پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٣,٥٥٦)
سِلپ در لری ولکی به دریافت و پنداشت پَز پَز و تُفالِه است. سلپ چای . سلپ کاه. ودریافت و پنداشت گُنجیده ها رانیز دارد ؛ سلپ دمنوش ها. سلپ آبگوشت. ...
" برگیری ":استثمار.
" بیشینهء نزدیک به پوشش ":اکثریت قریب ( نزدیک ) به اتفاق.
" جان پرور " #" جنایتکار ". " جنایت کار "#" جان پرور ".
" تُندش و کُندش ":هفا هفوه.
نویسندگیانی. وار. مندانه. ناک. ها. یشان.
ظلم و ستم:" بجا نیاوردن راسته های مادی و معنوی پدیدارها را ظلم و ستم می گوییم ".
" تَپ و تِیز ":هفا هفوه. تندش و تیزش:هفا هفوه.
فرض واژگان:بازخورد و برخورد و رویارویی واژگان نیز پنداره و گفتار و کردار و یا فرض و دیدگاه و سخن خود را داراست.
فرض واژگان: برخورد وبازخورد و رویارویی واژگان نیز از واژهای پنداره و گفتاره و کردارهء ویژهء خود است.
" پندار . گفتار. کردار ":دیدگاه. سخن. فرض. " پنداره. گفتاره. کرداره ":دیدگاه. سخن. فرض. و هرکدام از اینها خواه نیک و خواه بد از شمار ۱_اندیشه۲_دانش ...
" پنداره. کرداره و گفتاره ( نیک و یا بد ) ":فرض و فرضیه.
استحقاق:" راستش ".
راسته و راسته ها:حق و حقوق. " راستِشِه ":استحقاق.
" راستِشِه ":استحقاق.
" گونه گون. گوناگون. ناهمانند. پهلو به پهلوی هم نمیزنند ":مختلف.
" ناهموار. نایک. نایکسان. ناخوانا. نایکدیگر. ناهمدیگر. ناجور. جورواجو: "مختلف.
" ناساز . ناهمسان. دو. چند. ناوار. ناواره. ناوارک ":مختلف.
" رشک بردهء نزدیکان ":محسود بالاقران.
" پنداره و پیروزه ":فرض و تجربه ( امتحان ) . پنداره ای و پیروزه ای:فرضیه و تجربه ای ( . امتحانه ای ) . " پندارشی و پیروزشی ":فرضیایی و تجربیایی. ام ...
درذهن عمرم:" تا آنجایی که به یاد دارم ". در ذهن عمر:" تا طنجایی که در یاد است ". در ذهن زیم:" تا آنجایی که به یاد دارم ". در ذهن زی:" تا آنجایی که ...
" تهی. پتی. پتی و پلنگ. سوراخ ":نفوذ.
نیم. چارک. هشتیک. دوسوم. سه وشش و . . . . .
" انگاره و آزموده ":فرض و صحت. " انگارش و آزمایش ":فرضیه و امتحان. " انگارگی و آزمونگی ":فرضی و امتحانی. انگارا و آزمون. انگارواره و آزمون واره. ...
" نهاده ":فرض. نهاده و پیش نهاده. " نهادش ":مفروض. نهادینه ها:, فرضیات. پیشا نهاده: پیشانهاده: پیشا نهادش: پسا نهاده. پسا نهادش. پسا نهادینه ه ...
" این. آن. اینک. آنک . بنا. پس. پیش. پس این است. پیشا سخن. . . . . . تا، تا چه باشد. اینکه. آنکه. دیگر. مگر ( که با پیشنهاد و پسوندهای خود پنداشت و د ...
" می نمود. نمود. نمودش. نمادش. نمودن. نمادن:نمایید. نمایش ":اظهار علاقه.
اسپوسیپوس که با در گذشت افلاطون جانشین وی در آکادمی شد که نوشته اند که خواهر زادهء افلاطون بوده است و بسیاری نیز اسپوسیپوس را پسر افلاطون می دانند و ...
. . . . . . افلاطون پزشک در گذشت و جانشین از شاگردانش از خانواده اش و فرزندانش شش تا بودند. و ایشان ۱_میروس که به بیماری شناسی گماردش. ۲_فوریوس ، که ...
پردازش. پیرایش. ویرایش. آراستش. ایراستش. ایرایش. آمایش. آرایش. آمادش. فرایش. گزینش. چینش. آذینش. پرچینش. بینش. فرمایش؛ تصحیح. تنقیح. تهذیب.
تنقیح:آراستش تهذیب:پیرایش. تصحیح:ویرایش.
" واسَت. واسهء تو. برات. برای تو. برایَت. برای تو. برای شما. برای دل تو. برای دل شما. برای شما. ناب شما. بودن شما. دلای شما ":محض خاطر. واسم. واست. ...
" رخنه. سوراخ. روزنه. درز. در. شکاف. دریده. باز. گشوده. ترک. دریچه. گنگ":نفوذ.
" راسته ":حقیقته. " درسته ":واقعیته.
" راست و درست ":حقیقت و واقعیت. " راستین و درستین ":حقیقت و واقعیت.
گروهش خویشی ای که به آن انجام می دهد انسان نیکیها و کارهای زیبایی را که اینها برتریها یند، و آنچه با آن انجام میگیرد بدی ها و کارهای زشت اینها پستیها ...
اعتدال:" میانش. میان. میانگی. میانه. میانه وار، گی، مندانه. باشی. هایشان. برابرش. برابری. برابروار. برابرواره. برابروارش. برابرایانه. برابرواری. براب ...
" برانگیخته ":مبعوث.
"برانگیختش. برانگیختا. برنگیختایی. برانگیختایانه. برانگیختایانگی. برانگیختایانش. برانگیختایشانگی. برانگیختامندانه. برانگیختامندانگی. برانگیختامدانگی ...
برانگیختش:باعث.
هردرستی و راستی راهم. شهرام. آن همه حرف است که نهند به هیچ . . . . . . .
" گذراند ":امضا. اینجا را گذراند کنید. گذراند شد. و ؛ پیرامون ودربارهء گذراند سندی که . . . . . . . . . . . . . . . که با تصویب هم درست است؛ نما ...
" نشان دادن. نمودن. به پزشک نشان دادن. به پزشک نمودن. نزد پزشک رفتن. سر دست پزشک رفتن ":معاینه.
" نمایهء دستانه ( ها ) و پاهانه ( ها ) و پایابه ":فهرست مآخذ و مراجع و منابع.
" آیین . آیین دین. آیین دیندار. ها. ان. دینایین ( . دین آیین ) . دستورات دین. دستورات دینی. فرمان دین. فرمان دینداری. فرامین دینداران ":احکام دین و ن ...
" خُرد گام. گام خرد ":حَتک.
" بازیکن خط تازش در توپا "بازیکن خط حمله در فوتبال.
" خط تاز. خط تاخت و تاز . خط تاخت. خط تاز و تاخت. خط پیش. خط جلو. خط بَر. خط پیشتاز. خط جلوتاز :خط حمله.
" نوک تاز . پیشتاز. پیشور. پیشورز. نوک تاخت. نوک تاخت و تاز ":نوک حمله.
" برترش. برتری. برترانه. برترینه. برترایی. برترا. برتران ":تفاضل. " برترش گل ":تفاضل گل. . . . .