پیشنهادهای صمد توحیدی(شهرام) (٤,٨٧٤)
آغاز نگر که راه آغاز کنند. زآغاز نگر کنند و ره باز کنند. یک عقل بود عقل غریزی گویند. آهنگ روند به سبک آن ساز کنند. شهرام. ص.
آهسته و پیوسته روندی دارم. پرسان نشوی که تا به چندی دارم. سر گرم به برنامهء خود می باشم. از اهرمنان گاه گزندی دارم. شهرام. ص.
برخی که به آشتی سخن می گویند . تاریکی راه آفرینش پویند. برخی دگرت که راستین می باشند. فرزانش روشنای هستی جویند. شهرام. ص.
آن گل که یکی غنچه شکوفان دارد. یا آن دگری غنچهء چندان دارد. در دشت وبه کوه ریشه ها یکسانند. بشکفتن گل راز فراوان دارد. شهرام . ص.
بنگر به سرود شکار انگار بود. انگار شکار نیز در کار بود. هر چند بهاران گل رنگارنگ است. آن گل بنگر پیشکش یار بود. شهرام. ص.
ای بس ز رباعیات من شاد شوند. برخی که از این چهاره ناشاد شوند. آنانکه به آنان می خورد می بینند. باید که نه ناشاد که تا شاد شوند. شهرام. ص.
تا گر گ گرسنه بره ای را می دید. چون شیر قوی پنجه به دندان بکشید. از این تلاش به ریش برخی خندید. وز روی غریزه آز او می چربید. شهرام. ص.
در رود بلم ران چو می راند بلم. در آب روان هیچ نبود پیچ و نه خم. تا پیچ و خم آمد رود توفانی شد. تا بگذردش بیش بباید نی کم. شهرام. ص.
وجدان نگر هر آینه کیهان است. سامانش کیهان از این وجدان است. گویند به که و به یکی چونان است. بشناختنش آزادی انسان است. شهرام. ص.
این زیست به کار و آرمان می آید. تا اینکه کدام به کارمان می آید. دیگر به درستی و دروغش بنگر. کاوش کن و دریاب چنان می شاید. شهرام. ص.
یک دم زدن از دانش خود شاد نیم. وز این نگرش بنگرم آزاد نیم. از دانش و فرزانش و آیین وز راز. کوشش نکنم به نزد خود راد نیم. شهرام. ص.
امروز به فردا فکن و وام بگیر. وز بهر هء تیتالی گری جام بگیر . با هر کس و هر چیز چنان باش که هست. گو مرگ بیا از لام تا کام بگیر. شهرام. ص.
گر مرد و زنی که باورت می شاید. باور به چنان نما که ات می باید. وز بهرهء این جهان به ناحق یاحق. از توش و توان تو چه ات می آید. شهرام. ص.
آنجا که کژایه را تو مهمان گردی. وآن را تو پذیره از دل و جان گردی. آنجا که به بی تفاوتی روی آری. در حضرت حق پیرو شیطان گردی. شهرام . ص.
گیتی اگرش بیهوده بازارستی. بیهوده به بیهوده گرفتارستی. اندیشه گر از بیهوده بی زارستی. پس کوشش و آرمان در کارستی. شهرام. ص.
انگار جهان شمار و یا ریخت بود. انگار که هست ونیست آمیخت بود. انگار که قانون که بر انگیخت بود. انگار که انگاره و فرهیخت بود. شهرام. ص.
کامل بنگر کمال انسان بنگر . تکمیل نباشد همچو یک نان بنگر. چون آینه ای که بازیابی جاوید. با این همه انسان عقل و هم جان بنگر. شهرام. ص.
ای خواجه بزرگیت به چون است بگوی. چون است که آسوده نمون است بگوی. والا بودت یا که دون است بگوی. وین راه بزرگی یا زبون است بگوی. شهرام. ص.
نومید ز گیتی چو گمانی زود است. این است به جاودان تورا بهبود است. اکنون و گذشته و به آینده نگر. در خاک جهان کجا کسی آسوده است. شهرام. ص.
این خاک که بنگاه جهان نام کنیم. هم خویش دراینجا چو آن جام کنیم. آبادگریش آغاز کار بشر است. در گیتی جان چو یادی از خام کنیم. شهرام. ص.
فرزانش باور به یزدان دارم. وز رازوری به یزدان ایقان دارم. انسان یعنی حکمت و عرفان دارم. وز آزمون روند شایان دارم. شهرام. ص.
هر چند به عشق و زندگی شادانیم. زی چون گذرد ز بود خود پژمانیم. یا چون نسیم صبح گاهی هستیم. یا آنکه به تاریخ به چون توفانیم. شهرام. ص.
هر چند که ارزش هنر آگاهیست. زیگار هنر چون جاودان برپاییست. میراث بشر ارج بباید دانی. ماندن به هنر نمود کارآگاهی است. شهرام. ص.
یاران که بدانند آنکه با فلسفه است. دانند بخود که نیک پند رشته است. زیرا که خرد ورزی دانستنی اش. گویند بداند که کجا هست و که است. شهرام. ص.
