پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
شخوده روی ؛ خراشیده رخسار. رخسار به ناخن کننده. شخوده رخ : شخوده روی برون آمدم ز خانه به کوی به رنگ چون شبه کرده رخی چو نقره خام. فرخی.
رخ شخوده ؛ خراشیده روی. رخساره در ماتم کسی به ناخن کنده : دلبرانند بر سر کویش زلف ببریده رخ شخوده هنوز. خاقانی.
شخوده رخ ؛ روی مجروح. که گونه ها را به ناخن مجروح کرده باشد. خراشیده رخسار : همه رفت غلطان بخاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا . فردوسی.
شخوده دل ؛ دل ریش. خراشیده دل : برفتند و شبگیر بازآمدند شخوده دل و پرگداز آمدند. فردوسی.
احوال شخصیة ؛ مسائل مربوط به شخص از نظر تابعیت و سن و جنسیت و ولادت و فوت و ازدواج و طلاق. رجوع به احوال شخصی شود.
شخصیت حقوقی ؛ حالت و خصوصیت شخص حقوقی. و در حقوق جدید شخصیت حقوقی و قانونی با پیدایش شخصیت طبیعی آغاز و با از بین رفتن شخصیت طبیعی صرف نظر از نژاد و ...
لباس شخصی ؛ در تداول عامه مقابل لباس رسمی است.
ماشین شخصی ؛ که کرایه نباشد.
خانه شخصی ؛ که استیجاری نباشد.
شخص حقوقی ؛ شخص اعتباری. در اصطلاح حقوقی مؤسسه یا انجمن یا گروهی از افراد ناس ( جدا از شخصیت خودشان ) که موضوع حق و تکلیف قرار گرفته باشند. به عبارت ...
شخص ثالث ؛ در دعاوی فرد سومی است جز از طرفین دعوی. در آئین دادرسی کسی را گویند که خود یا نماینده اش در مرحله دادرسی که منتهی به صدور حکم یا قرار شده ...
شخص اول مملکت ؛ رئیس حکومت. رئیس دولت.
شخص اعتباری ؛ شخص حقوقی ، در اصطلاح حقوقی مؤسسه یا شرکت یا انجمن که قانون مانند افراد طبیعی برای آن شخصیت حقوقی مستقل قائل شده است. ( از الموسوعة ال ...
مفاعیل خمسه ؛ عبارت از مفعول به ، مفعول معه ، مفعول فیه ، مفعول له و مفعول مطلق است. و رجوع به همین کلمه ها شود.
درد مفاصل ؛ درد بندگاه ها. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . دردی که بر یکی از مفاصل مثلاً زانو، آرنج ، مچ پا وجز آن عارض شود : شراب سپید و تنک خداوند ...
باد مفاصل ؛ در تداول ، روماتیسم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
داءالمفاصل ؛ درد مفاصل. وجع مفاصل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به ترکیب بعد شود.
مفاصا حساب ؛ به معنی مفاصاست. ( ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ) .
مفارقات نوری یا نوریه ؛ مفارقات محض ، عقول ، از آن جهت چنین نامیده می شوند که هم به فعل و هم به وجود نیازی به ماده ندارند و برخلاف نفوس که وجود مستقل ...
مفارقات نوری یا نوریه ؛ مفارقات محض ، عقول ، از آن جهت چنین نامیده می شوند که هم به فعل و هم به وجود نیازی به ماده ندارند و برخلاف نفوس که وجود مستقل ...
- مفارقات محض یا محضه ؛ عقول اند که آنها را مفارقات نوریه نیز گویند. و رجوع به ترکیب بعد و فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی و فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ...
مفارقات عقلیه ؛ عقول. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) . و رجوع به مفارقات محض شود.
مفارقات علویه ؛ عقول و نفوس. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .
- مفارقات قدسی ؛ عقول مجرده. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .
عرض مفارق ؛ ( اصطلاح منطق ) در اصطلاح منطقیان ، عرض غیرلازم. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . و رجوع به عرض شود.
مفارقات سفلیه ؛ نفوس مدبره انسانی. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .
موت مفاجات ؛ مرگ ناگهانی. مرگ مفاجات. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . - امثال : حکم حاکم مرگ مفاجات . ( امثال و حکم ج 2 ص 699 ) .
