پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
سیاست اقتصادی ؛ طریقه ای که دولت یا حزبی در اداره امور اقتصاد کشور پیش میگیرد. ( فرهنگ فارسی معین ) .
از پشت سیاره زین فروکردن ؛ شب به آخر رسیدن و صبح دمیدن. در مؤیدالفضلا به معنی کوتاه شدن شب. ( آنندراج ) .
- سهواللسان ؛ خطا در گفتار. لغزش در زبان و در تکلم.
سهو کاتب ؛ خبط و غفلت نویسنده. ( ناظم الاطباء ) .
سهوالعقد ؛ سهوی که در شماره عقود انامل واقع شود و آنرا بزبان الواط سهوالقب گویند. ( از آنندراج ) .
سهل البیع ؛ ارزان فروش.
سهل الحصول ؛ که آسان بدست آید.
سهل الانقیاد ؛ آنکه زود تسلیم شود.
سویق التفاح ؛ تلخان سیب.
سویق الحنطه ؛ تلخان گندم.
سویق الرمان . سویق الشعیر. سویق القرع.
سویق الارزه ؛ تلخان برنج.
بسوی خود ؛ حرص و طمع نمودن بچیزی. ( آنندراج ) . و رجوع به مجموعه مترادفات ص 122 شود.
سوهان روح ؛ آزاردهنده جان. که صحبت او بطبع آدمی نسازد. ( از آنندراج ) .
سوهان تعلیقه ؛ آلتی آهنین که یک سر آن سوهان و سر دیگر چوب سای است. ( یادداشت بخط مؤلف ) .
سوهان زدن ؛ سوهان خور داشتن. سوهان خوردن. سوهان شدن. سوهان کردن.
سوسن لاجوردی ؛ سوسن چینی.
سوسن کوهی ؛ راسن : آن قطره باران ز بر سوسن کوهی گویی که ثریاست بر این گنبد دوار. منوچهری.
سوسن گل دراز ؛ سوسن سفید.
سوسن کبود ؛ سوسن چینی. ( فرهنگ فارسی معین ) .
- سوسن سرخ ؛ گلایول. ( فرهنگ فارسی معین ) : دو لب چو نارکفیده دو برگ سوسن سرخ دو رخ چو نار شکفته دو برگ لاله لال. عنصری.
سوسن فرفوری ؛ زنبق ارغوانی. ( یادداشت بخط مؤلف ) .
سوسن ختایی ؛ سوسن چینی. سوسن خوش اندام. سوسن الوان. سوسن ده زبان.
سوسن سفید ؛ سوسن سپید. زنبق. ( ریاض الادویه ) . سوسن آزاد. ( ذخیره خوارزمشاهی ) . رازقی. ( ابن بیطار ) : آن سوسن سپید بشکفته بباغ در یک شاخ او ز سیم ...
سوسن بری ؛ دلبوث. دور حولی. کسیفون.
سوسن جبلی ؛ شامل راسن و ایرسا است. ( فهرست مخزن الادویه ) .
سوسن چینی ؛ گونه ای سوسن که دارای ساقه های سبز و تند و گلهای لاجوردی است. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سوسن اصفر ؛ سوسن زرد. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سوسن الوان ؛ گونه ای سوسن که دارای گلهای درشت و رنگارنگ است. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سوسن ابیض ؛ سوسن آزاد. سوسن سفید. ( فرهنگ فارسی معین ) .
سوسن احمر ؛ گلایول. ( فرهنگ فارسی معین ) . دلبوث است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . سیف الغراب. دورحوله. سنخار. ماخاریون.
سوسن ازرق ؛ پیلغوش. سوسن آسمانگونی.
از سوزن برون شدن ؛ از سفت سوزن گذشتن. بسهولت تمام برآمدن.
سودای صفرایی ؛ باشد که نوعی از صفرا بسوزد وسطبر شود و سیاه آنرا سودای صفرایی گویند. سیاه باشد و روشن قرمز و ترش و مگس گرد آن نگردد و زمین را بجوشد و ...
سودای کج پختن ؛ خیال کج. قصد باطل : حافظ در این کمند سر سرکشان بسی است سودای کج مپز که نباشد مجال تو. حافظ.
سودا بر هم خوردن ؛ بهم خوردن معامله است. ( از آنندراج ) : متاع دل بهر کس داده بودم بازمیگیرم پریشان طره ای دیدم که برهم خورد سودایم. ابوطالب کلیم ( ...
سودا بر هم زدن ؛ کنایه از معامله بهم زدن. ( آنندراج ) : رحم کن سودای ما بیچارگان برهم مزن میتوان آخر بجانی بر سر یک مو گذشت. طالب آملی ( از آنندراج ...
سودا بریدن ؛ کنایه از معامله را بهم زدن : ما را ز نفع و سود تو سودابریده است سودا بریده است و چه زیبا بریده است. ملا قاسم مشهدی ( از آنندراج ) .
سودالاکباد ؛ دشمنان. ( ناظم الاطباء ) .
سودالبطون ؛ لاغر. ( ناظم الاطباء ) .
سودای ترکانه کردن ؛ کنایه از معامله بی تکلف کردن. ( آنندراج ) .
سوخته مغز ؛ مغز فاسدشده : جز آن سبک خرد شوربخت سوخته مغز که غره کرد مر او را بخویشتن شیطان. فرخی.
ایام السود ؛ روزگار بدبختی و نامساعدی ومنحوس. ( ناظم الاطباء ) .
سوخته طالع ؛ بدبخت. بداقبال. بی ستاره.
سوخته طلب ؛ طلب لاوصول یا صعب الوصول.
سوخته کسی بودن ؛ سخت دوستار او بودن : حره ختلی عمتش که خود سوخته او بود. ( تاریخ بیهقی ) .
سوخته خرمن ؛ آنکه هستی از دست داده : بر بستر هجرانت بینند و نپرسندم کای سوخته خرمن گو آخر ز چه غمگینی. سعدی. عیبش مکنید هوشمندان گر سوخته خرمنی بزا ...
سوخته چیزی بودن ؛ فریفته ، اسیر، عاشق ، واله ، شیدای او بودن : سینه خاقانی است سوخته عشق او او بجفا میدهد سوختگان را بباد. خاقانی. اندر دل سنگ اگرن ...
سوخته دامان ؛ دامان آتش گرفته : چرخ را هر سحر از دود نفس همچو شب سوخته دامان چه کنم. خاقانی.
- سوخته تنباکو ؛ تنباکوی کشیده شده.