پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
با آنکه براین سفرهء رنگین هستند. گویی ز سبوی دیگری سر مستند. بی پایگی وبی خردی را می باش. چون سفره دریدند نمکدان بشکستند. شهرام. ص.
ای آنکه به مردمان زیانت برسد. تا بهره و سوری به دکانت برسد. گیرم شدی از خیره سری برخودار. بنگر به گزندی که به جانت برسد. شهرام. ص.
آمد گه آنکه خوش مدامی بزنیم . چون باده پرستان به مرامی بزنیم. با یار پریچهر ه به گلگشت شویم. از جام و سبو و هر کدامی بزنیم. شهرام. ص.
باید که به اندیشهءرادی باشیم. خواهیم اگر چهرهء شادی باشیم. سودازده از درونگرایی نشویم. آلوده ز خاک تند بادی باشیم. شهرام. ص.
چون آینه ای تو روی در هست نمای. چون رود شوی نگاه سرمست نمای. با آینه ها نگاه از این دست نمای. برهست نگاهی ز فرا است نمای. شهرام. ص.
آنانکه روند زندگی ساز کنند. باید که به دانشوری آغاز کنند. وز رشتهء دانشوری ار دور شوند. بیهوده شوند و پوچ ابراز کنند. شهرام. ص.
بنشین و دمی فیلم ببین ای ساقی. بازی درستی بود این ای ساقی. مافیلم نه ایم می نگر این ای ساقی. باقی همه مثل ما همین ای ساقی. شهرام. ص.
گویند که شعر ز بن دروغ است و نه راست. وین گفته ز هر که هست پذیریم سزاست. با این همه شعر راست یا شعر دروغ. همچون شب و روز است که گیتی آراست. شهرا ...
در کار فلان بیسار و بهمان ننمای. می کوش زمان خویش آنسان ننمای. در کوشش ودر تلاش زیگار نمای. ور سخت شود آسان هراسان ننمای. شهرام. ص.
شهرام ز می گساریت سنگ زنند. یا راست ودروغ گمانهء انگ زنند. آیین و روند آن اگر آموزی. دیگر نتوانند تورا رنگ زنند. شهرام. ص.
در انجمنی که عالم آرا گردد. تا واسطهء عقد ثریا گردد. مانندهء خورشید هویدا گردد. اینک زکجا تا به کجاها گردد. شهرام. ص.
ای بس که به خود کار گشایی کردیم. انگیزه نگو بهر رهایی کردیم. یکپارچه بودیم نه جدایی کردیم. سوگند به باور خدایی کردیم. شهرام. ص.
مردم چو به دانشوری آغاز کنید. واین در به روی خودتان باز کنید. تا دانشوری چنانکه باید کردید. بر هرکه که اهل دانش است ناز کنید. شهرام. ص.
گویند کهنسالگی زی بهتر. بی آنکه جوانسالگی افتد از سر. آری بنگر چگونه زیگارت باد. کهتر بود به نزد خود یا مهتر. شهرام. ص.
از گفت و شنود سخن هر آن کش گفتی. از نیک و بد و معنی نمون یا مفتی. ارزش به اندازهء سنجش دارد. گر پیرو اهرمن نگردی سُفتی. شهرام. ص.
آنگه که بدانیم ز کجا آمده ایم. یا آنکه بدانیم کجا تا شده ایم. اندر دو پرانتز چو گرفتار شویم. مانندهء پیله چو که پروانه بدیم. شهرام. ص.
باید که می وعسل به هم نوش کنی. تا آنکه دماغ و دل به هم جوش کنی. اینک که امید جاودان میدانی. باید که از این خزانه اش توش کنی. شهرام. ص.
ای یار شنو راستی از من سخنی. بنگر ز اهورایی و یا اهرمنی. پندار و به گفتار و به کردارت هست. خود داور خود باش نجو از چو منی. شهرام. ص.
هرگز نتوان که گاه را بیهودن. بگذاری و بگذری شوی آلودن. اندازهء گاه خود نگهداری خود. آنگاه به وجدان بشوی آسودن. شهرام. ص.
سالوس به خلوتی شد و جامی زد. هرچند به نزد شیخ جام جا می زد. میدید که بهره ای نشد مستی را. اینجاست که نفرینی به جامی، می زد. شهرام ص.
رو باده گسار آزاد خواهی بودن. یک دم چو دراین دیر کهن آسودن. در بند جهالت و ندانستن چیست. آگاه از این زمانه و بهسودن. شهرام. ص.
آهنگ رباعی به قوّت چون است. نیرو بدهد چون می و هم افزون است. آهنگ سلامت ار بخواهی ای یار. آیین نیایش می اش ایدون است. شهرام. ص.
گویند کیک دست درازی دارد. اندیشه و کار و بار نازی دارد. گویم که خوشا به کار وبارش بادا. گویند که آوازی و سازی دارد. شهرام. ص.
ای شانس اگر که رایگانی گردی. نی آنکه برایم بایگانی گردی. آنی که دلیلش نبود شانس بود. ای کاش مرا هم شایگانی گردی. شهرام. ص.
مردم ز رفیق بد که پر هیز کنید . هر جا که رفیق بد بود خیز کنید. هر بد شده ای رفیق بد انگیزش. دوری زبدی هر چه و هر چیز کنید. شهرام. ص.
