پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
درمان روانی ؛ درمان روحی. رجوع به درمان روحی در همین ترکیبات شود.
درمان روحی ( روانی ) ؛ ( اصطلاح روان پزشکی ) معالجه اختلالات ذهنی با روش های روانشناسی. پسیکانالیز فرویدی اولین نمونه اینگونه معالجات است. هرگاه استف ...
درمان کسی ( چیزی ) شدن ؛ سبب معالجه او گشتن. موجب مداوای او شدن : که آهسته دل کی پشیمان شود هم آشفته را هوش درمان شود. فردوسی.
درمان برقی ؛ ( اصطلاح پزشکی ) استعمال برق است برای تشخیص و مخصوصاً معالجه بیماریها. جریان مستقیم برق برای سوزاندن آماسهای پوستی و لکه ها. تقویت جریان ...
درمان حرفه ای ؛ درمان اشتغالی. رجوع به درمان اشتغالی در همین ترکیبات شود.
درمان ( بر ) دردهای کسی شدن ؛ به مداوای آنها پرداختن. دردهای او را درمان کردن : دگر آنکه زی او به مهمان شویم بر آن دردها پاک درمان شویم. فردوسی
درمان اشتغالی ( حرفه ای ) ؛ ( اصطلاح روانپزشکی ) مشغول داشتن شخص به فعالیت های دِماغی یا بدنی است برای درمان یا بهبود حال وی پس از بیماری یا آسیب یا ...
درمان با تب ؛ ( اصطلاح پزشکی ) معالجه بیماری است با تولید تب مصنوعی زیرا حرارت زیاد ممکن است بعضی عناصر بیماری زا را تلف کند بدون آنکه به خود بیمار ص ...
درمان با شوک ؛ ( اصطلاح پزشکی ) در درمان بیماریهای روانی بکار بردن مواد شیمیائی یا برق برای معالجه یا برای آماده کردن بیمار جهت درمان روحی ، اگرچه ار ...
دارو و درمان ؛ مداوا و معالجه و وسیله علاج : به دارو و درمان جهان گشت راست که بیماری و مرگ کس را نکاست. فردوسی. به دارو و درمان و کار پزشک بدان تا ...
بی درمان ؛ بدون درمان. بی علاج و بی دوا. بی چاره. علاج ناشدنی : علم درّیست نیک با قیمت جهل دردیست سخت بی درمان. ؟ ( از تاج المآثر ) . رجوع به بیدرم ...
درگیر شدن دعا ( نفرین ) ؛ مستجاب شدن آن. برآورده شدن دعایا نفرین. مستجاب گشتن. روا شدن دعا یا نفرین. برآمدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
سلسله درگه ؛ کنایه از زنجیر عدل نوشروان : پندار همان عهد است از دیده فکرت بین در سلسله درگه ، در کوکبه میدان. خاقانی.
درگه والا ؛ آستان بلند. آستان باعظمت : بنده خاقانی و درگاه رسول اللَّه از آنک بندگان حرمت از این درگه والا بینند. خاقانی.
کمین درگشادن ؛ از کمین برآمدن. بر دشمن تاختن : مبارزان و اعیان یاری دادند و کمین درگشادند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 244 ) . || در گشادن ( از: در، باب گ ...
آتش درگرفتن ؛ آتش افتادن. شعله ور شدن. مشتعل شدن. ( ناظم الاطباء ) . || روشن شدن آتش و چراغ. ( غیاث ) . || روشن کردن. مشتعل ساختن : چون چراغی که هزا ...
پی درگرفتن ؛ دنبال کردن. تعقیب کردن. ایز برداشتن : نقیبان راه جوئی برگرفتند پی فرهاد را پی درگرفتند. نظامی.
بانگ درگرفتن ؛ آغاز کردن فریاد. فریاد برآوردن. آواز در دادن : روز آدینه بود کودکان بازی می کردند چون حبیب را بدیدند بانگ درگرفتند که حبیب رباخوار آمد ...
درگرفتن صحبت ؛ موافق و سازگار آمدن سخن دو تن : شیشه با سنگ و قدح با محتسب یک رنگ شد کی ندانم صحبت ما و تو خواهد درگرفت. صائب ( از آنندراج ) . - || ...
- درگرفتن کار ؛ رونق و جلوه پیدا کردن : ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت کار چراغ خلوتیان باز درگرفت. حافظ.
به عفو از خطای کسی درگذشتن ؛ بخشودن وی. صرف نظر کردن از گناه وی : ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او درگذشت. ( گلستان سعدی ) .
درگذشتن کار ؛ فوت شدن آن. از دست بیرون شدن. از دست رفتن. فوات. فوت. ( از منتهی الارب ) : عنان یکران در جولان این میدان سست گذاشته آید کار از دست تدار ...
درگذشتن نیزه از یک سو به یک سوی دیگر ؛ سوراخ کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
از سر چیزی درگذشتن ؛ از آن صرفنظر کردن. فروگذاشتن آن : هر آن کس کز اندرز من درگذشت همه رنج او پیش من باد گشت. فردوسی. از راه گستاخی بوده از سر آن د ...
