پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٤٠٦
تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخوده روی ؛ خراشیده رخسار. رخسار به ناخن کننده. شخوده رخ : شخوده روی برون آمدم ز خانه به کوی به رنگ چون شبه کرده رخی چو نقره خام. فرخی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رخ شخوده ؛ خراشیده روی. رخساره در ماتم کسی به ناخن کنده : دلبرانند بر سر کویش زلف ببریده رخ شخوده هنوز. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخوده رخ ؛ روی مجروح. که گونه ها را به ناخن مجروح کرده باشد. خراشیده رخسار : همه رفت غلطان بخاک اندرا شخوده رخان و برهنه سرا . فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخوده دل ؛ دل ریش. خراشیده دل : برفتند و شبگیر بازآمدند شخوده دل و پرگداز آمدند. فردوسی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

احوال شخصیة ؛ مسائل مربوط به شخص از نظر تابعیت و سن و جنسیت و ولادت و فوت و ازدواج و طلاق. رجوع به احوال شخصی شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخصیت حقوقی ؛ حالت و خصوصیت شخص حقوقی. و در حقوق جدید شخصیت حقوقی و قانونی با پیدایش شخصیت طبیعی آغاز و با از بین رفتن شخصیت طبیعی صرف نظر از نژاد و ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

لباس شخصی ؛ در تداول عامه مقابل لباس رسمی است.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

ماشین شخصی ؛ که کرایه نباشد.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

خانه شخصی ؛ که استیجاری نباشد.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخص حقوقی ؛ شخص اعتباری. در اصطلاح حقوقی مؤسسه یا انجمن یا گروهی از افراد ناس ( جدا از شخصیت خودشان ) که موضوع حق و تکلیف قرار گرفته باشند. به عبارت ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخص ثالث ؛ در دعاوی فرد سومی است جز از طرفین دعوی. در آئین دادرسی کسی را گویند که خود یا نماینده اش در مرحله دادرسی که منتهی به صدور حکم یا قرار شده ...

پیشنهاد
٠

شخص اول مملکت ؛ رئیس حکومت. رئیس دولت.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

شخص اعتباری ؛ شخص حقوقی ، در اصطلاح حقوقی مؤسسه یا شرکت یا انجمن که قانون مانند افراد طبیعی برای آن شخصیت حقوقی مستقل قائل شده است. ( از الموسوعة ال ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفاعیل خمسه ؛ عبارت از مفعول به ، مفعول معه ، مفعول فیه ، مفعول له و مفعول مطلق است. و رجوع به همین کلمه ها شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

درد مفاصل ؛ درد بندگاه ها. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . دردی که بر یکی از مفاصل مثلاً زانو، آرنج ، مچ پا وجز آن عارض شود : شراب سپید و تنک خداوند ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

باد مفاصل ؛ در تداول ، روماتیسم. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

داءالمفاصل ؛ درد مفاصل. وجع مفاصل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . و رجوع به ترکیب بعد شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
١

مفاصا حساب ؛ به معنی مفاصاست. ( ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفارقات نوری یا نوریه ؛ مفارقات محض ، عقول ، از آن جهت چنین نامیده می شوند که هم به فعل و هم به وجود نیازی به ماده ندارند و برخلاف نفوس که وجود مستقل ...

پیشنهاد
٠

مفارقات نوری یا نوریه ؛ مفارقات محض ، عقول ، از آن جهت چنین نامیده می شوند که هم به فعل و هم به وجود نیازی به ماده ندارند و برخلاف نفوس که وجود مستقل ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- مفارقات محض یا محضه ؛ عقول اند که آنها را مفارقات نوریه نیز گویند. و رجوع به ترکیب بعد و فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی و فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ...

پیشنهاد
٠

مفارقات عقلیه ؛ عقول. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) . و رجوع به مفارقات محض شود.

پیشنهاد
٠

مفارقات علویه ؛ عقول و نفوس. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- مفارقات قدسی ؛ عقول مجرده. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

عرض مفارق ؛ ( اصطلاح منطق ) در اصطلاح منطقیان ، عرض غیرلازم. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . و رجوع به عرض شود.

