پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
گردن شیر را به کمند آوردن :کنایه ای ایماست از گُردی و دلاوری . در پندارشناسی ِ رزمی، یکی از برترین ویژگی های پهلوانی《شیر شکاری》است. چو یک چند بگذشت ...
به بر آمدن :استعاره ی تمثیلی از بهره بردن و به نتیجه رسیدن. هنر ها بیاموختش ، سر بسر؛ بسی رنج برداشت و آمد به بر نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ...
بازار : به معنی کار و بار و رفتار و شیوه ی زندگانی بدید، از بدو نیک ، بازارِ اوی ؛ به یزدان پناهید در کار ِ اوی. نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ...
در زبان آذری به شوهر " اَر " نیز گفته می شود به معنی مرد و جنس نر در مقابل زن . به نظر می رسد که 《 اَر 》آذری و 《شوهر 》 فارسی با واژه ی اَرشن ( جنس نر ...
در زبان آذری به شوهر " اَر " نیز گفته می شود به معنی مرد و جنس نر در مقابل زن . به نظر می رسد که با واژه ی اَرشن ( جنس نر ) ارتباط معنایی داشته باشد.
اَرشن : ارشن که در فارسی آرش گفته می شود در اوستا علاوه براین که اسم خاص است ، مجرد هم استعمال شده به معنی مرد و نر در مقابل زن و از برای جنس ستوران ...
سیاوَخش : شکلی کهنتر از 《سیاوش》. در پهلوی هم به این شکل آمده است در زبان اوستایی 《سیّاوَرشَن》بوده است، به معنی دارنده ی ستور سیاه . این نام از دوپاره ...
آزری :بالکنایه بسیار نغز و زیبا. جدا گشت از او کودکی چون پری به چهره، بسان بت ِ آذری نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۱۸۸. ...
بر نشستن به گاه : کنایه ی ایما از ارجمندی و بلند پایگی بت اندر شبستان فرستاد شاه بفرمود تا برنشیند به گاه نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر ...
مُشکوی یا مَشکو : اندرون و حرمخانه ی شاهی است. این واژه ، در پهلوی مشک mašk بوده است و گاه نیز مشک اپرزن mašk aparzen خوانده شده است ، به معنی شبستان ...
خاتون :دکتر کزازی در خصوص خاتون می نویسد :"مِهسَتی : بانوی نژاده ی بلند پایه . این واژه را ترکی دانسته اند ؛ اما گمان به ایرانی بودن آن نیز برده شده ...
بی آزرم شدن : کنایه از شیفتن و شوریده و ناآرام شدن. دل پهلوانان بدو گرم گشت ؛ سرِ توسِ نوذر بی آزرم گشت نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کز ...
گرم گشتن دل : کنایه ای ایماست از خوش داشتن و گراییدن و به مهر آمدن. در معنی کنایی رحم آوردن و دمساز شدن دل پهلوانان بدو گرم گشت ؛ سرِ توسِ نوذر بی آز ...
پَروَز در شاهنامه به معنی نژاد و تبار می باشد. نه پری چهره بدو گفت : من خویشِ گرسیوزم به شاه آفریدون کشد پَروَزم این واژه تنها دو بار و برپایه ی پاره ...
آفریدون : شکل دیگری از فریدون است این تغییر بدان جهت در زبان پارسی صورت گرفته است که در شکل پهلوی آن ، اول نام فریدون ساکن بوده است به شکل فریتون Frī ...
دشت سور : دشتی که در آن به سور و بزم می پردازند. شب تیره مست آمد از دشت ِ سور "همان" چون مرا دید ، جوشان زدور نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، ...
همان : ( قید زمان ) به معنی بی درنگ شب تیره مست آمد از دشت ِ سور "همان" چون مرا دید ، جوشان زدور یکی خنجر آبگون برکشید همی خواست از تن سرم را برید ن ...
دوش : دیشب ؛ شب پیش . این واژه در پهلوی به همین شکل به کار می رفته است. دوش در برابر ( دی = دیروز ) است که در پهلوی دیگ dīg بوده است . نامه ی باستان ...
دختر فراری : دختری که به دلایل مختلف از خانه فرار کرده باشد. اولین دختر فراری در تاریخ دختر گرسیوز همان دختر پادشاه توران مادر سیاوش است که در شاهن ...
دشت دغوی: دشتی بوده است به مرز ایران و توران که سرداران ایرانی در آن دختری تورانی را که سیاوش از او می زاید ، می یابند ، این دشت در شاهنامه ، آوردگاه ...
دهگان : ایرانی نژاده و به کنایه ی ایما : ایرانی فریهخته و دانشور که پاسدار فرهنگ کهن ایران است. به گفتار دهگان کنون بازگرد ؛ نگر تا چه گوید سراینده ...
نگر : بنگر ، از نگریستن ، به معنی بهوش باش و بدان در معنی مجاز سبب و مسبب : اندیشیدن و بررسیدن و هوش داشتن. نگر تا چکاری همان بِدرَوی سخن هرچه گویی ...
سر و کار : بالکنایه، کار و بار ، پیوند ، معامله . گرایش و وابستگی چو رفتی سر و کار با ایزد است اگر نیک باشدت کار ار بد است نامه ی باستان ، ج ۳ ، داس ...
آمیغ : دکتر کزازی آمیغ را به معنی ترکیب و ترکیب فعل بکار برده است. نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۱۷۸.
پیشرو :پیشوا ، استاد ، رهبر چه گفت اندر این ، موبد پیشرو ؟ که : 《هرگز نگردد کهن گشته نو》 نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۱۷۸. ...