به مفاجات ؛ ناگهان. به ناگاه. بغتةً : به بعضی متنزهات خویش رفته وکنیزکی از جمله سراری بود با خویشتن برده و در حالت مباشرت او به مفاجات فروشد. ( ترجمه ...
به مفاجات ؛ ناگهان. به ناگاه. بغتةً : به بعضی متنزهات خویش رفته وکنیزکی از جمله سراری بود با خویشتن برده و در حالت مباشرت او به مفاجات فروشد. ( ترجمه ...
مرگ مفاجا ؛ مرگ ناگهانی : تا ابد بادت بقا کاعدات را بسته مرگ مفاجا دیده ام. خاقانی. مرا مشتی یهودی فعل خصمند چو عیسی ترسم از مرگ مفاجا. خاقانی.
- بمفاجا ؛ به ناگهان. غفلةً. بغتةً : یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد بمفاجا. ( چهار مقاله ص 128 ) .
مفاتیح الکلم ؛ گفتارها که غوامض معانی گشاید. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مغیلان زار ؛ آنجا که مغیلان بسیار روید.
مغیلان زار ؛ آنجا که مغیلان بسیار روید. - || مغیلان گاه. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب بعد شود.
مغیلان گاه ؛ به معنی مغیلان باستان است که کنایه از دنیا باشد. ( برهان ) ( از آنندراج ) . دنیا و روزگار. مغیلان زار. ( ناظم الاطباء ) .
مغیلان باستان ؛ کنایه از دنیا و روزگار است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : چند نالم که گلبن انصاف زین مغیلان باستان برخاست. خاقانی.
مغیر گردیدن ؛ مغیر شدن : همی تا بر قضای نیک و بر بد نگردد حکم یزدانی مغیر. . . عنصری ( دیوان چ قریب ص 78 ) . رجوع به ترکیب مغیر شدن شود.
مغیر شدن ؛ دگرگون شدن. تغییر یافتن. از حالی به حال دیگر درآمدن : خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ کز دست طبایع نشود نیز مغیر. ناصرخسرو ( دیوان چ مین ...
مغیب اعتدال ؛ عبارت است از نقطه مغرب. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .
هر چیزی در طبیعت که در حال رشد است نقطه اوجی دارد که بعد از اینکه به آن نقطه اوج خود رسید شروع به فرود آمدن و افت می کند. یک انسانی را در نظر بگیرید ...
رِشتمغز، ریشمغز؛ مغز رشته ای، مغز رشته رشته، ریشه ی مغز چراکه رشته های عصبیِ مغز از گذرگاه درون مهره ای پایین آمده و هر یک از آنها از سوراخ های میان ...
مغز حرام ؛ نخاع. ( بحر الجواهر ) . حرام مغز. حرامه مغز. نُخط. پشت مغز. مغز ستون فقرات انسان و گاو و گوسفند و شتر و جز آنها. ( یادداشت به خط مرحوم دهخ ...
مغز تیره ؛ رشته سفیدی است که در وسط استخوانهای تیره پشت قرار گرفته و آن را مغز حرام می گویند. نخاع. ( فرهنگستان ) . و رجوع به ترکیب بعد شود.
مغزپشت ؛ حرام مغز. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب های مغز تیره و مغز حرام شود.
مغز استخوان ؛ اسم فارسی مخ است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( فهرست مخزن الادویه ) . کنایه از مغز قلم است. ( انجمن آرا ) . مخ. ( منتهی الارب ) . نقی. ( دهار ...
مغز استخوان ( به فک اضافه ) ؛ قسمت داخل استخوان و آنچه که از استخوان حیوان خوردنی باشد. محتوای میان استخوانها : چو بریان شد از هم بکند و بخورد ز مغز ...
سرما تا مغز استخوان کسی کارکردن ؛ تا اندرون وی سرایت کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . سخت اثر کردن سرما. نفوذ کردن سرما تا اعماق وجود او.
مثل مغز حرام ؛ طعامی بی نمک. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1489 ) . و رجوع به ترکیب مغز حرام شود.
مغز کسی خراب یا معیوب بودن ؛ دیوانه بودن. سفیه بودن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .
مغز کسی خشک بودن ؛ دیوانه بودن. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .