پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
در خانهء دیگران کجا جای کنیم. پرواز کجا زدست یا پای کنیم. خواهیم به اوج آسمانها برویم. باید که ز آیین روان رای کنیم. شهرام. ص.
در راهروی راه روی می باید. چندانکه سری و سروری می شاید. هر گز تو به گام دیگری پای منه. رهزن به چه کارش رهروی بنماید. شهرام. ص.
آن همره من که دوست می دانستم. پندار نکردم که نه دیگر هستم. آنان همه در تلاش و در کار بدند. پیمان تهی بود که من می بستم. شهرام. ص.
گویند که دکتر است و یا چونستی. بنگر که مهندس است و افزونستی. یا پرو فسورش ز کار این گونستی. بی این سه گروه ز راه بیرونستی. شهرام. ص.
گوییم به فلسفه خرد ورز شویم. با شعر یکی به پند واندرز شویم. آیین که روند و هم پسندی دارد. مرزیده کجا به بوم و یا برز شویم. شهرام. ص.
تا مفتی ما گفت که می گشت حرام. باری به روندیم که تا هست مدام. تریاک برای او حلال است اگر. پس نشئه و مست نیز نگیرند پیام. شهرام. ص.
شاعر که ز می چامه زند مست بود. آن خامه که آن چامه زند هست بود. خواهی که تو را در این جهان رست بود. باید که تو را فرای خود دست بود. شهرام . ص.
هر روز روند دیگری در کار است. با آنکه روندها بسی بسیار است. هر کس به روند خویش در تیمار است. هوشیار روند روزگار بیدار است. شهرام. ص.
آنی که به حد و مرز خود خرسند است. چون خود برهد به دیگری در بند است. و آنکو که به مرز خود نباشد خشنود. اندازهء هر زبر نداند چند است. شهرام. ص.
شهرام چنین رباعی است سازنده است. بنگر به کسی در این روند بازنده است. آنی که نیاموخت ز خود وز دیگر. هر گز نتوان گفت مگر نازنده است. شهرام. ص.
شهرام ترانه های تو خشنودند. در فرد و به اجتماع همی افزودند. خوانندهء آنها هر که باشد شاد است. بنگر به روند خود که می پیمودند. شهرام. ص.
می را به ادب به آگهی یاد کنند. نی مست شوند بیخود و فریاد کنند. می آن بودت که جان و دل شاد کنند. نی آنکه ز هست و نیست بر باد کنند. شهرام. ص.
آنی که به افسون جوانی گذرد. افسوس مخور که زندگانی گذرد. آنجا که روند زندگی شاد بود. بیهوده بود که آنچنانی گذرد. شهرام. ص.
می گر چه به مانندهء افیون باشد. پرهیز نما اگر چه افزون باشد. بی مهر تو را به مهر خود پیوندد. مهرش نه همای نه همایون باشد. شهرام. ص.
می خور که به دنیای کهن هست عدم. خوش باش که می زنیم روزی باهم. در دهر چه شادی و چه غم در گذر است. این است که گفته اند می و جام و جم. شهرام. ص.
از روز ازل تا به ابد دادم باد. بی روز قرار و وصل فریادم باد. در بند بوم باشند آزادم باد. ور ز یستمی تا هست بود بادم باد. شهرام. ص.
آن جام که مستی به کهن سالی زد. باور چه کنی به مهر یک زالی زد. ز آغاز و سر انجام در این دیر کهن. هر کو ز پی امید خود فالی زد. شهرام. ص.
اینک به سپاسیم ریاکار نه ایم. چونانکه ریاکار به تیمار نه ایم. بی درد و می و میکده و کعبه ودیر. انگار نه انگار که بیمار نه ایم. شهرام. ص.
بر کار وروند خود که هستیم هنوز. امروز به فردا پای بستیم هنوز. از پار و زپیرارو کنون وآینده. از بوده و هست خود به دستیم هنوز. شهرام. ص.
در میکده ای که این جهان نامش باد . یا بتکده ای که عاشقی گامش باد. سرمست می و مهر بتی باید بود. کاین راه سر آغاز و سر انجامش باد. شهرام. ص.
انگیزه چه بود تا که شعرم نبود. یا اینکه نگو حلال سحرم نبود. گویند سرود موهبت باری دان. اینک تو بگو چرا به مهرم نبود. شهرام. ص.
این تلخ وشی که نام آن می باشد. آگاه نه ایم کجا و از کی باشد. امید که ما ز اهل فردوس بویم. وین می ز ازل تا به ابد هی باشد. شهرام. ص.
ز آغاز ز آزادی سخن می گفتند. تا آنکه به آبادی سخن می گفتند. آباد نمودند خانهء دیگر را. فرجام به ناشادی سخن می گفتند. شهرام. ص.
گفتند به کمال تو نیابیم کمال. هر گز نبود مثال چون تو به مثال. بشکست چو آینه چو بنمود مثال. خور شید کجا و چهرهء ماه و هلال. شهرام. ص.
ده در ده و پانزده پانزده و بیست به بیست. آن کو که شمار خود نمی داند کیست. از بهرهء خود خرد و کلانش بیند. وز بهرهء دیگران چنان دیدی نیست. شهرام. ...