گاهی که بسی خود نگران می باشی. خسته ز تن و نیز زجان می باشی. تا آنکه سپیده رسد از مهر خدا. هیچی دگری از بی غمان می باشی. شهرام. ص.
پرسید زمن آیا که من فلسفی ام. چون فلسفه خوانی تو بدانی که کیم. اینک که در این هستی بی پایانم. نیکو بود آنکه خود شناسی که چیم. شهرام. ص.
ای کاش که خیام به خوابم بینم. یا آنکه دمی با خواجه هم بنشینم. با آینشتاین سخن به پروا گویم. باکانت و با افلاطون و دیرینم. شهرام. ص.
یاران مخالف همه را دور نمای. وین کار به دستور خرد جور نمای. یاران موافق که مخالف نشوند. اسپند کن و چشم حسد کور نمای. شهرام. ص.
هرگز که زدانش دست کوتاه نیم. پندار ز رازی که به همراه ، چیم. این زیست که من به کار دانش کردم. آورده به کارم تا بدانی که کیم. شهرام. ص.
پاسخ بنگر اندیشه ای می خواهد. اندیشه نکو پاسخ آن می شاید. اینان چوبه در خوران آنان گشتند. دانش که ز دانش وری اش می باید. شهرام. ص.
گویند تصوف ز خرافات رهند. وز منطق صوری به خرابات جهند. وآنگه گله گی که ماشدیم وامانده. این چاره مکافات نماید ز گزند. شهرام. ص.
تا خال لبش ستارهء پروین است. از خاک کجا تا به خدا چون این است. خاکی که به جان پرورشش می دادند. آن هم چه به مهری که خدا آیین است. شهرام. ص.
دست بت میکده مگر ساغر نیست. بیدار نگر جز از می ام باور نیست. در بتکده و میکده و دیر و کنشت. در دست مگر جام می اش دیگر نیست. شهرام. ص.
اندیشهء جاودانه افلاطون زد. اندیشهءسنجش خرد کانت آورد. فرزانش فرزانگی اش یزدان داد. اندیشهء نسبی آلبرت آینشتاین کرد. شهرام. ص.
بی نقشه و برنامه و شوراست مگو. آزاد شلم شوربانما نیست نکو . هر چامهء هشدار نگو مکروه است. تندیس فرو پاشی نگر دد نیکو. شهرام. ص.
هستی چو به شک بوی ویا خود نبُوی. اندیشه تو راست مست کنی یا نکنی. خواهی برهی اگر چه اندر خلا ای. واندر ملاای رو به نشدها نکنی. شهرام. ص.
اینک به شکم هستم آیا یا نه. اندیشه کنم گوی که مستم یانه. اندر خلاام رستم آیا یا نه. واندر ملاام استم آیا یا نه. شهرام. ص.
هر مرز به فرهنگ خود آراسته است. هر فرد به اجتماع پیراسته است. مردم که تمدن را به ویراسته است. آگاهش وی از خرد و خواسته است. شهرام. ص.
هر کو نگره نباشدش افسرده است. وآن کو نپذیرد سنجشش دلمرده است. هر چند که عشق گواه بر راز خداست. اندیشه به یزدان گوی نیکی برده است. شهرام. ص.
بیخی که بخشکید نمی باید هشت. بزری که نرویید نمیباید کشت. بر آنچه زِ رَده خارج است پای مپیچ. دانا نزند به روی دریاها خشت. شهرام. ص.
باور به باور ی بی پاسخ این است. ناچار نگر به چاره هادر کین است. گه جبر و گهی قدر گاهیست یله. آیین دروغین به سر انجام این است. شهرام. ص.
آنانکه جهان به جاودان بگمارند. واندر تلف زیست بخود بی زارند. انگیزهء بد کرداریش آن است که؛ باور به باوری بی پاسخ دارند. شهرام. ص.
آنانکه به یزدان دروغ می بندند. وآنگاه به تر دستی خود می خندند . در آخرت و دنیا زیانکارانند. از کار تباه خود بخود می گندند. شهرام. ص.
باور که افسون کندت افسانه است. سنجش پذیرد به روند فرزانه است. افسانه نباشد باوری می سنجند. در خواندن و بر نوشتنت رایانه است. شهرام. ص.
برخی که به انسان دروغ می بندند. برخی که به ادیان دروغ می بندند. برخی که به همسان دروغ می بندند. بر خی که به یزدان دروغ می بندند. شهرام. ص.
تا جهل بود مردم دو رو میباشند. نا اهل شده و زشت خو می باشند. بد گفته و کردار و گمان می لو لند. چون اهر یمنان نا نکو می باشند. شهرام. ص.
" سبکی. خواری . سبک داشت. خوارداشت ": توهین.
" خوارداشت. خوارخواه ": توهین. " خوارخواه # خیرخواه.
" نابجا. به جا نیست. شکست. دست نیست. نا بجاست ": کسر شأن.
بنگر که جهان به حکمت آراسته است. فرزانش و بافراخرد خواسته است. از عصر حجر تا خرد و خام و نبوغ. پیوسته روند پیش و بی کاسته است. شهرام. ص.