پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٥,١٠٣)
شاید که چرند است و پرند میباشد. یا آنکه پرند است و چرند میباشد. در سایهء تاریخ هویدا گردید. آیین زمانه در روند می باشد. شهرام. ص.
بر مردم و بر سمبل ایشان بنگر . بر دست به و چرخهء نیکان بنگر. هر کو به روند خود روایی دارد. بر کودک و بر جوان و پیران بنگر. شهرام. ص.
در ذهنیت عدم که جاویدانیم. آنک به فرای است و هست می مانیم. هم هست و است سایه های مایند. این است و فرای جاودان اینسانیم. شهرام. ص.
بنگر به شهیدی که شهید بهر خداست. وز هر چه مگر خدا جدایست جداست. این است گواه و راستین می باشد. تاریخ از این روش به نیکی برجاست. شهرام. ص.
بنگر به فرا مرگ من و ما هستیم. هم نیز فرای زندگی سر مستیم. گر خلق و خدا نبود هم می بودیم. در ذهن عدم فرای هست و استیم. شهرام. ص.
من دوست دارم کارگردان باشم. گر فیلم بود بازیگری زان باشم. هم نیز تماشاگر در آن باشم. وین هم به پسند و مهر یزدان باشم. شهرام. ص.
اندیشهء زندگی کدامت باشد. تا آنکه به آزمون به نامت باشد. سنجش بنما سبک و یا سنگینش. تا دانش زندگی به کامت باشد. شهرام. ص.
می خوان هر آنکه کاری از خویش بهشت. هم نیز مجو ز دوزخ است یا که بهشت. آیا تو بدانی کز کدامین هستی. بنگر تو به نانمای میخانه کنشت. شهرام. ص.
بنگر به چهاردانستنی های شما. فرزانش و راز و دانش و آیینها. هر گز نتوان نادیده انگاریشان. ای آنکه روند پسند خواهی و خدا. شهرام. ص.
دانی تو که بر سرت شبیخونی هست. خود نسل و نیای خویش را باید رست. آیین خرد راه پشیمانی نیست. یزدان تو را یار است نداری از دست. شهرام. ص.
زان روز که دانشوری آغاز نمود. هر آنچه که بود راه دیگر پیود. تا اینکه خردورزی مردم افزود. وز بودش گیتی به روندش آسود. شهرام. ص.
مردم بنگر که مینوی آییند. در راه و روند ایزدند و اینند. آیین پسندی دگر چون باشد. پیروز و رستگار یا که دیگر بینند. شهرام. ص.
گفتی که خردورزم و آیینت باد. دانشورم و گواه دیرینت باد. پاداش و سزا از خرد است وز دانست. این هم ز گزینهء نخستینت باد. شهرام. ص.
اینک که بشر دو دست آزادش هست. گر اینکه سزا و نیز پاداشش هست. هم نیز ضریب هوش آزادش هست. ویران چه نماید زندگی کادش هست. شهرام. ص.
بنگر که برای زندگی حرفه کنی. آن هم به روندی که بخود صرفه کنی. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. می کوش برای هر کدام طرفه کنی. شهرام. ص.
گویند که آخرین دوا داغ بود. در باغ بود ویا که در راغ بود. پاداش و سزا اگر نبودی چه شدی. دریافت نماید آنکه در باغ بود. شهرام. ص.
بنگر به درستی راستی و با آن. در فرد و به اجتماع درستش میدان. هوده و به سامان بری هردو بود. بیهوده بود تا که نیابند سامان. شهرام. ص.
در مادی ودر شرک و موحد می دان. این است گرایش و روند ای انسان. بنگر توبه هستی عدالت محور. در هر گزینشی بوی هستی آن. شهرام. ص.
مردم که به اندیشهء زی میباشند . برخی بنگر فرای زی می باشند. برخی بنگر مشک به یار می بیزند. برخی دگرند چه کار زی می باشند. شهرام. ص.
با دشمن نسل خود که کوتاه آیی. دیگر نتوان با دوستان راه آیی. او دشمن جان وخان ومان توبود. بر آب روان خویش چون کاه آیی. شهرام. ص.
هر نسل که از نسل دگر میزاید. باید که بسی راه نکو افزاید. تا دشمن اهرمنش کوتاه آید. باشد که بشر راه خدا پیماید. شهرام. ص.
آیینهء شهر شهروندان باشند. از مشک و گلابی که به آن میپاشند. در فرد و به خانه و همایش بنگر. در کار عروسی و به جشن و آشند. شهرام. ص.
این است سفارش به شما می گویم. وآن را چو همه نسل و نیا می جویم. چون یار به آرمان خود باید بود. وآن را به چو جاودان بجا می پویم. شهرام. ص. .
یاران نباید که زهم دور شوید. هر چند از این پایهء مسرور شوید. بینید چو آرمان ودر شور شوید. ناگاه بیابید زدهء زور شوید. شهرام. ص.
از ماده معنایی که فرهنگ تو اند. بنگر که چگونه اش بیابی به روند. بنگر به گزند چیست بشناس گزند. تا آنکه بیابی تو روند را که ز چند. شهرام. ص.
ای دوست بیا به دیگران یاری کن. وز بهرهء یاوری تو هم کاری کن. هم تو به تک نیز هم تک با توک. هم از بر خویش به خویش غمخواری کن. شهرام. ص.
بنگر تو به چامه فیلم و نقاشی بین. تا آنکه گزارش روندش بگزین. یا آنکه به اندرز و به پند روی آری. بادلبر و دلدار ودل هست چنین. شهرام. ص.
بنگر تو به اندازهء می خواریها. آن هم به توان همه دشواریها. نی جام و نه جم بهرام و خیام هم نه. مستی نه و شوری نه و بیماریها. شهرام. ص.
ای بس که برای دیگران گرییدیم. وز خویش برای دیگران ببریدیم. آنگه به روند دستگیرم شد کان. خوابی است ز گریه بهر خود میدیدیم. شهرام. ص.
هرگز نشود رو به تباهی آری. ناید زتبه بجز تباهی کاری. امید به تباهان داشتن بیهوده است. ناید ز تبه بجز تباهی باری. شهرام. ص.
شهنامه و دانشنامه و نوروز نامه. بنگر که به هر سه هست پیروزنامه. در بازهء پنجاه ساله ای بنوشتند. دیروز و پریروز و امروز نامه. شهرام. ص.
گویند که اصل زندگی پیروزی است. وین گفت کهن هست نه از دیروزی است. نزد خود وخلق و هم خدا باید بود. چون آنچه که از گذشته و امروزی است. شهرام. ص. ...
یک روز بشر فناوری را کم داشت. زان روی شناسه هاش زیر و بم داشت. امروز به دست او بود ابزاری. برتر چو نمودی که زجام و جم داشت. شهرام. ص.
خیام که ذوفنون بسیاری بود. بر دانش و اندیشه و سنجش افزود. چامش که نمودار روندش گردید. از خاک به باد زندگی را بنمود. شهرام. ص.
با هم که بود با هم و بی هم ناهم. بی هم نبود چنانکه باشد باهم. جز آنکه چو بیهمان باهم گردند. یابیم که گشته اند یک پا پاهم. شهرام. ص.
خیام که نیست را بپنداشت به هست. وز آنچه درست بود می دید شکست. می گفت روند زندگی را میدار. و آیین خرد را نگذاری از دست. شهرام. ص.
تاریخ که تاریخت نمود بنویسند. اوزهر بریخت ویا فزود بنویسند. آنگاه به بررسی آن پر دارند. افزودروند ویا فرود بنویسند.
بنگر که گرا هست و گرایش بسیار. وز لهجه واز زبان بشر هست تیمار. هم نیز به فرد وجامعه کشور و قوم. آنجا که بجا نیاورند پس هشدار. شهرام. ص.
از یاد چو رفت یادهای من و تو. مانند بود به بادهای من و تو. چون باد بود یاد و چویاد باشد باد. خوش بودن در چکامه های من و تو. شهرام. ص.
هرگز نه بجز جرعهء جامش جامی. هرگز نه بجز همره گامش گامی. این است بهشت جاودان تادانی. با هم که بوی کم نام یا پر نامی. شهرام. ص.
در آینهء فرا زمان هم بنگر . در آینهء فرا مکان هم بنگر. بنگر تو به جاودان همه آینه است. در آینه های جان و جان هم بنگر. شهرام. ص.
آنانکه امید به یزدان دارند. دانیم که در هست فرا بسیارند. از بام با شام نگاهشان یزدان است. هر گز مگر امید چه می پندارند. شهرام. ص.
گویند کسان جهان به عدل است و به داد. گویند کسان هر چه خدا خواهد باد. برهر چه گراهست و گرایش بنگر. پاسخ بنگر به پرسش و دار به یاد. شهرام. ص.
ای دوست بیا و زندگی از سر گیر. راهی به پسندِ کردگار در بر گیر. چون اهل هنر باش و هم گل میکن. با خلق و خدا بساز نه ره دیگر گیر. شهرام. ص.
بنگر که خط قرمز مردم هوده است. از خط که گذشتی دگر بیهوده است. سالوس و ریا کار و موزی مولی. بگذشته و اکنون و آیا توده است. شهرام. ص.
گویند که هر کس دی ان آیی دارد. هر جامعه فرهنگ جدایی دارد با این همه دل راهنمای همه است. وآن آینه مهر از خدایی دارد. شهرام. ص.
هر کس بنگر به دست خود یابد مرج. مرج است به اندیشه نمایندش درج. پرونده به نزد کرد گاری آرند. ننگر تو به دخل ونیز ننگر به خرج. شهرام. ص.
برپایهء دین دشمن حق نیست شود. در فلسفه شرّ نابود و ناچیست شود. در راز خدا شایسته را می داند. در علم بهین گزین فرابیست شود. شهرام. ص.
آدم که ز مرگ و زندگانی کم نیست. آنکو که پلیدی بکند آدم نیست. مردم به روند زندگی میباشند. این بود ونمودن دگر یک دم نیست. شهرام. ص.
ای مز تو به دست یار دست یار آر. پیوند نما دلهایشان با هم دار. وآنگه به روند نسل و نیا بنماشان. این است تلاش و زندگی در هر کار. شهرام. ص.