پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
خیام شناسی؛ آنچه را در جهان آفرینش می یابیم که از سوی خدا ساخته شده است بر پایهء دانش خداوند ساخته شده است ودرست آفریده شده است ودر روندی دانشورانه و ...
تا پاک تویی سبک نکو بگزینی. ناپاک بوی گشته تبه آیینی. خوبی و بدی از این روند بنمایند. جاوید اگر باشی و یا چندینی. شهرام. ص.
گه تیغ ز بان و قلمش شمشیر است. گه نیش قلم پرّان چونان تیر است. ناگاه شود گنگ و شود کند نمون. آیین جوانمردی به نزدش دیر است. شهرام. ص.
بگذار که فرد و جامعه خود باشند. بی آنکه به دستوری و بی خود باشند. آداب و رسوم زندگانی این است. هم فرد بخود هم اجتماع خود باشند. شهرام. ص.
بنگر همه در پناه یزدان هستیم. از نسل و نژادهء نیاکان هستیم. با اهرمنان نه ایم اهورا منشیم. یکپارچه چون پرچم ایران هستیم. شهرام. ص.
هر کس به روندی خویش می آراید. باهر کنشی واکنشی می شاید. خاموش و فراموش زبانی دارند. هر چیز فراخورد خودش می باید. شهرام. ص.
خط من همین است گر که هستی بانی. شعرم بنگر که می توانی خوانی. دریاب تو نثر من اگر دریابی. هم سبک من این است که خود می دانی. شهرام. ص.
ای یار بیا کنار هم خوش باشیم. نی اهل گره تا که گره گش باشیم. بر بهتر وبهترین مردم خواهیم. در دیده و دل کجا فرامش باشیم. شهرام. ص.
از پند وز اندرز و ز امثال و حکم. وز گفته و بنوشته سخن بیش و چه کم. از شادی و غم ، مستی و یا هشیاری . آیینه دل هست و دماغ در هر دم. شهرام. ص.
هر کودک ده سالهء ما شاعر شد. زآداب و فنون شاعری ماهر شد. با این همه برخی شاعران را بنگر. نی باهر و نی ماهر و نی شاطر شد. شهرام. ص.
باید که ز بگذشتهء خود آزاد کنی. آینده چو بگذشته از آن یاد کنی. یاد آن بودت که یاد خود شاد کنی. گر داد گری چگونه فریاد کنی. شهرام. ص.
باید که به شعر شاعران گوش کنیم. اندرز بود کجا فراموش کنیم. امروزه بود ویا که از دوش کنیم. تا در دل و در دماغ خود جوش کنیم. شهرام. ص.
می پر تو آیین اهورا دارد. وین راز نمادیست که باما دارد. از بهر کسی که نیک می پندارد. بد نیز گمان برد که نیک انگارد. شهرام. ص.
یک کوزهء می اگر کنون نوش کنیم. بهتر زتوانی است که در توش کنیم. ما پند خرد را چو فراموش کنیم. تا سرمه به چشمان و به ابروش کنیم. شهرام. ص.
می آینه ای فرای انسان باشد. آلاله و لالهء گلستان باشد. آنجا که گلی بود میستان باشد. در میکده هست و در شبستان باشد. شهرام. ص.
بر پور و پریِ شهر آواز نگر . بر لاله و آلالهء دمساز نگر. در کوی هنر ، سازی از جاز نگر. بر دختر رز الهء ناز نگر. شهرام. ص.
می دانش و اندیشه و انسان باشد. لبریز سبوی و پر و پیمان باشد. در خانه و در کوی و خیابان باشد. خورشید خرد از او نمایان باشد. شهرام. ص.
روزی که نبودم و کنون هستم و بود. جاوید روان فرای هر بود و نمود. آنجا که بخود آمده ام خود هستم. وآنی که بخود نشد بهتر که نبود. شهرام. ص.
هرچند سخن رسا و شیواست مرا. وین چامه بسی غالیه پیماست مرا. با این همه در روند زیگار ای دوست. گویم به کسی که خود هم آواست مرا. شهرام. ص.
ای مز تو مرا به مهر خود سامان ده. وز مهر مرا به عشق خود پیمان ده. سامان به عشق و مهر را پیمان ده. وز هر چه که باشد همه را آسان ده. شهرام. ص.
نیک است به آیین خرد زیست کنیم. ز آیین خرد چه بِه بگو چیست کنیم. هستیم و بویم و این بخود آزادیست. آیین دگر کجا و از کیست کنیم. شهرام. ص.
نا آمدگان و رفتگان را نگرید. امید مردمان به یزدان نگرید. هر روز به دانستنی نو شادیم. آهرمن بد کنش پشیمان نگرید. شهرام. ص.
ای گل تو که پیغمبر عشقم میباش. ای آه تو هم به کار مشقم میباش. ای ساز به آواز پیامم برسان. آواز تو هم بجای نقشم میباش. شهرام. ص.
در آینهء روان بخود می نگرند. آنانکه نگاره های چینی بخرند. وآنانکه درون تیرهء خود دارند. پاکیزه نیابند و پاک بی خبرند. شهرام. ص.
روزی به گر فتاری خود ناکامیم. دستی بزنیم جام و سبو را جامیم. گه پخته و گاهی ز نگاهی خامیم. گه سر کش سر کشیم و گاهی رامیم. شهرام. ص.
