پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
درهم دندان ؛ دارنده دندانهای متشابک : اسد شابک و شابل ؛ شیر درهم دندان. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) .
درهم بافتن ؛ بهم آمیختن. مخلط شدن : همچو شهد و سرکه درهم بافتم تا به بیماری جگر ره یافتم. مولوی.
درهم آتیّکی ؛ یا درهم یونانی ، از انواع درهم بوده است. رجوع به تاریخ ایران باستان ج 2 ص 1129 شود.
درهم اندام ؛ دارای اندامی پیچیده. کُباب. ( منتهی الارب ) : غیضموز؛ ناقه درشت درهم اندام. ( منتهی الارب ) . کِلَّز؛ مرد درشت پی درهم اندام. ( منتهی ال ...
درهم خلقت ؛ دارای آفرینشی درهم و پیچیده. کبکب. ( از منتهی الارب ) .
درهم دریدن ؛ از هم جداکردن. از هم دور کردن : همه قلبگه پاک درهم درید درفش سپهدار شد ناپدید. فردوسی.
درهم آمدن روی ؛ جمع آمدن پوست پیشانی به نشانه تغییرحال و ترش روئی : روی دریا درهم آمد زین حدیث هولناک می توان دانست بر رویش ز موج افتاده چین. سعدی.
درهم اوفتادن ؛ پریشان شدن : ترک سلاح پوش را زلف چو درهم اوفتد عقل صلاح کوش را مست هوای تازه بین. خاقانی.
درهم خمانیدن ؛ درهم تاکردن ، فرقعة، درهم خمانیدن انگشتان را تابانگ برآورد ازوی. ( از منتهی الارب ) .
خواب درهم ؛ خواب آشفته. اضغاث احلام. خواب شوریده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : به خواب در هم از آن آرزوی زر زخیال رزی خریدی با جایباش ده مرده. سوزنی.
درهم آمدن ؛ به هم نزدیک شدن. به هم پیوستن : صاحبش او را [ حسن سهل ] دید که میرفت و پایهایش درهم می آمد و می آویخت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 134 ) .
دره کاری کردن ؛ زدن به دره ، از قبیل چوب کاری کردن. ( از آنندراج ) . تعذیب کردن. برای سیاست و تازیانه زدن. ( ناظم الاطباء ) : به مستیش در احتساب اشتل ...
دره آسمان ؛ کنایه از کهکشان است و به عربی مجرة خوانند. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) .
دره بیداد ؛ دره سخت عمیق و دراز و خشک. نهایت عمیق که آواز به تک آن نرسد، یا آوا از تک آن برنیاید. که کس آنجا مر کس را نرسد. ( از امثال و حکم ) . - ...
درویش وار ؛ چون درویشان : پادشاهان را ثنا گویند و مدح من دعایی می کنم درویش وار. سعدی.
درویش صفت ؛که چون درویشان باشد. دارای صفت درویشان. درویش حال. درویش سیرت. چون درویشان : حاجت به کلاه بَرَکی داشتنت نیست درویش صفت باش و کلاه تتری دار ...
درویش مسلک ؛ که راه و روش درویشان پیشه کند.
درویش مشرب ؛ که مشرب درویشان داشته باشد. که خوی درویشان برگزیند.
درویش چرخی ؛ صوفیی که رقص چرخ کند. درویشی که در رقص و سماع به گرد خویش می چرخد : اگر مرد خدا درویش چرخی است بلاشک آسیا معروف کرخی است. ( از یادداشت ...
درویش سلطان دل ؛ اشاره به سرور کاینات است که پیغمبر ماصلوات اﷲ علیه و آله و سلّم باشد. ( برهان ) ( از آنندراج ) .
خان درویش ؛ خان حقیر، خانه محقر : درین خان درویش بد میزبان زنی بینوا شوی پالیزبان.
درویش بود ؛ درویشی. درویش شدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . درویش بودن : شهی کو بترسد ز دوریش بود به شهنامه او را نشاید ستود. فردوسی.
صفای درون ؛ صفای دل : اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد که از صفای درون با یکی نظر دارد. سعدی.
صافی درون ؛ صاف دل. پاکدل : از آن تیره دل مردصافی درون قفا خورد و سر برنکرد از سکون. سعدی.
ریش درون ؛ آزار و آزردگی نهانی. درد پنهانی : مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش را به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. ( گلستان سعدی ) .
سیاه درون ؛ کنایه از عاصی و گنهکار و ظالم و سنگدل. رجوع به سیاه درون در ردیف خود شود.
دود درون ؛ دود دل : حذر کن ز دود درونهای ریش که ریش درون عاقبت سرکند. سعدی.
