می پنداری. جز آنکه کرانهء رهایی یابی. آنگاه روند دیگری پنداری. شهرام. ص.
در عین حال تو راسرودی گفتم. از این لحاظ تو را درودی گفتم. از راست به درست پویش تو بنمایند. با این همه دیباچه ورودی گفتم. شهرام. ص.
آن می که خدا دهد تو را نوشت باد. تا آنکه خدا مگر فراموشت باد. آنگه که مگر خدا زیادت نرود. این است همان چیز که ره توشت باد. شهرام. ص.
بر دانش و دانشوری ات خوی نمای. هر جا که بوند رو بدان سوی نمای. ازدوری و از دورو فرو می پاشند. بنگر به خدا و خلق و خود روی نمای. شهرام. ص.
نیت که کلید زندگی می باشد. از بهر تو بهر زندگی می باشد. تا بد بودت زندگیت چیست بگوی. ور نیک فرای زندگی می باشد. شهرام. ص.
این چامهء من آینهء روی شماست. نی آنکه نمو د چشم وابروی شماست. تا آنکه تو خویشتن در آن یافته ای. بی نیک وبدی خوی فراسوی شماست. شهرام. ص.
آیا بشود بشر به خود آغازد. ز آغاز و به فرجام نگر اندازد. هر نیک و بدی را به درستی آرد. تا راست و درست زندگی آغازد. شهرام. ص.
در ذهن و زبان دیگران زی ننمای. بیشی ننمای ونیز اندی ننمای. در کار خود و خلق و خدایت میباش. بر نامه نمای و چون و چندی ننمای. شهرام. ص.
باید به روند زندگی آغازی. تا آنکه به روز بوده سر افرازی. بگذشته و آینده و اکنون بینی. در راه و روند زندگی خود سازی. شهرام. ص.
خوش بینی و بد بینی نگر بودی نیست. در این دو روند بنگر سودی نیست. کارت به روند جاودان حل گردد. در هیچ سراب چشمه و رودی نیست. شهرام. ص.
ز آغاز و به پایان اگر بگذاری. تا آنکه کسی را در شناختش آری. جز این همان درست ناید کارت. این هم نشود بگذری و بگذاری. شهرام. ص.
گویند که امروز ه جوانی مفت است. آن درّ گران زندگانی گفت است. نومید و امید که فرای خرد است. پیروز بود آنکه چنینش جفت است. شهرام. ص.
از گفته و از کرده و از یافته است. یک نسخه بود که از قلم ساخته است. درمان بود گر از قلم بنویسی. یا درد بود که از خود آراسته است. شهرام. ص.
یک روز بگویند چنین است و چنان. یک روز نگویند به این است و به آن. یک روز نمایند چیزی خواهد شد. در باور و در قانون و نا بی وجدان. شهرام. ص.
گل را بنگر به یار من می ماند. مانند رخ نگار من می ماند. رنگش به رخ بهار من می ماند. این گل به فرای کار من می ماند. شهرام. ص.
کی گفت سیاه و سرخ و یا این زرد است. تا آنکه سفید است زن است یا مرد است. رنگی دگر است بود فرای هر رنگ. یزدان به اهریمن از آن دینکرد است. شهرام. ص.
هستیم و بودش جاودانی در پیش. از بهرهء جاودانیت می اندیش. گیتی نبود که گوشه ای جایت باد. تا مات نگشته ای گزین نیکو کیش. شهرام. ص.
خود باش و فرو خوری خود را سر نه. هم نیز فرا خوری خود از سر نه. مردم که ز خود فراست خود می باشند. بنگر به چنین شناسه و آن را فر نه. شهرام. ص.
یک دل پر حرف است اگر بنیو شند. یک دل پر درد است اگر بر پوشند. دل جای خداباشد در ست است سخن. وین راه و روند را اگر می کوشند. شهرام. ص.
درّ را بنگر در صندوقش بگذارند. در پیش نگاه همگان نگذارند. وین درّ ز تو ارج خود می یابد. در نزد تو و خدا چه را مگذارند. شهرام. ص.
این چند هزار ترانهء گفتهء من . چون درّ بود ز جان نا سفتهء من. از چشمهء از بادهء نارفتهء من. بی درد سر و بی دل آشفتهء من. شهرام. ص.