پیشنهاد‌های علی باقری (٣٩,٧٥٠)

بازدید
٣٢,٠٤٩
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

حدیث رفتن ؛ گفتگو شدن. گفته شدن. سخن بمیان آمدن : به حدیثی که رود بند بر ابرو چه زنی همچو گرگان نتوان بست به یکبار دهان. فرخی. به تشریفم حدیث از گن ...

پیشنهاد
٠

اگر مگر رفتن در چیزی ؛ مورد شک و تصور قرار گرفتن آن. مورد تردید واقع شدن آن چیز : درین اگر مگری می رود حقیقت نیست کجا حقیقت باشد اگر مگر نبود. سوزنی.

پیشنهاد
٠

ر زبان کسی رفتن یا بر زبان رفتن ؛ گفتن سخنی را: مگر وقتی بر زبان او رفته بود. ( یادداشت مؤلف ) . جاری شدن بر زبان کسی : در همه عمر نرفته ست و ازین پ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از زبان رفتن ، یا از زبان بیرون رفتن ؛ گفته شدن. بر زبان رفتن. بر زبان جاری شدن. ( یادداشت مؤلف ) :هر چه از زبان شکربار آن مهتر بیرون رفت همه نیکو ر ...

پیشنهاد
٠

رفتن درم و دینار و زر ؛ رواج یافتن آن. ( آنندراج ) : ما دل ناسره داریم به بازار غمت درم قلب ندانم برود یا نرود. سلمان ساوجی ( از آنندراج ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

قلم رفتن ؛ نوشتن قلم. ( آنندراج ) . کنایه از معین شدن سرنوشت. مقدر شدن سرنوشت : قلم به آمدنی رفت اگر رضا به قضا دهی وگر ندهی بودنی بخواهد بود. سعدی. ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کارزار رفتن ؛ جنگ شدن. واقع شدن کارزار : برآویخت با هرمز شهریار فراوان برین رفتشان کارزار. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

تقصیر رفتن ؛ واقع شدن آن. ( آنندراج ) . کوتاهی شدن. قصور شدن : گفت پیغمبری کار عظیمی است ترسیدم که تقصیری رود. ( قصص الانبیاء ص 176 ) . تقصیر و تقاعد ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رفتن کاری ، یا کار از کسی رفتن ؛ انجام شدن آن. واقع شدن آن. اتفاق افتادن آن. از دست کسی کار برآمدن. ( یادداشت مؤلف ) : بدانید کز کردگار جهان چنین رف ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رفته شدن ؛ رفتن. جاری شدن. انجام گرفتن. واقع شدن : بموجب آنکه بر دست و زبان ملوک هر چه رفته شود. . . هر آینه به افواه گفته شود. ( گلستان ) .

پیشنهاد
٠

رفتن قضا یا تقدیر ؛ حتم شدن قضا و قدر. ( یادداشت مؤلف ) . مقدر شدن. پیش آمد کردن : قضا رفت و قلم بنوشت فرمان ترا جز صبر کردن چیست درمان. ( ویس و ر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رفتن کار وشغل برکسی ؛ یا بر دست کسی یا از کسی ؛ گشادن از او. برآمدن بدست او. انجام گرفتن آن بوسیله او. ( یادداشت مؤلف ) . انجام کار بر عهده او قرار ...

پیشنهاد
٠

رفتن کار وشغل برکسی ؛ یا بر دست کسی یا از کسی ؛ گشادن از او. برآمدن بدست او. انجام گرفتن آن بوسیله او. ( یادداشت مؤلف ) . انجام کار بر عهده او قرار ...

پیشنهاد
٠

جفا یا جور رفتن ؛ واقع شدن آن. ( آنندراج ) : مالکان از سر ملکها برفته بودند بیشترین از جور و قسمتها که بر ایشان می رفت. ( فارسنامه ابن بلخی ص 182 ) . ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

جنگ رفتن ؛ درگرفتن جنگ. واقع شدن : میان او و ترک بسیار جنگ رفت. ( فارسنامه ابن بلخی ص 40 ) . چون گودرز به لشکر افراسیاب رسید جنگهای عظیم رفت. ( فارسن ...

پیشنهاد
٠

حال یا حالت رفتن ؛ حال پیش آمدن. وضع پیش آمدن. ذوق و حال دست دادن. واقعه رخ دادن : اما پیغمبر ( ع ) همان روز خبرداد که آنجا این حال رفته بود. ( فارسن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نشاط رفتن ؛ به سرور و شادمانی طی شدن : دیگر روز بسیار نشاط رفت و نماز دیگر بپراکندند. ( تاریخ بیهقی ) . امیر در شراب بود خواجه را و مرا [بونصر] بازگر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

تعبیر رفتن ؛ تعبیر کرده شدن. ( یادداشت مؤلف ) . تعبیر شدن : دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تعبیر رفت یار سفر کرده می ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

راز رفتن ؛ واقع شدن راز. شدن آن : هماندم که در خفیه این راز رفت حکایت به گوش ملک باز رفت. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

محابارفتن ؛ ملاحظه شدن. رعایت گردیدن : می شنودم از علی پوشیده وقتی مرا گفت که از هر چه بوسهل مثال داد از کردار زشت در باب این مرد از ده یکی کرده آمدی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رفتن آب ؛ بی رونق شدن و پژمرده گشتن. ( ناظم الاطباء ) . زایل شدن. دور شدن. یکسو شدن. برطرف شدن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رفتن نماز ؛ قضا شدن آن. فوت شدن آن : نمازم رفت. ( از یادداشت مؤلف ) : هشتاد روز بود که هیچ نخورده بود و هیچ نمازش از جماعت نرفته بود. ( کشف المحجوب ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اختصار رفتن ؛ به اختصار کشیدن و کشانیدن. مختصر شدن. به اختصار مطلبی را گفتن یا نوشتن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از جهان رفتن ، یا از این جهان رفتن ؛ مردن. درگذشتن : نه کافور باید نه مشک و عبیر که من زین جهان خسته رفتم به تیر. فردوسی.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