ای بس که خیام رباعی که سرود. وز این نگرش به جان او باد درود. داریم یکی امید که پیدا گردند. تا آنکه توان نسخهء دلخواه نمود. شهرام. ص.
دیروز بسی به راز گویی گفتند. امروز به راز زدایی اش در جفتند. هر رشتهء دانش که روندی دارد. بیدار نمایند بشر کی خفتند. شهرام. ص.
آیین جوانمردی به جا می آریم. آنجا که از این فرهنگ برخورداریم. گویند گیاه بر سر بوته اش روید. با این هنر و فرهنگ ما در کاریم.
در کار جهان دگر چرا خوان نبود. بنگر به تلاش که گران جان نبود. هر گز که قضاوت نیز آسان نبود. جز راست ، دروغ برای یاران نبود. شهرام. ص.
بنگر چه نمودند ز خود پرهیزی. نیک است از این روند خود پرهیزی. با جانب احتیاط تزویر چه سود. تزویر چه احتیاط و خود پرهیزی. شهرام. ص.
هر روز به مانند شما می آیند. با رونق و با کیا بیا می آیند. یک دوسه درنگی می درنگند بخود. وآنگاه دوباره جا بجا می آیند. شهرام. ص.
ای دوست ببین هیچ دگر راهی نیست. جز پشتی و جز راه دگر جاهی نیست. پس گوشهء خلوت بگزین نیست درنگ. گر آنکه تو را ز ماه تا ماهی نیست. شهرام. ص.
آن دانهء گل که می بود اندر گفت. در خاک نهاده کشت و از آب شکفت. هر شاعر فرزانه کز و دری سفت. هر جور که دید خواب مردم آشفت. شهرام. ص.
در دایرهءنشانه رو تیر بزن. چون دانش و آزمون و اکسیر بزن. مر کز که بود خال سیاه باید زد. یا آنکه به نالهء بم و زیر بزن. شهرام. ص.
همواره به کار خویش باید بودن. هر گز نبود که جان خود فرسودن. وآنگاه که نومید شوی زآلودن. باید که به آرزو دری بگشودن. شهرام. ص.
هر بود که بود ساقی و می ، می بود . رندی بنگر چالاکیش می افزود. می خواست نیایش کند آزاد شود. و از بهر خدا راه رهایی پیمود. شهرام. ص.
هر گز به می تباه من دم نزنم. ساقی اگر است به بیش یا کم نزنم. ور جام بود جام جم و بودِ ابد. در باغ جنان گر بوَدش هم نزنم. شهرام. ص.
خواهند به چاره رو به رندی آرند. تا اینکه روند زندگی بسپارند. هر یک به روند خویش رندی جویند. هشیار که این راه روان بسیارند. شهرام. ص.
پرهیز ز پر خوری به اندک سیری. پرهیز ز تنبلی وزودی پیری. از پر خورش و تنبلی گردی فربه. می خور کلمی و می فزایش شیری. شهرام. ص.
پیروز ندان آنکه شکستت گوید. از خود به شکست آمده پستت گوید. پیروز و شکست انگار نا انگار است. این راز رهایی آن ز شستت گوید. شهرام. ص.
گفتند که پایان همه در خاک شویم. روزی که بیامدیم و روزی که رویم. اینها ز پس روند خود می گفتند. ای کاش بدانند لقمهء خود بجویم. شهرام. ص.
زان پیش که چون اسیر و آواره رویم. چون مست بیا به کوی کاباره رویم. تا چارهء ما ساقی و می میباشند. بیهوده به چاره نی به ناچاره رویم. شهرام. ص.
گویند که باشید و ز ورزشکاران. خندید به هر درد نماید درمان. شادی بنمایید و زغم دور شوید. تا اینکه به صد سالگی آیید آسان. شهرام. ص.
امروزه که روز روشن اندیشی شد. بنگر به کسی که زود در بیشی شد. تا دورهء روشنگری در کار آمد. با نو نگری کهنه کهن کیشی شد. شهرام. ص.
مردیست که مرد دین می گویندش. نه از اهل شک و یقین می گویندش. هر امر بود به امر خود آگاهست. در نهی نگر همین می گویندش. شهرام . ص.
گفتند به بالا دستی اش مینازد. هم با به فرا وپستی اش می سازد. زامید و ز آرزو چه در خاک شدند. گفتند که زندگی به کی آغازند. شهرام. ص.
هر چند ز کار و بار خود دلشادیم. وز راه و روند بسته نه و آزادیم. دانیم که پیروز به جاویدانیم. امید به خاک و آرزو بر بادیم. شهرام. ص.
از راه و روندیش که در پی دارند. نی پند و نه اندرز نمی پندارند. برباد گره بسته و آونگ شدند. لامذهب و سالوسی و بی کردارند. شهرام. ص.
ای مز زچه رو تباهی آغاز کنند. آنانکه به هر چه خویش انباز کنند. ز آداب و رسوم زندگی دور شدند. زین راه که از تباهی اش باز کنند. شهرام. ص.
ز آداب و رسوم زندگی سیر شدند. ز آغاز روند خویش تا پیر شدند. گویی که بجز شر نبود در هستی. دیوانه نمون بر همگان چیر شدند. شهرام. ص.