پیشنهاد
٠

مفارقات سفلیه ؛ نفوس مدبره انسانی. ( فرهنگ علوم عقلی تألیف سجادی ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

موت مفاجات ؛ مرگ ناگهانی. مرگ مفاجات. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . - امثال : حکم حاکم مرگ مفاجات . ( امثال و حکم ج 2 ص 699 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به مفاجات ؛ ناگهان. به ناگاه. بغتةً : به بعضی متنزهات خویش رفته وکنیزکی از جمله سراری بود با خویشتن برده و در حالت مباشرت او به مفاجات فروشد. ( ترجمه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

به مفاجات ؛ ناگهان. به ناگاه. بغتةً : به بعضی متنزهات خویش رفته وکنیزکی از جمله سراری بود با خویشتن برده و در حالت مباشرت او به مفاجات فروشد. ( ترجمه ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مرگ مفاجا ؛ مرگ ناگهانی : تا ابد بادت بقا کاعدات را بسته مرگ مفاجا دیده ام. خاقانی. مرا مشتی یهودی فعل خصمند چو عیسی ترسم از مرگ مفاجا. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

- بمفاجا ؛ به ناگهان. غفلةً. بغتةً : یکی روز بامدادی خبر افتاد که دوش فلان قصاب بمرد بمفاجا. ( چهار مقاله ص 128 ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مفاتیح الکلم ؛ گفتارها که غوامض معانی گشاید. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغیلان زار ؛ آنجا که مغیلان بسیار روید.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغیلان زار ؛ آنجا که مغیلان بسیار روید. - || مغیلان گاه. ( ناظم الاطباء ) . رجوع به ترکیب بعد شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغیلان گاه ؛ به معنی مغیلان باستان است که کنایه از دنیا باشد. ( برهان ) ( از آنندراج ) . دنیا و روزگار. مغیلان زار. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

مغیلان باستان ؛ کنایه از دنیا و روزگار است. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) : چند نالم که گلبن انصاف زین مغیلان باستان برخاست. خاقانی.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغیر گردیدن ؛ مغیر شدن : همی تا بر قضای نیک و بر بد نگردد حکم یزدانی مغیر. . . عنصری ( دیوان چ قریب ص 78 ) . رجوع به ترکیب مغیر شدن شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغیر شدن ؛ دگرگون شدن. تغییر یافتن. از حالی به حال دیگر درآمدن : خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ کز دست طبایع نشود نیز مغیر. ناصرخسرو ( دیوان چ مین ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغیب اعتدال ؛ عبارت است از نقطه مغرب. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

هر چیزی در طبیعت که در حال رشد است نقطه اوجی دارد که بعد از اینکه به آن نقطه اوج خود رسید شروع به فرود آمدن و افت می کند. یک انسانی را در نظر بگیرید ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

رِشتمغز، ریشمغز؛ مغز رشته ای، مغز رشته رشته، ریشه ی مغز چراکه رشته های عصبیِ مغز از گذرگاه درون مهره ای پایین آمده و هر یک از آنها از سوراخ های میان ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغز حرام ؛ نخاع. ( بحر الجواهر ) . حرام مغز. حرامه مغز. نُخط. پشت مغز. مغز ستون فقرات انسان و گاو و گوسفند و شتر و جز آنها. ( یادداشت به خط مرحوم دهخ ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغز تیره ؛ رشته سفیدی است که در وسط استخوانهای تیره پشت قرار گرفته و آن را مغز حرام می گویند. نخاع. ( فرهنگستان ) . و رجوع به ترکیب بعد شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغزپشت ؛ حرام مغز. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب های مغز تیره و مغز حرام شود.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغز استخوان ؛ اسم فارسی مخ است. ( تحفه حکیم مؤمن ) ( فهرست مخزن الادویه ) . کنایه از مغز قلم است. ( انجمن آرا ) . مخ. ( منتهی الارب ) . نقی. ( دهار ...

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مغز استخوان ( به فک اضافه ) ؛ قسمت داخل استخوان و آنچه که از استخوان حیوان خوردنی باشد. محتوای میان استخوانها : چو بریان شد از هم بکند و بخورد ز مغز ...

پیشنهاد
٠

سرما تا مغز استخوان کسی کارکردن ؛ تا اندرون وی سرایت کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) . سخت اثر کردن سرما. نفوذ کردن سرما تا اعماق وجود او.

تاریخ
١ سال پیش
پیشنهاد
٠

مثل مغز حرام ؛ طعامی بی نمک. ( از امثال و حکم ج 3 ص 1489 ) . و رجوع به ترکیب مغز حرام شود.

پیشنهاد
٠

مغز کسی خراب یا معیوب بودن ؛ دیوانه بودن. سفیه بودن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .

پیشنهاد
٠

مغز کسی خشک بودن ؛ دیوانه بودن. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) .