گه نامهء آن رستم دستان خوانند. وز کاوهء آهنگر ایران خوانند. از یار ودیار و زندگی نیز بخوان. هر چند بسی به نام یزدان خوانند. شهرام. ص.
اینها که سروده ام ببین مسخره نیست. شوخی که نباشد و نگر یکمره نیست. هر کوست به اندازهء خود می داند. دیگر سخن از یاسره و ناسره نیست. شهرام. ص.
شهرام به کار پارو پیرارت باد. اندیشهء یار پشت دیوارت باد. پرداز به رشته ای که روشن بافند. انداز که در دسترس یارت باد. شهرام. ص.
آن روز که در اوج بُدم یادش باد. هم نازش دوستان که فریادش باد. ناگاه ورق بگشت و در غلتیدم. گویند به هم نه توشه و زادش باد. شهرام. ص.
امروز مرا دسترس دیروزیست. واین کار تو را انگیزهء پیروزیست. تا اینکه به فردا دست یابی یارا. بنگر به خود و به آنچه کان امروزیست. شهرام. ص.
آگاه نباشی جانور گون باشی. باور نکنی زنسل میمون باشی. مردم که گل سر سبد هستی هست. زین شوق همای و چون همایون باشی. شهرام. ص.
یاران بیایید سخنم گوش کنید. گر راست بیاید دل و جان جوش کنید. در راه و روند زندگی یزدان را. همراز گزینید ودر آغوش کنید. شهرام. ص.
بر دانش و اندیشه و سنجش افزای. خواهی که ره دانشوری باد به پای. با کاستی و کژی و نااهل مباش. زیرا که درست نیست به نزدیک خدای. شهرام. ص.
یزدان تو را همیشه پاداش دهد. پاداش بسی نیک به همتاش دهد. آنجا که به نیکی گذرانی نیکوست. بنگر تو به آرمان و ای کاش دهد. شهرام. ص.
یزدان تو را ز جاودان کرد نمود. اندیشه نمود ، دانشوری را افزود. سنجش دگر ویژگی مردم شد. وز این دگرش دیگر بیاید بهبود. شهرام. ص.
شهرام گوید خدا خرد کرد پدید. بهتر ز خرد کسی کجا دید و شنید. بشناس خرد هزار دانش یابیش. جاوید از این روند باید بگزید. شهرام. ص.
شهرام پیام جاودان می دارد. پیغام به جاودانیان می دارد. یزدان همیشه یارو یاور بادش. نیکی زبر جهانیان می دارد. شهرام. ص.
بنگر که من از همه جدا میباشم. آزادم و انگار رها می باشم. تادر خرد و بی خردی یکسانیم. صد شکر که خود را و خدا می باشیم. شهرام. ص.
از زی خود و مرگ دگر شاد شدن. وز این نگرش پیش خود استاد شدن. خود مرده بدن و خود نمیدانستن. بی توشه بیامدن و بی زاد شدن . شهرام. ص.
یک روز من و تو مرگ را می باشیم. بگذار برای خود بتی بتراشیم. کشتی خرد چو لنگری انگیزد. سر گشتهء جایگاه خود با کاشیم. شهرام. ص.
گاهی به سیاست رویکردی دارم. گاهی به میانگین کار کردی دارم. آیینهء زندگانیت این سه بوند. گاهی که به فرهنگ آبخوردی دارند. شهرام. ص.
آنانکه در ک گفتند پس مرده شدند. وآنانکه نمرده اند و افسرده شدند. و آنی که توانایی کنکاشش نیست . از نیک و بد زمانه سر خورده شدند. شهرام. ص.
داسیست که داس مرگ می گویندش. بر اهل زمانه ترگ می گویندش. هشدار زمانه خود نمی پرهیزد. بر آنکه نه بی برگ میگویندش. شهرام. ص.
یاران بیایید بسی سود کنیم. تا راه و روند خویش بهبود کنیم. نیکی و بدی را در ترازو آریم. زان پیش که کار آتش و دود کنیم. شهرام. ص.
یاران بدانید که من کانت نیم. هم ولتر و هم رسو و هم جانت نیم. مانندهء دهخدا نمی باشم من. اینک بخودش کسی بگوید که کیم. شهرام. ص.
از عصر حجر تا خشک مغزی بنگر. وین چام مرا به سبک نغزی بنگر. بنگر به روند تا بیابی آن را. اینک به روند تا که نلغزی بنگر. شهرام. ص.
" فورم ": بِرم . شاید که فورم از بِرم لری و لکی که به پنداشت ودریافت ابرو است گرفته شده است.
ای آنکه ز بگذشت جوانی نالی. هنگام زدست مده مگر بی حالی. اندازهء زندگی به دانشورزیست. اینک غم دانش یا جوانی خالی. شهرام. ص.
آنانکه ز دانش برین بگریزند. اینان ز خرد ورزی خود پر هیزند. آزاد چو آزادی نباشد مردم. آزاد به آزادی همی بستیزند. شهرام. ص.
راهیست که یک را بی نهایت دارد. راهیست هزار را همچنان بگذارد. بگذشته و آینده که تاریخ نشد. آنجا سه زمان را به یکی انگارد. شهرام. ص.