پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
گر یار بخواندم خوش و شادم باد. ور یار نخواندم که ناشادم باد. از خواندن و ناخواندن کجا تا به کجا. افسون که افسانهء دل شادم باد. شهرام. ص.
آن یار بود که جاودان یار من است. در کارمن است و نیک غمخوار من است. پیوند من است و نیز دلدار من است. دانندهء آن رمز و نیز اسرار من است. شهرام. ص.
اینک که به هر جا پا نهی دل باشد. وین دل تو نپندار که خود گِل باشد. چون دل به سپاری سر سپاری باشد. تا رو ننهی به کار پس ول باشد. شهرام. ص.
ای فرد بیا ز جامعه بیرون شو. واندر روند زندگی افزون شو. در چارهء زندگی خدا را می باش. اینک بنمایدت که اینک چون شو. شهرام. ص.
هان ای ترانه ها همه خامه شوید. هم خامه و هم نامه و هم چامه شوید. تا اینکه به دست بوده در چشم آیید. بر نامهء زندگانی و کامه شوید. شهرام. ص.
گر هفت دریا را درنوردی مردی. وز آن سر مویی تر نگردی مردی. مردی نبود که انگبین نوش کنی. گرروزی حق را میل کردی مردی. شهرام. ص.
گویند که باور خدا افزون است. آنجا که ز مرز همگان بیرون است. گوییم کلاه خویش را داور کن. هستی تو خود و خدا نباشد چون است. شهرام. ص.
روزیست بیاید که خدا خواسته باد. هر حاکم و دولت نیز برخاسته باد. آن روز به روزگار خود می باشد. مردم به زمان خویش آراسته باد. شهرام. ص.
هر کس که به باور خودش می ارزد. آن است تمدن که چنین می مبرزد. در ماده و مینو همگان می باشند. گر پا نگذاری به گفت می سرزد. شهرام. ص.
گویند چرا که دوزخی ساخته اند. و آن را ز برای مردم افراخته اند. بنگر که ز گفت مردمان می باشد. پایان دوا داغ در انداخته اند. شهرام. ص.
پیری برود جوانیت می باشد. بنگر پز زندگانیت می باشد. وین راه و روند به جاودان می نگرش. نیکوست که این همانیت می باشد. شهرام. ص.
اینک ز نوشتن خواندن و هردوی آن. امروز چنین باشد و فردات همان. آغاز و انجام همین نامهء توست. باشد که به رستخیز باشد آسان. شهرام. ص.
بنگر که به نزد خود و حق می باشی. تا آنکه فرای نه طبق می باشی. با مولی و موزی و ریا و سالوس. نزد خود و دیگر نا به حق می باشی. شهرام. ص.
آنی که خرد آفرین میزندش. راهی که بر همین میزندش. این کوزه که آب زندگانی دارد. دارندهء آن چو بر زمین میزندش. شهرام. ص.
روزیت بیاید که ز نو زنده شوی. پس در خور بی روند پاینده شوی. اینک که جاودانگی بودن توست. بگذشته و اکنونی و آینده شوی. شهرام. ص.
در آینهء چامهء ما روی نما. خود رابنگر چهره از این پوی نما. تا چامه شده آینهء روی نما. این خود که تویی آینه صد توی نما. شهرام. ص.
خواهشمند است ۳۳ خیام شناسی را روانه کنید . پیشاپیش شپاسانتا.
باید به دل و دماغ خود راه بریم. زیرا که در این سفر همه هم سفریم. پندار وبه گفتار و به کردار نکو. جاوید نگر بوده به ایزد نگریم. شهرام. ص.
هیچی نبود نباد چون چیزی هست. هر چیز بود از بودن خود سرمست. گویند گروهی خود که هیچی نبود. هیچی نبود نباد همه چیز که هست. شهرام. ص.
از گونهء هر بی هنری برتر باش. از حور وپری و دلبری خوشتر باش. خواهی که بهشت جاودان زآن تو باد. چون سرو سهی به سروری سرور باش. شهرام. ص.
آن است سرود که پرسش انگیز بود. پاسخ نبود در آن و آمیز بود. فرزانش خود به پرسش و پاسخ دان. تا دید ودل دماغ در او نیز بود. شهرام. ص.
رنگی است که در روندتان می باشد. این است که پای بندتان می باشد. جولانگه این جهان چنین می باشد. بنگر که به چون و چندتان می باشد. شهرام. ص.
تاریخ که آوردگه یزدان باشد. چون آینه ای بود که تابان باشد آغاز و ز انجام پدیداری راست. نیکو بنگر که هر چه هست آن باشد. شهرام. ص.
افسانه و آیتی که خود می سازند. وین نام و نشانیش که میپردازند. مردم به روند و به روا اینهایند. این مردم خود فرا چنین می نازند. شهرام. ص.
از دین چه گویم که مرا دینی هست. یا از آیین اگر که آیینی هست. آیین من و دین من این است درست. با خلق خدا چنانکه نسرینی هست. شهرام. ص.