رفتن چراغ ؛ کنایه است از خاموش شدن چراغ. ( آنندراج ) . خاموش شدن. چراغ و شمع و جز آن : بی وصیت دلم از خود نرود شام فراق این چراغی است که از رفتن خود ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نفس فرورفتن ؛ شهیق. ( یادداشت مؤلف : ) هر نفسی که فرومی رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات. ( گلستان ) . - || کنایه از خاموش شدن : نه عجب گر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در هم رفتن ؛ باز هم رفتن. بهم آمدن و در هم کشیدن. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

رفتن چیزی در چیزی ؛ خلیدن چون خار و سوزن و تیر و مانند آن. ( آنندراج ) : دی رفت ناوکش به دل ناتوان او امروز خود به دیدن تأثیر می رود. محسن تأثیر ( ...

پیشنهاد
٠

رفتن در پوستین کسی ؛ کنایه از غیبت کردن کسی و ناسزا گفتن به وی : مردکی خشک مغز را دیدم رفته در پوستین صاحب جاه. سعدی ( گلستان ) . مردکی خشک مغز را ...

پیشنهاد
٠

در خود فرورفتن ؛ در خود غوطه ور شدن. سخت به اندیشه فرورفتن : به اندیشه در خون فرورفت پیر که ای نفس کوته نظر پند گیر. سعدی ( بوستان ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در قبا رفتن ؛ جامه پوشیدن. قبا به تن کردن. لباس پوشیدن : خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک گر ماه مهرپرور من در قبا رود. حافظ.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در نقاب رفتن ؛ پنهان شدن. روی پوشیدن. روی پوشانیدن. رخساره پنهان کردن در زیر نقاب : چو ماه نو ره بیچارگان نظاره زند به گوشه ابرو و در نقاب رود. حافظ.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در حرام رفتن ؛ در راه حرام صرف شدن. خرج گردیدن : نقد دلی که بود مرا صرف باده شد قلب سیاه بود از آن در حرام رفت. حافظ.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در خشم یا به خشم رفتن ؛ در خشم شدن. خشمگین شدن. خشمناک شدن. غضبناک گردیدن. غضب آلود شدن : یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند. . . ملک در خشم رفت و مر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در خشم یا به خشم رفتن ؛ در خشم شدن. خشمگین شدن. خشمناک شدن. غضبناک گردیدن. غضب آلود شدن : یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند. . . ملک در خشم رفت و مر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

توی هم رفتن ؛ در تداول عامه بهم مخلوط شدن. بهم آمیختن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

در تاب رفتن ؛ بهیجان آمدن. در سوز و گداز شدن : در تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد خالی درون ز خون دل چندساله کرد. ؟

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

باز هم رفتن ؛ در هم رفتن. بهم آمدن و در هم کشیده شدن. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

رفتن جان یا روان ؛ مردن. درگذشتن. ( از یادداشت مؤلف ) . اگر محاباتی کند جانش برفت. ( تاریخ بیهقی ) . آهسته رو ای کاروان تندی مکن با ساربان کز عشق آ ...

پیشنهاد
٠

برون رفتن از خود ؛ بیهوش شدن و از خود رفتن و بعضی گویند این وقتی صحیح بود که رفتن و بیرون رفتن به یک معنی باشد والا فلا. ( آنندراج ) : برخیز سوی عالم ...

پیشنهاد
٠

خورشید ( کسی ) بر دیوار رفتن ؛ کنایه از مردن. ( مجموعه مترادفات ص 325 ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

بدر رفتن ؛ بیرون شدن. - || گریختن.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از میان رفتن ؛ نابود شدن. از بین رفتن. به مجاز مردن. درگذشتن. هلاک شدن. ( یادداشت مؤلف ) : چو رفت از میان نامور شهریار پسر شد بجای پدر نامدار. فردو ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از هوش رفتن ؛ بیهوش شدن. ( یادداشت دهخدا ) : کسی را کآن سخن در گوش رفتی گر افلاطون بدی از هوش رفتی. نظامی. ز غیرت دستها بر هم گرفته وز آن شیرین سخن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از هم برفتن ؛ از هم جدا شدن. منفصل شدن : پیش از آن کز هم برفتی هفت اندام زمین رفت پیش گاو و ماهی ساخت سدی از قضا. خاقانی.

پیشنهاد
٠

از کسی آرام و هوش رفتن ؛ بیهوش شدن. از خودرفتن. ( آنندراج ) . باطل شدن حواس. ( ناظم الاطباء ) : برآورد مر زال را دل بجوش چنان شد کزو رفت آرام و هوش. ...

پیشنهاد
٠

از کوره بدر رفتن ؛ کنایه از سخت خشمگین و غضبناک شدن. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از دل رفتن ؛ از دل بیرون شدن. خارج شدن. زایل شدن. کنایه از فراموش شدن : در سفرگر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن. مولوی. گفتمش سیر ببینم م ...

پیشنهاد
٠

از خودبرون رفتن ؛ بیهوش شدن و از خود رفتن. رجوع به ترکیب برون رفتن در ذیل همین ماده شود.

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

از خودیا از خویشتن رفتن ؛ بیخود شدن. بیهوش شدن. اغماء. غشی. ( یادداشت مؤلف ) : آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسو ...