پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٧٦٣)
آخر دست ( سر ) : [عامیانه، اصطلاح] بالاخره، سرانجام.
آجیل دادن: [عامیانه، اصطلاح] رشوه دادن، حق و حساب دادن.
آجیل مشکل گشا: [عامیانه، اصطلاح] آجیلی که برای گشایش کار می خرند و بین مردم متدین پخش می کنند.
آجر شدن نان: [عامیانه، کنایه ] از بین رفتن درآمد.
آجرپاره: [عامیانه، کنایه ] جواب کسی که به جای بله می گوید آره.
آت و آشغال: [عامیانه، اصطلاح] وسایل کهنه و بی مصرف.
آتو: [عامیانه، مجاز] بهانه، دستاویز، نقطه ضعف.
آتشی شدن: [عامیانه، کنایه ] از کوره در رفتن . ( ( میدونی چی گفت که آتشی شدم؟ گفت عوض کفتربازی برو تو خونه بشین بغل دسّ لچک بسر تا واست قصه بی بی گو ...
آتشی: [عامیانه، اصطلاح] تندخو، زودخشم .
آتش کردن ( گشودن ) : [عامیانه، اصطلاح] شلیک کردن.
آتش زیر پا داشتن: [عامیانه، کنایه ]بی قرار بودن.
آتشخوار: [عامیانه، کنایه ] ظالم، حرام خوار.
آتشِ تر: شراب، لب معشوق
آتش بی باد: ظلم، می
آتش بیار معرکه: فتنه انگیز میان دو دشمن .
آتش به مال خود زدن: کالایی را بسیار ارزان فروختن .
آتش به گور کسی باریدن: پس از مرگ دچار عذاب شدن .
آتشِ بسته: طلا .
آتش به جان ( گور ) گرفته: ذلیل شده، ورپریده .
آتش از چشم کسی گرفتن: ترسانیدن . این کنایه با ترجمه ی تحت الفظی از ترکی به فارسی رفته . در ترکی می شود : " گؤزونون اوتون آلماخ "
آپارتی: زن بی حیا و بدزبان، سلیطه، پاچه ورمالیده .
آبی از کسی گرم نشدن: بهره ای از کسی نبردن . کنایه از کمکی از دست کسی برنیامدن. سودی یا نتیجه ای حاصل نشدن از کسی.
آب و گِل: بر و رو، سرشت آدمی آب و گِل ؛سرشت. خلقت. جبلت. نهاد : چیزی نخواستم که در آب و گل تو نیست ؟
آب و گاوشان یکی بودن: شریک و همدست بودن . آب و گاوشان یکی بودن ؛ شریک و همکار بودن. متحد و همدست بودن.
آب و خاک: میهن، دیار . - آب و خاک ؛ مملکت.
آب و تاب: تکلف، لفت و لعاب، تفصیل .
آب نمک زدن: با شیرین زبانی گفتن.
آب نکشیده: زشت، بد، نامفهوم، کنایه از خشن و رکیک و اهانت آمیز.
آب نخوردن: درنگ نکردن
آب نخوردن چشم: امید نداشتن
آب مریم: شیره ی انگور، عصمت و طهارت .
آب لمبو: چلانده شده، فشرده
آبگوشتی: بی ارزش، پیش پا افتاده
آب کور: کسی که سودش به دیگران نمی رسد .
آبکی: بی ارزش، از روی بی علاقگی
آبِ کبود: آسمان
آبکش کردن:کنایه از سوراخ سوراخ کردن .
آبغوره گرفتن: ( به ریشخند: ) گریستن ، عزا گرفتن .
آب شیراز: کنایه از شراب .
آب شدن و به زمین فرو رفتن:کنایه از گم و گور شدن ، پیدا نشدن نگا. دود شدن و به آسمان رفتن .
آب شدن قند توی دل: لذت بسیار بردن
آب شدن: شرمنده شدن، رفتن آبرو، به فروش رفتن کالا آب شدن ؛ گداختن. ذوبان. ذوب. مذاب شدن. حل یا منحل شدن. انهمام. و مجازاً، از شرم آب شدن ؛ سخت خجل گش ...
آب سیر: جانور خوش رفتار
آبشان از یک جوی نرفتن: همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن .
آبستن فرزندکش:کنایه از دنیا، روزگار .
آبِ سیاه: نیمه کوری
آب رفتن زیر پوست کسی: پس از لاغری کمی فربه شدن .
آب رفتن: بی اعتبار شدن، کوچک شدن
آب را گل آلود کردن: برای سود خود کارها را به هم زدن
آب در هاون کوفتن: کار بیهوده کردن .