وجدان خودت که کار آگاهت باد. وجدان به خلق پیک در راهت باد. زین هر سه روند زندگانی بنگر. وجدان خداشناسی هر گاهت باد. شهرام. ص.
آن زبان آوری که بی خبر است. چون جهان دیدهء نرفته سفر است. آن هنرمند کار بار جهان. بهتر میداند که اش هنر است. شهرام. ص.
هر چامه به مانند یکی آینه است. هر چند فرای کار هر راینه است. هر کس چه به سبک خود به آن می نگرد. تا آینه چون باشد و چون آن تنه است. شهرام. ص.
آنانکه بخود بخود فرا می نگرند. وآنگه به پیمبری خود می گروند. باید که بدانند چسان می نگرند. یا آنکه چه بفروخته اند و بخرند. شهرام. ص.
این زادهء خاک و این خداگونه تویی. اینک بنگر که این چنین گونه تویی. جاوید روان و تن شود خاک دگر. اینک به روند کجایی و آن گونه تویی. شهرام. ص.
پندار نمودند که سرور بودند. گفتار نمودند که رهبر بودند. ناگاه بخود آمده از خود هیچند. کردار نمودند خاک بر سر بودند. شهرام. ص.
در خلسهء افسانهء این راز بلند. با هم که نبودند مگر روزی چند. وآنگه به تلا کاری یک نام ببین. ناگاه گسستند ز خود هر پیوند. شهرام. ص.
از قصه و از غصهء خود بیرون به. وز دانش و اندیشهء خود افزون به. تو آدمیی که خود فرا می باشی. دانی که به چندی و دانی چون به. شهرام. ص.
در باغ اپیکوری گذاری بکنیم. وز بهر بهشت گرد و غباری بکنیم. وآنگاه بر نام ونشانی جاوید. هر جور که شد چارهء کاری بکنیم. شهرام. ص.
در گوشهء کز کردهء خود چامه زنم. من هم ز برای خود یکی نامه زنم. گویند تو خوب خبر از هیچت نیست . برنامهء خود چنین از این خامه زنم. شهرام. ص.
شاعر که سخنگوی زمان می باشد. هرچیز که گفت خود همان می باشد. از پند سر دندانه ات هست خبر. تاریخ روندش به روان می باشد. شهرام. ص.
اندیشهء جاودانیم گیچ نمود. چون کشتی بی لنگر و چون ویچ نمود. دیروز به گفتگوش بالنده شدم. و امروز به خود چنین مرا پیچ نمود. شهرام . ص.
باور به خدا که جاودانی من است. باور به جهان که زندگانی من است. با یار به زندگی خود سرگرمیم. این چونی و چند این همانی من است. شهرام. ص.
ماییم و روند جاودان می پوییم. وز بودن آن بس به زبان می گوییم. دیروز به افسوس و " ندارند خبر ". امروز چه شرمندهء در آن کوییم. شهرام. ص.
ماییم و روند جاودان می خواهیم. وآن را ز خدا به رایگان می خواهیم. برنامهء رایگانی ار پیش آرند. در بود و نبود شایگان می خواهیم. شهرام. ص.
آنی که سر و کارش به دنیا بفتد. در گردهمایی است و تنها چه فتد. وز پرسش و پاسخ و روان در یابی. ماند به چه کاری که به فردا نفتد. شهرام. ص.
آنی که سر و کارش به دنیا بفتد. در گردهمایی است و تنها چه فتد. وز پرسش و پاسخ روان دریابی. ماند به چه؟! خوابی که به فردا نفتد. شهرام. ص.
آنانکه به جاودان روندی دارند. اینک بنگر کجا گزندی دارند. بنگر به روش نیک سپارند ورا. اندیشه پری ای و پرندی دارند. شهرام. ص.
بودا به ریاضت بدن می پرداخت. وز این نگرش روان خود را می ساخت. می دید اگر روند دیگر گیرد. دیده است زیان و پاک خود را می باخت. شهرام. ص.
همه دلواپیسهایم تویی تو. آلاله اطلسی هایم تویی تو. به هستی هیچ مانندت نباشد. که دور و دسترسیهایم تویی تو. شهرام. ص.
این تو ز کدام است که می اندیشی. در کم بود این اندیشه ات یا بیشی. باید به خود اندیشه کنی تا باشی. خواهی که نمانی و شوی در بیشی. شهرام. ص.
آنانکه امید زندگانی دارند. و آنانکه نوید جاودانی دارند. مانند گلابند که در بازارند. مانند گلی بوند در گلزارند. شهران. ص.
ابزارهء زندگی مبین از کم و بیش. ننگر که تور را چه می رسد از پس و پیش. یزدان تو را بسنده بس. بس این کیش. هر گز ننمایی خویشتن را دل ریش. شهرام. ص.
ای دل تو بیا جوانی از سر گیریم. وین راه جوانی هر چه بهتر گیریم. بنگر به روند روزگاران گوید. این برگهء زندگی به چون زر گیریم. شهرام ص.
در کار گه کوزه گران مهمانم. با صرف شیرینی و به چای می مانم. استاد جوان دست به کار می بینم. در کار سرودنم من از ایشانم. شهرام. ص.