پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
وقت درو ؛ هنگام رسیدن و دان بستن غله. هنگام حصاد. ( ناظم الاطباء ) : نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو. سعدی.
درنوشتن ماجری ̍ ؛ عفو کردن. بخشودن. اغماض. درگذشتن از آن : بسی بیند ازبنده کردار زشت چو بازآمدی ماجری ̍ درنوشت. سعدی.
درنگ درنگ ؛ حکایت صوت شکستن چیزی قطور و سخت. آواز شکستن چیزی. حکایت صوت شکستن استخوان : گردنت بشکند درنگ درنگ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
با درنگ بودن آب کسی در جوی ؛ کنایه از مضیقه و تنگی و در دسترس نبودن وجه معاش او : بود راه روزی بر او تار و تنگ به جوی اندرون آب او با درنگ. فردوسی.
با درنگ بودن راه ؛ با معطلی وکندی و تأخیر بودن. دشوارگذاری داشتن : سوی ژرف دریا بیامد به جنگ که بر خشک بر، بود ره با درنگ. فردوسی.
در درنگ آوردن ؛ بصدا درآوردن : ناقوس به کعبه در درنگ آوردن بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن. شیخ ابوسعید ابوالخیر ( از جهانگیری ) . یک بیک بر سنگ می زد ب ...
سرای درنگ ؛ جای باش. جای آرامش. اقامتگاه. منزلگاه. خانه و جای اقامت. خانه محل توقف. کنایه از جهان : شده تیره اندر سرای درنگ میان کرده باریک و دل کرده ...
درنگ فرمودن ؛ فرمان دادن به توقف. امر به تأخیر. فرمان به تمهل دادن. امر به اقامت دادن. الباث. ( منتهی الارب ) : به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامد ...
درنگ گرفتن ؛ باقی ماندن. ساکن شدن. سکون و سکونت اختیار کردن : مرا آرزو نیست با شاه جنگ نه در بوم ایران گرفتن درنگ. فردوسی.
جای درنگ ؛ جای ماندن. محل توقف. جای ایستادن. - || مناسب توقف و ایستادگی : ز باره فراوان ببارید سنگ بدانست کآن نیست جای درنگ. فردوسی. از ایران چو ...
جایگاه درنگ ؛ جای توقف و پایداری : اگر سستی آرید یک تن به جنگ نماند مرا جایگاه درنگ. فردوسی.
درنگ بر جایی ( به جایی ) بودن ؛ در آنجا اقامت داشتن : به یک هفته بودش بر آنجا درنگ همی کرد آرایش و ساز جنگ. فردوسی.
درنگ دراز ؛ توقف و سکون طولانی : نبد هیچ پیدا نشیب و فراز دلم تنگ شد زآن درنگ دراز. فردوسی.
همان درنگ ؛ آن درنگ. فی الحال. فی الفور. فی الساعه. فوراً. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : از زیر پنج پرده به شاهد نظر کنی چون صوفیان به رقص درآئی همان درن ...
اندر درنگ ؛ با تأمل. مقابل شتابان و باعجله. در صبر و شکیب. بردبار : وی اندر شتاب و من اندر درنگ ز کردارها تا چه آید بچنگ. فردوسی. وی اندر شتاب و م ...
کوه درنگ ؛ باثبات و استقامت کوه : چو وقت حمله بود آفتی است باد شتاب چو وقت حلم بود رحمتی است کوه درنگ. فرخی.
روزگار درنگ ؛ هنگام تأخیر و مماشات : سلیح و درم خواست و اسپان جنگ سر آمد بر او روزگار درنگ. فردوسی.
زمان درنگ ؛ زمان آرامش و توقف : چو کاموس تنگ اندرآمد به جنگ به هامون نبودش زمان درنگ. فردوسی.
درنگ برآمدن ؛ زمانی چند سپری شدن. مدتی گذشتن. مدتی طول کشیدن : همی زد سرش را بر آن کوه سنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ. فردوسی. شب و روز بد بر گذرگاه ...
روز درنگ ؛ روز تأخیر و تأمل. روز مماطله و وقت گذرانی و آرامش : نه هنگام آرام و آرایش است نه روز درنگ است و آسایش است. فردوسی.
ناخن درنده ؛ چنگال تیز. پنجه پاره کننده همچون پنجه شیر و پلنگ و دیگر ددان : چون نداری ناخن درّنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز. سعدی.
بادرنگ شدن ؛ زمان گرفتن. دیر کشیدن. بطول انجامیدن : بگفتند کاین کار شد بادرنگ چنین چند باشیم بر کوه و سنگ. فردوسی.
درنده گرگ ؛ گرگ مفترس : پس آن بیدرفش پلید سترگ به پیش اندر آید چو درّنده گرگ. فردوسی. چو دیدآن سپهدار گرد سترگ خروشان بیامد چو درّنده گرگ. فردوسی. ...
سگ درنده ؛ سگ مفترس ، گاهی به سگ هار نیز اطلاق شود : چو سگ درنده گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالحست یا خر دجال. ( گلستان ) . سگ درّنده چون دندان کند با ...
