پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
دق کردن ؛ از غصه و غم جانکاه مردن. رجوع به دق کردن در ردیف خود شود.
دق شیخوخت ؛ یبوستی بود که بر مزاج غالب شود بی حرارت ، و این مشابه به دق باشد و اکثر مشایخ را حادث شود و علامت آن لاغری و درشتی پوست. ( غیاث ) ( آنندر ...
دق دل ( دق دلی ) درآوردن ، دق دل گرفتن از کسی ( از چیزی ) ؛ جزای کسی راکه به او بد کرده است با زبان یا با عمل دادن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) . انتقام ...
دق دل ، دق دلی ؛در اصطلاح عامیانه ، عقده دل. غصه. ( از فرهنگ فارسی معین ) . کینه. دلخوری. دشمنی. با کسی عداوت پنهانی و کینه دیرین داشتن. ( از فرهنگ ل ...
در دق افتادن ماه ؛ هنگامی که ماه ( قمر ) در کاهش است - یعنی از صورت بدر خارج شده در کم و کاستی می افتد - گویند در دق افتاده است : خور در تب و صرعدار ...
دق الشیخوخة ؛ دق شیخوخت. دق پیرانه. دقی که پیران را افتد. ( از ذخیره خوارزمشاهی ) . و رجوع به دق شیخوخت در همین ترکیبات شود.
دق دل خود را خالی کردن ؛ سوز درون خود را برای کسی بیان کردن. سوز درون را با گریه تسکین دادن. ( از فرهنگ عوام ) .
دق باب کردن ؛ در زدن وحلقه بر در زدن و در کوفتن. ( ناظم الاطباء ) . || شکستن ، یا زدن و ریزه ریزه نمودن. ( از منتهی الارب ) . شکستن چیزی را. ( از اق ...
دق ظَهْر ؛ کوفتن بر پشت. شکستن پشت : لشکر سلطان ایشان را به قهر و دق ظَهْر به ماوراءالنهر انداخت. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 268 ) .
حمی الدق ؛ بیماریی است که عامه عرب آنرا �السخونةالرفیعة� گویند. ( از اقرب الموارد ) . تب باریک و تب باریک کننده. ( دهار ) .
دق الکوس ؛ کوفتن طبل را. ( دهار ) : از پی حرمت کعبه چه عجب گر پس از این بانگ دق الکوس از گنبد خضرا شنوند. خاقانی.
دق از دلبر ؛ نام فنی از کشتی ، و به معنی خوش آینده نیز آید. گویند آن مرکب از چهاراسم است ، و دق به فتح به معنی کوفتگی که ملال است به سبیل مجاز. میرنج ...
دق مصری ؛ دق که در مصر بافند : همان دق مصری و دیبای روم که همچون بهاری بدش نقش و بوم. شمسی ( یوسف و زلیخا ) . به میدان اول دق مصر بود صفاتش بگویم چ ...
دق و لق ؛ از اتباع است به معنی دک و لک یعنی خشک و خالی و صحرای بی علف و سر بی موی. ( برهان ) ( از غیاث ) .
دق رومی ؛ جنسی است از جامه که در روم بافندش. ( شرفنامه منیری ) .
دفن و کفن ، کفن و دفن ؛ کفن کردن و دفن کردن.
دفن المروءة ؛ بدون مروت و جوانمردی. ( از ذیل اقرب الموارد از لسان ) . دفین المروءة. و رجوع به دفین شود.
بیکدفعه ؛ بیکبار. با هم. در یک وهله : همه را زاد بیک دفعه نه پیشی نه پسی نه ورا قابله ای بود و نه فریادرسی. منوچهری. - || در یک نوبت : این آزادمرد ...
دفعه بدفعه ؛ نوبت بنوبت. باربار. بتکرار. مکرراً. اززمانی بزمانی. ( ناظم الاطباء ) .
یکدفعه ؛ دفعةً. ناگهان. فجاءةً. بطور ناگهانی.
اول دفعه ؛ نخستین بار : بوسهل را به اول دفعه پیغام دادیم که چون تو در میان کاری من به چه کارم. ( تاریخ بیهقی ) .
بیکدفعه ؛ بیکبار. با هم. در یک وهله : همه را زاد بیک دفعه نه پیشی نه پسی نه ورا قابله ای بود و نه فریادرسی. منوچهری. - || در یک نوبت : این آزادمرد ...
دفعةً واحدة ؛ یک باره. یک دفعه. بیکبار. بیکباره : پادشاه اسلام. . . فرمود که امری که بتدریج مضرت آن چنین معظم گشته و عموم مردم بدان معتاد شده اند دفع ...
در قرآن اصحاب یمین یعنی شیعیان حضرت علی ( ع ) علی بن إبراهیم ( رحمة الله علیه ) - قَوْلُهُ وَ أَصْحَابُ الْیَمِینِ مَا أَصْحَابُ الْیَمِینِ قَالَ: ع ...
دفع فاسد به افسد کردن ؛ بد را با بدتر از میان بردن و رفع کردن : دفع فاسد به افسد کردن عقلاً قبیح است . ( از فرهنگ عوام ) . و رجوع به دفع شود.