درون کسی خراشیدن ؛ آزردن خاطر کسی. وی را رنجانیدن : تا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد. سعدی. چو دور دور تو باشد مراد خلق بده چو دست دست ...
درون کسی خستن ؛ مجروح شدن درون او. دل آزرده شدن : چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست. سعدی.
درون مخلص ؛ پاک و بی آلایش و بی ریا. آنکه طلب محبت خدای تعالی کند بدون ریا و پیرایه. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : ماجرای مرد و زن را مخلصی بازمی ...
جمعیت درون ؛ خاطرجمعی. جمعیت خاطر. اطمینان خاطر : از جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگران را میسر شود یکی آنکه. . . ( گلستان ) .
درون باختن ؛ کنایه از قالب تهی کردن. ( از آنندراج ) : از امتحان به دم تیغ یار دست رسید ز بیم باخت درون را غلاف و از انگشت. ملاطغرا ( از آنندراج ) .
درون با کسی داشتن ؛ دل بسوی او داشتن : من ار حق شناسم و گر خودنمای برون با تو دارم درون با خدای. سعدی.
اهل درون ؛ اهل بیت. اهل اندرون. درونیان. مونسان و معتمدان. خودمانیها : صبحدمی با دو سه اهل درون رفت فریدون به تماشا برون. نظامی.
درون رفتن ؛ به داخل وارد شدن : به گستهم گفت آنگه ای پهلوان که ما را درون رفت باید نهان. فردوسی.
دروگرزاده ؛ فرزند دروگر. بچه نجار. آنکه پدرش دروگر و نجار باشد : وز دگر سو چون خلیل اﷲ دروگرزاده ام بود خواهرگیر عیسی مادر ترسای من. خاقانی. زان کر ...
دروغزن کردن ؛ نسبت دروغ دادن. متهم کردن کسی را که دروغگو است و دروغزن است : سه تن از لشکریان برخاستند ولیدبن عتبه و یزیدبن عصیان و سفیان و ضحاک را در ...
پشت سر مرده دروغ می گویند ؛ در صورتی که من زنده و حاضرم چگونه از زبان من دروغ می سازند. ( امثال و حکم ) .
بدروغزن داشتن ؛ دروغگو دانستن : هم جحود و انکار می کردند و آن بزرگ دین و سلاله پاک را بدروغزن می داشتند و تیغ در روی او می کشیدند. ( کتاب النقض ص 386 ...
از بس دروغ گفته کله کلاهش سوراخ شده ؛ به مزاح ، به کودکانی که درز کلاه شکافته یا سر کلاه دریده دارند گویند. ( امثال و حکم ) .
سوگند دروغ کردن ؛ به دروغ سوگند خوردن اًحناث. حنث. ( از منتهی الارب ) : اگر آن سوگندان را دروغ کنم. . . از خدای. . . بیزارم. ( تاریخ بیهقی ) .
وعده دروغ ؛ وعده کاذب. کاذبه : چند دهی وعده ٔدروغ همی چند چند فروشی به من تو این سرو سروا. اورمزدی. حیف است اگرچه کذب رود بر زبان تو از وعده دروغ د ...
راست و دروغ ؛ درست و نادرست. صحیح و سقیم : خواستیم که بدانیم اندر این جستار راست و دروغ این سخن. ( کشف المحجوب ابویعقوب سجزی ) .
دروغ و دَوَل ؛ از اتباع ، ناراست و کفرآمیز. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
زبان پردروغ ؛ که دائم به ناراستی و کذب سخن گوید. کذاب. بسیار دروغ : همان بددل وسفله و بی فروغ سرش پر زکین و زبان پر دروغ. فردوسی.
دروغ سگالیدن ؛ اندیشه دروغ کردن. دروغ اندیشیدن : دروغ ایچ مسگال ازیرا دروغ سوی عاقلان مر زبان را زناست. ناصرخسرو.
دروغ شدن ؛ دروغ گردیدن. دروغ درآمدن. نادرست شدن خبری : حنث ، دروغ شدن سوگند. ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ) .
دروغ شاخدار ؛ در اصطلاح عامیان ، دروغ بزرگ. دروغ نمایان و آشکارا. دروغ عجیب. دروغ حیرت انگیز. دروغ اغراق آمیز. و رجوع به شاخدار در ردیف خود شود.
دروغ زادن یا زاییده شدن ؛ متولد گشتن دروغ. ساخته شدن دروغ : ز اندیشه های بیهده زاید دروغ چون شب سیاه باشد هم مندیش. ناصرخسرو.
دروغ زشت فروگفتن ؛ دروغهای ناهنجار و گزاف به گوش کسی خواندن : چندان دروغ زشت فروگویمش بسر تا چون کدو شود سر آن قلتبان ز باد. حکیم زلالی ( از آنندراج ...