دیریست بخود به ایستگاه شکمیم. این است که خود در فزونیم و کمیم. می نوش که ما نمودی از جام جمیم. می کوش که ما ز نسل های ادمیم. شهرام. ص.
آن می که درست و نه مجاز است مرا. بانابی نی نوای جاز است مرا. ز آغاز و به پایان به روندش نوشم. فرزانش و هم به رمز و راز است مرا. شهرام. ص.
از لشگر اهرمن و یا یزدانی. ای آنکه به نزد خویشتن انسانی. بر معنوی و مادی خود بنگر نیک. اینک تو بگو کدام از اینانی. شهرام. ص.
از دیدهء مادری به هر روی نگر . امید پدر به پور نیکوی نگر. نسل از پی نسل به امید زنده بود. امید به زندگی از این روی نگر. شهرام. ص.
آنانکه به مهر مادری دلبندند. وز دلبر و مهر دلبری آکندند. برمادر خود سنگ جفا گر چه زدند. آخر چه ز مهر مادری شرمندند. شهرام. ص.
مانند هکر به جان من زن افتاد . رایانهء جانم سخت بر من افتاد. مانند رباتا که سخن می گوید. یارانهء او به جان و بر تن افتاد. شهرام. ص.
آنانکه به خیام به سنجش نگرند. وز اندک کارهاش به رنجش نگرند. از چون وبه چند تا نگرش میورزند. بی چون وبه چندیش به چندش نگرند. شهرام. ص.
هرگز تو نباد به نزد کس واگویی. جز تو نبود به نزد من دلجویی. خواهی که بپرسیم چه ره می پویی. آنجا که به کوی توست به از هر کویی. شهرام. ص.
ای جان بیا به نزد ما گل می باش. گل باش و مل باش و سنبل می باش. چون سرو قدان جا به چمن خوش دارند. ای گل به روان ما بیا مل می باش. شهرام. ص.
تا دشمن دیرینه به انباز کنید. خواهید که رسم کهنه آغاز کنید. آهنگ دگر گر سرن و ساز کنید. چون نوبت من رسد دگر ساز کنید. شهرام. ص.
بر نیچهء زرتشت بسی تاخته اند. پندار کنند که کار او ساخته اند. وز این روندی که در انداخته اند. آگاه نیند که خویش را باخته اند. شهرام. ص.
مانندهء خیام می ار نوش کنید. اندیشه و دانش به توان توش کنید. مانند کیک نه آنکه مانند فلان. نوشید و روند را فراموش کنید. شهرام. ص.
اینک که نگاه دیگری می باید. وز اهل نگر نو هنری می شاید. وز هر چه توانی وسری می راید. بر جلوهء نو جلوه گری می آید. شهرام. ص.
هر گز به دو چیز شک نکردم یاران. آنجا که روان است و بود جاویدان. این است هنر ز کردگارش می دان. آیین خرد راه نماید اینسان. شهرام. ص.
آیین خرد ز کار بسیار بود. تا آنکه روند راه هموار بود. این برد کسی بود که در کار بود. بیدار کسی بود که هشیار بود. شهرام. ص.
در کار گهی که بگذرانیدم زمن. بسیار شنیده و بدیدستم من. در انجمنی بهر روان گشته حزن. در جای دگر جان بشود بارهء تن. شهرام. ص.
ای یار مبادا که تباهی گیری. در زندگی ات رو به تباهی میری. هر گز ننمایی به روش ادبیری. کز اوج و بن آید ز تباهی زیری. شهرام. ص.
بنشسته در آغوش زمینیم کنون. هرگز به کجا گفت زچندی و زچون. گهوارهء مادری ز مهرش پیداست. دل بستهء فرزند و براردش نمون. شهرام. ص.
کالات به بالات بباید بودن. بالات بباید در هنر افزودن. ورنی به گران جانی و در پیمودن. هشیار از آن روند خود پالودن. شهرام. ص.
اندازهء نیرویش تن را میدان. جان تو از این روند برتر میدان. آنک خردت بکرد فریادی هان. می خوان و بیاموز به سبکی ای جان. شهرام. ص.
زان پیش که از زمانه رختی بنهیم. زان پیش نه رخت بلکه بختی بنهیم. می ده که به سادگی نه سختی بنهیم. پیش آر که دور را به لختی بنهیم. شهرام. ص.
هر روز زمانه رسم نو می خواهد. وین رسم نوین و شو و غو می خواهد. گشتی همه جا را که بباید پیمود. آهسته و پیوسته و دو می خواهد. شهرام. ص.
آیین ریا را که چنان می دانند. گویند یگانهء زمان ایشانند. خندند بخود که دست شیطان بستند. دانند عروس خیمه شب بازانند. شهرام. ص.
در نیک و بد زمانه کاری باید. از بعد زمستان نو بهاری آید. تا می بخوری تو را خماری شاید. وز بهر شکار باز شکاری پاید. شهرام. ص.
باید که به اندیشهء کارت باشی. هر ر وز به کارِ کار و بارت باشی. بایسته ز کاردان نه از هر ناشی. هرگز نپذیرند نه به چارت باشی. شهرام. ص.