دفع قصد کردن ؛ از میان بردن قصد : از روی مروت و حمیت واجب آید آن قصد را دفع کردن. ( سندبادنامه ص 324 ) .
دفع عطش کردن ؛ فرونشاندن تشنگی. ( از ناظم الاطباء ) .
دفع غم کردن ؛ برطرف نمودن اندوه و غصه. ( ناظم الاطباء ) : دفع غم دل نمیتوان کرد الا به امید شادمانی. سعدی.
دفع چشم بد کردن ؛ دور کردن چشم بد : مپندار جان پدر کاین حمار کند دفع چشم بد از کشتزار. سعدی. کنون دفع چشم بد از کشتزار چگونه کند آن توقع مدار. سعد ...
دفع شرارت کردن ؛ ازمیان برداشتن شرارت : تلک حیله ساخت تا حال وی به خواجه بزرگ احمد حسن ( ره ) رسانیدند و گفتنددفع شرارت قاضی تواند کرد. ( تاریخ بیهقی ...
دفع شر کردن ؛ راندن و دور کردن شر : اول ای جان دفع شر موش کن وآنگه اندر جمع گندم جوش کن. مولوی.
دفع گفتن ؛ دفاع کردن. کار را به مسامحه و مماطله و تأخیر انداختن : جمعی که در آن باب دفعی می گفتند. ( جهانگشای جوینی ) . دیگر بار به استحضار خلیفه ای ...
دفع بلا کردن ؛ بگردانیدن بلا. از میان بردن بلا : گر می فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند. حافظ.
دفعالملال ؛ زدودن غم : مطرب و شطرنج باز و افسانه گوی را راه ندهد که دل را سیاه کند مگردفعالملال. ( مجالس سعدی ص 21 ) .
دفع شر ؛ دور کردن بلا. گردانیدن بلا : تعبد و تعفف در دفع شر جوشنی عظیم است. ( کلیله و دمنه ) .
به دف برزدن کسی ؛ رسوا کردن او از راه دف زدن : در شهر برسوائی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیغ نظر تیزم. سعدی.
وزیر دفتر ؛ از مصطلحات دوره قاجار، و آن لقب و عنوان وزیر مالیه بود، که از جمله وظایف او مهر کردن کتابچه ای بود که مستوفیان ایالات و ولایات درباره دست ...
دفتر استیفا ؛دیوان استیفاء. دار استیفا. اداره ای که مستوفیان و محاسبان در آن بکار مشغول بودند. - دفتر مخصوص ؛ دارالانشاء اختصاصی شاه یا رئیس جمهور ...
دفتر عمر ؛ صحیفه و کتاب عمر : کنم دفتر عمر وقف قناعت نویسم به هر صفحه ای لایباعی. خاقانی.
دفتر گرفتن ؛ به کتاب نگریستن. به کتاب رجوع کردن : بر امید آنکه ما را نیز صحت کی بود من همی طالع گرفتم او همی دفتر گرفت. میرمعزی ( از آنندراج ) .
دفتر نمدی ( نمدین ) ؛ کتاب نمدین. بیاض نمدی ( نمدین ) . کنایه از حرف بی اصل. ( از غیاث ) . کنایه از کار بیهوده و چیز بی اصل و بی حقیقت ، و اصلش این ا ...
بردفتر افکندن ؛ در دفتر نوشتن. در کتاب ثبت کردن : مشو در خط از پند خاقانی ای جان که این خوش حدیثی است بر دفتر افکن. خاقانی.
به ( در ) دفتر نوشتن ؛ در کتاب ثبت کردن : چو بهرام جنگی که از جنگ اوی به دفتر نویسند فرهنگ اوی. فردوسی.
- دفتر اخلاق ؛ کتاب اخلاق. ( فرهنگ فارسی معین ) .
دفتر خسروان ؛ شهنامه. شاهنامه : بسی دفتر خسروان زین سخن سیه گردد و هم نیاید به بن. فردوسی. که از تخم ساسان همان مانده بود بسی دفتر خسروان خوانده بو ...
از دفتر ستردن ؛ محو کردن : ز دفتر همه نامشان بسترم سر و تاج ساسان به پی بسپرم. فردوسی.
دفتر موعد ؛سررسیدنامه. ( لغات فرهنگستان ) . رجوع به سررسیدنامه شود.
دفتر موقوفات ؛ دفتری که مخصوص موقوفات باشد و آن به گفته شاردن در سفرنامه ، بر اساسی همانند �دائره حسابداری � ( یعنی دیوان ) استوار شده است و دو شعبه ...
دفتر نماینده ؛ در اصطلاح اداری ، دفتری که خلاصه مراسلات وارده یاصادره یک اداره یا یک مؤسسه یا بازرگان در آن نوشته شود. اندیکاتور. ( لغات فرهنگستان ) ...
دفتر کپیه ؛ ( اصطلاح حقوق تجارت ) دفتری است که تاجر باید کلیه مراسلات و مخابرات و صورتحسابهای صادره خود را در آن بترتیب تاریخ ثبت نماید. اوراق دفتر ک ...