موبد : بالکنایه، فرزانه و دانا چه گفت اندر این ، موبد پیشرو ؟ که : 《هرگز نگردد کهن گشته نو》 نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۱ ...
میوه دار : به شکل "دار ِ میوه " یعنی درخت میوه هم می تواند باشد . یکی میوه داری بماند زمن که نازد همی بار او بر چمن میوه داری : درخت میوه ای ، استع ...
دکتر کزازی "پچین " را به معنی" نسخه بدل "بکار برده است. نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۱۷۶.
کهن : ( کَهُن ) در پهلوی کهون kahwan .
کار رفته : مفعول دکتر کزازی به جای" مفعول"واژه ی " کار رفته " را بکار برده است. " این کار رفته ، پیشتر در بیت نخستین به کار برده شده است " نامه ی با ...
آراستن : سرودن اگر داد باید که آید بجای ، بیارای و ز آن پس ، به دانا نمای نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ۱۳۸۴، ص ۱۷۴ .
به جای آمدن ؛ به انجام رسیدن ؛گزارده شدن . از دید معناشناسی ، این مصدر ریخت مجهول " به جای آوردن " است. اگر داد باید که آید بجای ، بیارای و ز آن پس ...
روشن : نیک و خوش ولیکن نبیند کس آهوی خویش ؛ تو را روشن آید همی خوی ِ خویش. معنی بیت : کسی عیب خودش را نمی بیند. به همین خاطر تو هم فکر می کنی خوش خ ...
رسوا : رسوا به معنی بد نام و بی آبروست . که از دو قسمت :[رسو * ا ]ساخته شده است. این واژه در پهلوی روسواگ roswāg بوده است ؛ با گذشت زمان پسوند ( اگ ) ...
چلیپا کردن : ظاهرا کنایه از خم کردن و منحنی کردن و در معنی هنری و کنایه از رسوا و انگشت نما کردن دکتر کزازی در مورد این کنایه می گوید: " این کنایه ا ...
زولبیا: نوعی از شیرینی های عصر قدیم ایران " زلوبیا" است که مردم فارسی آن را زِلیبی تلفظ می کنند و این شیرینی به گونه ی نوعی از صلیب کامل است که چهار ...
صلیب : "صلیب معرّب چلیپاست با فارسی نو و چلیپا محرّف لغت ذولیبه است که ایرانیان قدیم بر نوعی صلیب اطلاق کرده اند ، بر همین نوعی که در عصر ما آن را صل ...
برابر : همسان ، هم سنگ ، همبر "بر" در قدیم به دو لبه ی ترازو گفته می شده است. وقتی چیزی را وزن می کردند . و دو لبه ی ترازو با هم در یک خط قرار می گر ...
پندارینه : خیال، تخیلی پیوسته ی پیندارینه : شعر سخن در پیوسته پیندارینه ، یا شعر برمی خیزد و در جان شنونده شور و شرر می ریزد. نامه ی باستان ، ج ۳ ، ...
پیکره ی سخن : قالب سخن " زیبایی در سخن است و پیکره ی ( قالب ) سخن. . . " نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ، ۱۳۸۴، ص۱۶۹.
اندرونه : محتوا، پیام 《آنگاه که پندارینگی با آن درآمیزد، اندرونه یا پیام ( محتوا ) نیز آراسته آید. 》 نامه ی باستان ، ج ۳ ، داستان سیاوش ، دکتر کزازی ...
در خُم کردن کسی : کنایه است از به بند کشیدن وی و به چاه انداختن او . در بیت زیر معنی" به غار انداختن" می دهد. گورخان را چو گور در خم کرد رفت از آن ...
خز حُمری : پارچه ی سرخ رنگ ، کنایه از پوست خرمایی رنگ. خزّ حُمری تنیده بر تن او خون او در دوال گردن او هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ص۴ ...
کشتی ( به فتح و به کسر اول ) : پیاله ی می ، ساغر شراب روزی از روضه ی بهشتی خویش کرد بر می روانه کشتی خویش هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثروتیان، ۱۳۸۷ ، ...
تیر سفته پیکان :تیری که پیکان آن ساییده شده و نوک تیز بود ، بالکنایه تیری که پیکان آهنی داشت تیری از جعبه، سفته پیکان جست در زه آورد و درکشید درست هف ...
ختلی خوشترک راندن : بالکنایه با خیال آسوده زیستن . اسب ولایت ختلان را خوش خوش راندن. ما که با نام داغ سلطانیم ختلی آن به که خوشترک رانیم هفت پیکر نظ ...
سرهنگی بیابان دادن: بالکنایه او را آزاد و رها کردن و تام الاختیار دادن در بیابان نام خود کرده داغ بر رانش داده سرهنگیِ بیابانش هفت پیکر نظامی، تصحیح ...
خِلفَت : آمد و شد شب و روز ، آنچه پشت سوار آویخته می شود. کرده با خِلفَت ِ فلک خویشی باد را داده منزلی پیشی باز گردانی بیت : ( آن اسب ) آنچنان تند م ...
مرده ی کسی یا چیزی بودن : عاشق او بودن و به خاطر آن به مرگ حاضر شدن. مرده ی گور بود در نخچیر مرده را کی بود زگور گزیر هفت پیکر نظامی، تصحیح دکتر ثرو ...
در زبان آذری شکل دیگر تاری می شود" تانری" بو گوز للیک کی جهاندا سنه وئرمیش تانری هر قدر ناز ائله سن ایله کی آز ایله میسن با این زیبایی بیش از اندازه ...