درگذشتن از اندازه ؛ بیرون از حد شدن. تجاوز از اندازه. طغی. طغیان. ( منتهی الارب ) . غلو. ( دهار ) : چو کین برادرْت بد سی وهشت از اندازه خون ریختن درگ ...
درگذشتن از چیزی ؛ مفید نبودن آن چیز برای او. کار او از او برنیامدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : ببارید پیران ز مژگان سرشک تن پیلسم درگذشت از پزشک. فرد ...
درگذشتن از حد ؛ بیرون از حد و اندازه شدن و از حدود خویش تجاوز کردن. ( ناظم الاطباء ) . تجاوز از حد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . از اندازه بیرون شدن. اش ...
یوم الدرک ؛ جنگی است میان اوس و خزرج. ( از مجمع الامثال میدانی ) .
به درک واصل شدن ؛ تعبیری ازمردن کسی که به فساد و تباهی و بدعقیدتی مشهور باشد.
درک اسفل السافلین ؛ به تغیر و خشم و قهر در مورد رفتن کسی گویند. ( فرهنگ عوام ) . || پایه گاه فروسوی. ( دهار ) . پایگاه فروسو. ( ترجمان القرآن جرجانی ...
ضامن درک ؛ ضامن هر اتفاقی از عوارض خواه نیک باشد و یا بد. ( ناظم الاطباء ) . و نیز رجوع به ضمان درک ذیل ضمان شود.
به درک رفتن ؛ به جهنم رفتن. ( ناظم الاطباء ) . - || تعبیری از مردن فردی منفور. مردن کسی که از او تنفر داشته باشند. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .
به درک فرستادن ؛ کشتن مفسد و فاسد عقیده ای را.
نگون شدن درفش ؛ سرنگون شدن بیرق : همه میمنه شد چو دریای خون درفش سواران ایران نگون. فردوسی.
مشت با درفش زدن . مشت و درفش ، دو ضد، دو فراهم نشدنی ، دو گرد نیامدنی. ( امثال و حکم ) .
کشنده درفش ؛ حامل علم. علمدار : کشنده درفش فریدون بجنگ کُشنده سرافراز جنگی پلنگ. فردوسی.
گرگ پیکر درفش ؛ علم که دارای نقش گرگ باشد : یکی گرگ پیکر درفش از برش به ابر اندر آورده زرین سرش. فردوسی.
مارپیکر درفش : علم دارای نقش مار : نگهبان این مار پیکر درفش زر اندود بر پرنیان بنفش. نظامی.
زرین درفش ؛علم زرین. رایت آراسته به زر : ستاده ملک زیر زرین درفش ز سیفور بر تن قبای بنفش. نظامی.
شیرپیکر درفش ؛ علم دارای نقش شیر : نشان سپهدار ایران بنفش بر آن باره زد شیر پیکر درفش. فردوسی.
کاویانی درفش ؛ درفش کاویان : که او بود با کوس و زرینه کفش هم او را بدی کاویانی درفش. فردوسی. همان برکشم کاویانی درفش کنم لعل رخسار دشمن بنفش. فردو ...
درفش نبرد ؛ رایت جنگ : سوی جنگ گستهم نوذر چو گرد بیامد دمان با درفش نبرد. فردوسی.
درفش همایون ؛ درفش خجسته و مبارک : سراپرده از شهر بیرون برید درفش همایون به هامون برید. فردوسی.
رنگین درفش ؛ علم با رنگهای گوناگون : همه پشت پیلان به رنگین درفش بیاراسته سرخ و زرد و بنفش. فردوسی.
درفش شب ؛ علم شب. نشانی شب. تیرگی : دگر روزچون گشت روشن جهان درفش شب تیره شد در نهان. فردوسی.
درفش کافیان ؛ درفش کاویان : رایات دولت کسری ابرویز پیوسته به پیروزی چون درفش کافیان منصور و افراشته باد. ( ترجمه محاسن اصفهان آوی ص 87 ) . رجوع به در ...
درفش سیاه ( سیه ) ؛ درفش و علم که برنگ سیاه بوده و آن علامت لشکر توران بوده است : به باره برآمد [ رستم ] بکردار گرد درفش سیه را نگونسار کرد. فردوسی. ...
درفش سران ؛ علم خاص فرماندهان ، هر علم نشانه تعداد معینی افراد تحت فرماندهی سالاری بوده است : زمین جنب جنبان شد از میخ نعل هوا ازدرفش سران گشت لعل. ...
درفش سرافراز ؛ علم سربلند و برافراشته : چو رستم درفش سرافراز شاه نگه کرد کآمد پذیره براه. فردوسی.
درفش درفشان ؛ درفش درخشان و بافروغ : بدید آن درفش درفشان بنفش نهان کرده بر قلبگه بر درفش. فردوسی. چو قارن بیامد به پیش سپاه بدید آن درفش درفشان سپا ...