شیر درنده ؛ شیر مفترس. شیر ژیان. درباس. درواس. دهلاث. مجرب. هواس. هواسة. ( منتهی الارب ) : سرش نیزه و تیغ برّنده راست تنش کرکس و شیر درّنده راست. فر ...
درنده پلنگ ؛ پلنگ درنده و مفترس : درّنده پلنگ وحش زاده زیرش چو پلنگی اوفتاده. نظامی.
درنده شیر؛ شیر مفترس : سپهدار ایران که نامش زریر نبرده دلیری چو درّنده شیر. دقیقی. همان از تن خویش نابوده سیر نیاید کسی پیش درّنده شیر. فردوسی. چ ...
نتیجه کلام ؛ حاصل کلام. ( ناظم الاطباء ) . ماحصل گفتار. خلاصه سخن.
پلنگ درنده ؛ پلنگ مفترس : که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درّنده صوف پوش. سعدی.
در میان کشیدن ؛ در میان قرار دادن : خطر، ندب ؛ آنچه در میان کشند چون بر چیزی گرو بندند. ( دهار ) .
در میان گرفتن ؛ احاطه کردن : احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را گرفت خیل پری در میان سلیمان را. صائب.
در میان نهادن ؛ با هم ظاهر و آشکارا کردن. ( آنندراج ) . مطرح کردن : اِسرار، اکتات ، اکتتات ؛ در میان نهادن راز خود را با کسی. ( از منتهی الارب ) .
در میان افکندن ؛ بمیان آوردن.
در میان انداختن ؛ با هم ظاهر و آشکاراکردن. ( آنندراج ) . مطرح کردن.
در میان چیزی شدن ؛ در وسط آن قرار گرفتن. در خلال چیزی واقع گشتن. اجتیاف. انغلال. تجوف. توسط. سطة. وسوط. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ) . تخلل ، لهز؛ ...
در میان کردن ؛ واسطه کردن. میانجی قرار دادن. توسیط. ( دهار ) : مردم آن قصبه چون خود را طاقت مقاومت ندیدند کس در میان کردند و سر به اطاعت او آوردند. ( ...
در میان آوردن ؛ مطرح کردن. با هم ظاهر و آشکار کردن. ( آنندراج ) . رجوع به میان شود. - || مابین آوردن ؛ به وسط آوردن : تضمن ؛ در میان خویش آوردن. ( ...
در میان آمدن ؛ بمیان آمدن. در معرض قرار گرفتن. مطرح شدن. اعتراض. ( منتهی الارب ) : چو زینگونه آمد سخن در میان بزرگان ایران و تورانیان. فردوسی.
درم درم بریدن ؛ گرد گرد بریدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . حلقه حلقه بریدن. بریدن قطعه هایی که به اندازه یک درم باشد: بگیرند گزر ده من و پاکیزه بشویند ...
گنج درم ؛ مخزن و خزانه درم : ز دینار و دیباو تاج و کمر ز گنج درم هم ز گنج گهر. فردوسی.
درم درم ؛ لکه لکه. قطعه قطعه. گل گل. هر پرتو آفتاب به اندازه درم : ماربینی که نسخه ارمست آفتاب اندر او درم درمست.
- درم شرعی ؛ پول نقره ای که سه ماشه و چهار جو وزن آن باشد و وسعت آن بقدری بود که در کف دست مرد متوسط آب گیرد. ( ناظم الاطباء ) .
درم قلب ؛ درم تقلبی و مغشوش. درم ناسره : لفظ مزور که عبارت نمود بر درم قلب خط خوش چه سود. امیرخسرو.
فراخ درم ؛ دارای درم کافی و بسیار. مرفه و آسوده خاطر : تنگدستان ز من فراخ درم بیوگان سیر و بیوه زادان هم. نظامی.
درم خسروانی ؛ نوعی از زر رایج بوده است. ( از برهان ) : همیشه تا چو درمهای خسروانی گرد ستاره تابد هرشب به گنبد دوار. فرخی. رجوع به خسروانی شود.
درم دیرمدار ؛ درمی که دیر زمانی در جریان باشد و دست به دست بگردد چنانکه یمکن آنکه چنین درمی را خرج کند بار دیگر به دست خود او افتد. درمی که دیر زمانی ...
درم روئین ؛درم که از روی ساخته باشند : گر نیست مست مغزت بشناسی زرّ مجرد از درم روئین. ناصرخسرو.
- بدره درم ؛ بدره پول. کیسه پول : ز دینار و از بدره های درم ز دیبا و از گوهران بیش و کم. فردوسی. دگر هفته مر بزم را ساز کرد سر بدره های درم باز کرد ...
درم بدره ؛ بدره ٔدرم. انبان و کیسه پول : بیاورد گنجور خورشیدچهر درم بدره ها پیش بوزرجمهر. فردوسی.
درم بر هم نهادن ؛ انباشتن درم بر روی هم و خرج نکردن آن : گشاده ستی به کوشش دست و بربسته زبان و دل دهن بر هم نهاده ستی مگر بنْهی درم بر هم. ناصرخسرو.